تنت به ناز طبