سارا؟این تقدیم به توست!به مناسبت 17 مهر ماه

تقديم به تمام مادران دنيا
 نميدونم اين چه عادت بدي است که ما هميشه روز مادر به ياد خوبی های
 مادرمان مي افتيم. من خودم به شخصه  فرصت نكردم حق فرزندی را به
 مادرم ادا  نکردم البته طبیعت این فرصت را به من نداد(شاید تقدیر سرنوشت یا هر...)
 
بعضی موقع ها باید از خودمان خجالتبکشیم. سعی کنیم از این به
 بعد بیشتر در کنارش باشیم چون میدانیم الان تنها همکلامش ما هستیم میدانیم: مادرم چقدر بهت زحمت دادم از به دنیا آمدنم تا به این سن میدانم در این 1 سال چقدر زحمت کشیدی 
پس با این جملات زیبا تقدیم به تو می کنم به مادرم و فریاد میزنم مادرم
من را ببخش و همیشه دوستت دارم

 وقتی که تو 1 ساله بودی، اون(مادر) بِهت غذا ميداد و تو رو می شست! به
 
 اصطلاح، تر و خشک می کرد
 
تو هم با گريه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی

 وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت ياد داد تا چه جوری راه بری.
 
تو هم اين طوری ازش تشکر می کردی، که، وقتی صدات می زد، فرار
 
 می کردی
  
وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده می کرد.
 
تو هم با ريختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی

وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خريد.
 
تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی
 
  وقتی که 5 ساله بودی، اون، لباس شيک به تنت کرد تا به تعطيلات بری.

تو هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی

وقتی که 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد.
 
تو هم، با فرياد زدنِ: من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی

وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی  خريد.
 
تو هم، با پرت کردن توپ  به پنجره همسايه کناری، ازش
 
 تشکر کردی

  وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی خريد.
 
تو هم، با چکوندن(بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی

وقتی که 9 ساله بودی، اون، هزينه کلاس پيانوی تو رو پرداخت.
 
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای ياد گيری پيانو، ازش تشکر کردی

وقتی که 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرين
 
 فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره.
 
تو هم، ازش تشکر کردی،با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه
 
 پشت سرت رو هم نگاه کنی

 وقتی که 11 ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای ديدن فيلم به سينما
 
 برد.

تو هم، ازش تشکر کردی، ازش خواستی که در يه رديف ديگه بشينه

وقتی که 12 ساله بودی، اون تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِيِون
 
 بر حذر داشت.

تو هم، ازش تشکر کردی، صبر کردی تا از خونه بيرون بره

وقتی که 13 ساله بودی، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی.
 

تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه ای نداری

وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستانی
 
 تو رو پرداخت کرد.

تو هم،ازش تشکر کردی، با فراموش کردن، نوشتن يک نامه ساده

وقتی که 15 ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو
 
 رو در آغوش بگيره(ابراز محبت کنه).
 
تو هم، ازش تشکر کردی، با قفل کردن درب اتاقت! نمی ذاشتی که وارد
 
 اتاقت بشه

  وقتی که 17 ساله بودی، وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود.
 
تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اينطوری ازش تشکر کردی
 
وقتی که 18 ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصيلی دبيرستانت، از
 
 خوشحالی گريه می کرد.
 
تو هم، ازش تشکر کردی،اينطوری که، تا تموم شدن جشن،
 
 پيش مادرت نيومدی

وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو
 
 رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.
  
تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بيرون خوبگاه،
 
 به خاطر اينکه نمی خواستی خودتو دست و پا چلفتی نشون بدی!! به
 
 اصطلاح، بچه مامانی

وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصی
 
(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟
 
تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره
 
وقتی که 21 ساله بودی، اون، بهت پيشنهاد خط مشی برای آينده ات داد.

تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم
 
وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلی دانشگاهت
 
 در آغوش گرفت.

تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسيدی که: می تونی هزينه سفر
 
 به اروپا را برام تهيه کنی
 
 وقتی که 23 ساله بودی، اون، برای اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد.
 

تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها
 
 زشت هستن

وقتی که 24 ساله بودی، اون دارايی های تو رو ديد و در مورد اينکه، در
 
 آينده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد.
 
تو هم با  صدايی(که ناشی از خشم بود)فرياد زدی:مــادررر،لطفا
 
وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزينه های عروسی رو
 
 پرداخت کنی، و در حالی که گريه می کرد بهت گفت که: دلم خيلی برات
 
 تنگ می شه.

تو هم ازش تشکر کردی، اينطوری که، يه جای دور رو برای زندگيت
 
 انتخاب کردی

وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طريق شخص ديگه ای فهميد که تو بچه
 
دار شدی و به تو زنگ زد.
 
تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردی، "همه چيز ديگه تغيير کرده

وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکی از اقوام رو
 
 يادآوری کنه.
 
تو هم با گفتن"من الان خيلی گرفتارم" ازش تشکرکردی
 
وقتی که 50 ساله بودی، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج
 
 داشت.

تو هم با سخنرانی کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون
 
 می شن، ازش تشکر کردی

و سپس، يک روز، اون، به آرامی از دنيا ميره. و تمام کارهايی که تو
 
(در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود مياد
 
 .اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش
 
 محبت کنی

...و، اگه زنده نيست، محبت های بی دريغش رو فراموش نکن و به راحتی از
 
 اونها نگذر...

هميشه به ياد داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست داشته
 
 باشی، چون، در طول عمرت فقط يه مادر داری!!!!!
 
 

 

ادامه بحث و انتقاد...

بحث و انتقاد در مورد ديدگاه تجربه گرايي

-----------------------------------------------

تجربه گرايي نوين هم از جانب دانشمندان با ديدگاهاي كم و بيش مخالف و هم از سوي پيروان خويش مورد بحث و انتقاد فرار گرفته است.

مهمترين اين انتقادات كه از سوي اكثر ديدگاها مورد قبول است در دو نكته اساسي  زير مي باشد.

1- انتقاد اول در مورد تز  تغيير ناپذيري يافته هاي اجربي مي باشد كه بر مبناي  آن ادراك ماخذ شناخت واقعي  و صحيح بوده  و لذا هر آنچه توسط مشاهدات  و تجربه بدست مي آيد همواره به عنوان يافته  و داده اي ثابت و شناخت صحيح باقي خواهد ماند اگر چه نظام گفتار كلي كه در باره اين يافته ها و روابط علت و معلولي  آن توضيح مي دهد(يعني تيوري) به مرور زمان نادرست از آب در آيد.

به عبارت ديگر يافته ها و شناختهاي مشاهده اي بدون وابستگي  به تيوري توضيح دهنده  پايدار و پا بر جا خواهد ماند.

به عنوان مثال به تيوري نيوتن اشاره ميشود كه طي آن نيوتن از همان يافته هاي تجربي  كپلر و گاليله براي بوجود آوردن  تيوري جديدتري كه با تيوري اين دو  مغايرت داشت  و آنها را تا حدودي رد مي كند استفاده كرده است.

2- انتقاد ديگر  در مورد اين نكته يا ادعاست كه:

واژه هاي گفتار مشاهده اي از درون خود  داراي معني شناختي بوده در صورتي كه تيوريها خود به تنهايي داراي محتواي شناختي نيستند و اين محتوا را وقتي بدست  مي آورند كه به واژه هاي مشاهده اي وابسته  و تا حدودي به آنها تبديل شوند.

در مورد نكنته اول(ادراك به عنوان ماخذ شناخت)

كارل پوپر  ضمن اشاره به گفته كانت  كه:ادراك خالص و ناب اصلا وجود ندارد و تجربه محصول تغيير شكل يافته و مشتركي است  از ادراك  و چيزهايي كه ما از آن به عنوان  تخيل ياد مي كنيم و از ادغام اراك و تخيل حاصل مي شود.پوپر ادراك را همچون مواد خامي مي انگارد   كه در ظرف تخيل ريخته و در هم ادغام و حاصل  جديدي بدست مي آيد(تيوري تشت گارل پوپر)

 

تز تغيير ناپذيري يافته هاي تجربي در واقع بدين معناست كه اگر چندين محقق و مشاهده گر همگي فقط يك موضوع(سابجكت) را ادراك نموده و نتايج مشاهدات خود را به صورت گفتار بنويسند در آن صورت مي بايستي  اينگونه گفتار ها براي همه آنها داراي يك معني يكسان و ثابت و كاملا عاري از تاثير تصورات  متفاوت قبلي هريك از مشاهده گران نسبت به موضوع مطالعه باشد .به عبارت ديگر:

1- همه مشاهده گران بايد همواره يك  و فقط همان يك موضوع(سابجكت) را ببينند و ادراك كنند.

2-شناختها و زمينه هاي قبلي فكري  مشاهده گران تاثيري بر روي ادراك  آنها نداشته باشد.

حال آنكه نتايج تحقيقات و آزمايشهاي روانشناسي ادراك نشان مي دهد  كه چنين چيزي ممكن نيست و عوامل مختلفي همانند شخصيت -وضعيت جسمي -تجربيات و شناختهاي قبلي -انگيزه ها و.....بر روي جريان  و نحوه ادراك افراد تاثير بسيار دارد و به علت اينگونه تفاوتها:

الف- افراد از پيرامون خود(محيط) عوامل و محركهاي متفاوت (نه يكسان)را بر گزيده و ادراك مي كنند.

ب-يك عامل يا محرك از سوي افراد مختلف به صور گوناگون و متفاوت تعبير و ادراك مي شود.به عبارت ديگر افراد نسبت به يك محرك عكس العملهاي متفاوت نشان مي دهند

(فكر مي كنم اين قسمت را آرش زياد تجربه كرده باشد  در مورد تحمل درد و ...)

به اين دليل نمي توان ادعا كرد كه هر آنچه را فردي از محط خود ادراك مي كند اولا صحيح . ثانيا هميشه پايدار است.

از سوي ديگر پوپر ثابت كرده است كه تيوري نيوتن گذشته از تفاوتهاي كلي كه با تيوريهاي كپلر و گاليله در جزييات نيز با آنها فرق دارد و در تيوري جديد نيوتن يافته هاي تجربي كپلر و گاليله به قوت و صدق قبلي خود باقي نمانده و نادرست تشخيص داده شده اند  و اين  پروسه نقض تيوريها همچنان ادامه دارد اينشتاين و ....)

اين مثال روشنگر آن است  كه يافته هاي تجربي نه تنها تغيير پذيرند (رد ادعاي دوم تجربه گرايان)بلكه با تحول تيوريها ممكن است  ماهيت جديدي نيز پيدا كنند.

 

بنا بر اين  گفتار مشاهده اي   به تيوري  معني و ماهيت شناختي نمي بخشد بلكه بر عكس   اين تيوريها هستند كه به مشاهدات اهميت شناختي مي دهند.

اين چند پست  اخير را مخصوصا تقديم مي كنم با جناب آقاي آرش دوست فرهيخته و مهر بان و صبورم كه با سوالات پي در پي خود بايث تكدر خاط ر ايشان شدم

با اين وجود

من ظاهر هستي و نيستي دانم

من باطن هر فراز و پستي دانم

با اين همه از دانش خود شرمم باد

گر مرتبه اي وراي مستي دانم!

ادامه مطلب....(شناخت)

 
 (  Emprismus )تجربه گرايي
تجربه گرايي جرياني است فلسفي كه از آغاز دوره رنسانس همزمان با عقلگرايي سنتي و به عنوان مقابله  با آن شروع و گسترش يافت و بر خلاف  عقلگرايي كه تفكر عقلاني و منطقي را وسيله اصلي دست يابي  به شناخت مي دانست ارزش بيشتري براي مشاهده و آزمايش يا به عبارت ديگر تجربه به عنوان منبع و ماخذ شناخت قايل بود و به جاي تفكر قياسي  بر تفكر استقرايي تاكيد داشت و از برداشتها و يافته هاي جزيي قانونمندي هاي كلي تري را استنتاج مي نمود.
بانيان م مروجين اين نحله فكري به طور خلاصه عبارتند از:
1- فرانسيس بيكن 1561-1626
2-توماس هابس 1588-1679
3   -جان لاك 1632-1704
4-جرج بركلي 1685-1753
5-ديويد هيوم 1711-1776
6-جان استوارت ميل 1806-1873
7-ارنست ماخ 1838-1916
8-برتراند راسل  تا 1970
و...................
تيوري شناخت از ديدگاه تجربه گرايي  دست يابي به شناخت  را فقط از راه ادراك به وسيله حواس پنجگانه امكان پذير ميداند.هر چند كه  بعد ها تحت تاثير راسل و ماخ و ويتكن اشتاين تحليل منطقي را نيز جز ابزارهاي شناخت به حساب آوردند.
ماهيت:
بطوري كه اشاره شد به نظر تجربه گرايان در علوم تفكري همانند علوم طبيعي دست يابي به دانش و شناخت  واقعي و درست فقط از راه مشاهده و تجربه يعني اراك به وسيله حواس پنجگانه امكان پذير است.
فرانسيس بيكن معتقد بود كه:
شناخت  واقعي شناخت ناب است بدون پيشداوري ها و تفكرات كه ما مايليم با تجربه خالص مخلوط كنيم.انسان آن اندازه از نظم طبيعت مي تواند آگاه شود كه مشاهدات او  به وي اجازه مي دهند.ولي بيشتر از آن نه ميداند و نه شايسته دانستن  آن است.

در پستهای بعدی به ایراد ها و انتقاداتی که به این نوع طرز تفکر وارد است می پردازیم.زیرا بنا به توصیه دوستی گرانقدر پستها باید کوتاه باشند تا  خارج از وقت و حوصله خواننده نباشد.

ادامه دارد......


 

باز گشت شاهزاده

داستان را در دلتان با صداي بلند و با توجه بخوانيد. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهيد داشت.
داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار اين كار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.
او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ تاريك شد.
به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه وستاره ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند .پ كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، ناگهان پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد..
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمين و هوا مانده است.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگين سكوت، چارهاي نداشت جز اينكه فرياد بزند:
“خدايا كمكم كن”. ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي ؟ - نجاتم بده.
- واقعاٌ فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم.
- البته تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا نجات دهي.
- پس آن طناب دور كمرت را ببر
براي يك لحظه سكوت عميقي همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند.
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده يك كوهنورد را پيدا كردند كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود در حاليكه تنها يك متر با زمين فاصله داشت!!
و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگي خود چسبيده ايد؟ آيا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشيد؟
هيچگاه به پيامهايي كه از جانب خدا برايتان فرستاده ميشود شك نكنيد.
هيچگاه نگوييد كه خداوند فراموشتان كرده يا رهايتان كرده است.
هيچگاه تصور نكنيد كه او از شما مراقبت نميكند و به ياد داشته باشيد خدا همواره مراقب شماست.

نوشته شد توسط دریا

سریعا بکار بردم نظرت را

همه زندگي سعي بر آن داشته ام  تا در حد امكان خود محور نباشم و به عقايد ديگران احترام بگذارم.البته احترام گذاشتن به عقايد ديگران متفاوت است با پذيرش عقايد آنان.انتقاد نيز گونه اي ابراز عقيده است در مورد اعمال و رفتار يك  فرد(يا مجموعه اي از افراد و اعمال و رفتار آنان)لطفا زياد به اين تعريف  ايراد نگيريد .
دوستي گرانقدر  كه ميدانم با دقت تمام  موضوع مربوط به شناخت را خوانده است زحمت كشيده و راهنمايي هاي ارزشمندي نموده است.
با هم بخوانيم البته با اجازه ايشان:
این همه حرفهای قلمبه سلمبه را از خودت تراوش کرده یا از مقاله ای جایی برداشت شده ای بابا وبلاگ کم کم داره خشک و سرد می شه و خواننده هایش هم کمتر به مطالب نوشته شده اهمیت می دهند چون باب میل و مخاطب چند نفر خاص شده 1 نصیحت دوستانه هم دارم مطالب را زیاد طولانی ننویس چون از حوصله خواندن خارج می شه همه وقت نمی زارند مقاله های اجتماعی و فلسفی و .........بخونند . پس هر پست را کوتاه بنویس و پاراگرافها را جدا کن این همه تو هم تو هم خسته کننده شده بعد از فونت ها و رنگ ها بعضی وقت ها استفاده کن کم کم داره حالت روزنامه می گیره بی روح و خسته شده دیگه دقت کن از این همه ادمی که نظر دادن چند نفرشون اصلا مطلبت را خوندن و یا وقت کردن بخونند . مطالب قشنگ هم باید کوتاه باشه وعمیق وگرنه کسی بخواد از این نو ع مقالات بخونه سایتهای زیادی وجود داره در هر صورت پیشنهادم برای پر بار کردن وبلاگتون بود قصد فضولی ندارم مثل همیشه می دونی که
اين را هم من نوشتم در جواب اين دوست عزيز و ارزشمند م:
مرسی کلبه جان!حتما به کار میبرم نظرت را .اول اینکه خوب بله!از جاهای مختلف ادیت کردم با برداشت آزاد دوم اینکه با شخصی به اسم دریا این وبلاگ را درست کردیم و قرار شد که با هم مطلب بنویسیم ایشان متاسفانه دیگر همکاری نمی کنه سوم قرار بود خاطراتم را بنویسم که دریا خیلی تشویق می کرد بنویسم بعد اصرا کرد که دیگه ننویسم.
چهارم وقتی که خاطرات ننویسم مقاله هم ننویسم پس چی باید بنویسم؟لطفا شما راهنمایی بفرمایید.
به هر حال هر نوشته ای مخاطب خاص خودش را دارد. و بعضی از نوشته ها هم واقعا خلاصه تر از این نمیشه...
نوشت.
واقعيت اين است كه من  به هيچ وجه قدرت نويسندگي در خودم نمي بينم.بنا بر اين اگر قرار باشد كه خاطراتم را ننويسم و احيانا  بعضي مقالات  و نوشته ها كه به نظرم مي تواند براي بعضي از دوستان مفيد باشد هر چند كه بردن زيره به كرمان ممكن است باشد اما شما بفرماييد چه بايد كرد؟
نوشتن خاطرات ممنوع!
نوشتن مقالات  و بحثهاي علمي (بظاهر علمي ) هم ممنوع!
پس چي بايد نوشت؟
اينظور كه ميشود شير بي يال و دم اشكم
شير بي يال و دم و اشكم كه ديد
اينچنين شيري خدا كي آفريد
بنا بر اين ميماند اينكه  ديگر ننويسم و وبلاگ  زندگي را تعطيل كنم!البته واضح و مبرهن است كه زندگي تعظيل بر دار نيست و هميشه جاري و ساري است. به هر حال هرکس متناسب با سلیقه آن قسمتی را که می پسندد مطالعه می نماید.
حالا كه مشخص شد زندگي تعطيل بردار نيست پس لطف كن همكاري كن تا  آن را پر بار تر كنيم.
حيف نيست زندگي   تعطيل شود؟!

شناخت

شناخت:
موجودي كه خود نام انسان بر خود نهاده بيش از آنچه كه تصور مي رود نادان است .زيرا آگاهي او نسبت به آنچه مايل است- در صورت توانايي- از آن آگاهي يابديعني زمينه نامحدود شناخت به زبان رياضي صفر است.(زمينه شناخت نامحدود و بي نهايت است و هر عددي تقسيم بر بي نهايت=صفر است).
جالب آنكه با همه كوششهاي غرور انگيز و ادعا هاي پيروز مندانه او در جهت گسترش آگاهيش هنوز نتوانسته است در اين نسبت تعييري دهد و لذا نادا ني او بطور نسبي به قوت خود باقي است.
تا آنجا كه گفته اند و شنيده ايم و خوانده ايم اين كوشش انسانها در راه گسترش آگاهيشان به زمانهاي دور مي رسد و به مرور زمان با افزايش دانسته هاي مفروضشان از يك سو و گسترش اعجاب انگيز آنچه را كه محدوده شناخت مي پنداشتند از سوي ديگر عده اي  از آنها بصورت  دست اندر كاران حرفته اي(دانشمندان) بر آن شدند كه كم  و بيش ضوابطي براي آنچه كه به درست يا غلط اندوخته و مي اندوزند و آن را دانش يا علم ناميده اند تعيين نمايند تا بدينوسيله بتوانند به شناختهاي بدست آمده از طرف افراد مختلف اعتماد نموده و آن را مبنا و مبدا فعاليتهاي شناختي آينده خود قرار بدهند و بدين ترتيب به آهنگ افزايش و گسترش دانشهاي خود شتاب بخشند و از سوي ديگر نيز حريم كار خود را از دست درازي بيخبران تا آنجا كه ممكن است محفوظ بدارند.
اين ضوابط كه به شيوه هاي گوناگون بيان شده اند فضاي مفهوم واژه علم را چنين ترسيم مي نمايند:
شناختها مي بايست:
به صورت نظام يافته(مبتني بر نظم و ترتيب)
-- بيانگر روابط علت و معلول بين پديده هابوده
-- و بر اساس روشهاي قابل اطمينان حاصل شده
--قابل استدلال و يا اثبات بوده
-- واقعبينانه و عاري از قضاوتهاي شخصي باشند.
در هر صورت اينطور بنظر مي رسد كه هر نوع فعاليتي در زمينه شناخت كه منطبق با تعريف فوق باشد  بعنوان علم پذيرفته خواهد شد.اين همان اندازه در مورد هر فعاليت شناختي صدق مي كند كه در مورد بنايي يا مطربي كه از آنان رشته هاي علمي معماري يا موسيقي منتج شده اند.البته فرض بر اين است كه اين مقايسه بدون ارزش گذاري انجام گرفته است اما براي كساني كه اين مقايسه دون شانشان مي باشد  مي توان به آثار  افرادي چون لودويك فان بتهون يا برامز يا ده ها تن استادان ديگر اشاره نمود.
بحث به نظرم مقداري طولاني و براي كساني كه علاقه و زمينه كمتري در اين مورد دارند ممكن است كسل كننده باشد.اما ناچارم مقداري به بحث ادامه دهم تا كمتر   به دانسته هاي خود كه به آنها عنوان غلمي مي دهيم اعتماد كنيم.
آيا هر گونه شناختي  را مي توان به عنوان علم پذيرفت؟  و يا هر گونه دانسته ديگر كه شرايط پيش گفته را ندارد بايد تخته كرد و رد نمود؟
مثال :بچه اي بيمار مي شود.مادر بزرگ تشخيص ميدهد = شناخت) كه بچه سرما خورده است.سپس بخاطر مي آورد =شناخت) كه يكي دو روز پيش خانم همسايه به منزل آنها آمده  و از اين بچه خيلي تعريف كرده بود.بعد نتيجه مي گيرد (=بر قرار كردن رابطه علت و معلولي بين دو شناخت) كه آن خانم حتما بچه را چشم  زده است.
سپس شكاندن تخم مرع را براي تركاندن چشم حسود  همراه با جوشانده جند داروي گياهي تجويز مي كند.
بدين ترتيب مادر بزرگ هم به شناختهايي  با رابطه علت و معلولي بين آنها پي برده است و نتيجه گيري مي كند.
با در نظر گرفتن اينكه بسياري از پزشكان مجرب بر اساس روشهاي تجربي و ظاهرا قابل اثبات خود نيز به تجويز داروهاي  گیاهي مبادرت مي كنند  و آن را مردود نمي دانند .ولي تاكنون علم با مشخصات پيش گفته نتوانسته است رابطه بين  سرما خوردن و چشم زدن و شكشتن تخم مرغ پيدا كند و لذا اين موضوع ظاهرا هنوز قابل اثباط نيست  گو اينكه باز نمي توان ادعا نمود كه در آينده  رابطه بین اين عوامل پيدا نشود.!
خلاف اين موضوع  و اشتباهات بسيار فاهش نيز وجود دارد و تاريخ علم سراسر پر از اين اشتباهات است.بسيار از پزشكان ممكن است بخاطر بياورند  دارويي به اسم كونترگان كه به خانمهاي حامله توصيه ميشد و به شدت و حدت نيز بر روي آن تبليغات گسترده انجام مي گرفت چه فاجعه اي ببار آورد  . حاصل آن حدود 5000 نوزاد ناقص الخلفه در آلمان بود  و نميي از آنها هنوز زنده اند و  ميانسالاني حدود 35 ساله اند .
كي مي تواند ادعا كند كه بسياري از داروهاي پر مصرف امروزي كه  ظاهرا به شيوه هاي علمي تهيه شده اند در آينده عامل بسياري از بيماريها و مرگ و ميرها   قلمداد نشود.
===================
به هر حال راهاي شناخت  در اغلب كتب متدولوژي آورده شده است و به نظرم نوشتن آنها در اينجا اطناب و خارج  از حوصله باشد.
اما يك نكته اساسي را ناگذيرم  بيان كنم و آن اينكه:
منطق نوين مي گويد اگر  شخصي ادا كند كه همه قوها سياه هستند و يك قوي سياه به من نشان بدهد  من بايد بپذيرم  البته  تا زماني كه من قوي سفيدي مشاهده نكرده ام.
بنا بر اين امروزه دانشمندان بيشتر در پي ابطال تيوريهاي علمي هستند و نه در پي اثباط آنها.
يك قانون يا يك  تيوري(فرق است بين قانون و تيوري) تا زماني پذيرفته شده است كه بتواند در مقابل ابطال پايداري كند.. خلاصه اینکه :هر گز نمی توان گفت یک تیوری یا فرضیه اثبات شده است بلکه حد اکثر می توان گفت که  این تیوری هر چند هم که بارها با موفقیت آزمایش شده باشد-- هنوز ابطال نشده است.

 

چنانچه وقت و حوصله  ای بود ابزارهای شناخت  و نارساییهای آنها را در پستهای دیگر خواهم نوشتو
--------------------------------------------
آرش جان ببخشي سعي كردم كمي هم خودم مطالعه كنم و حاصل آن اين شد كه ميبيني.
نمي دانم تا چه حد توانسته ام  آنچه را كه در يافته ام را بيان كنم.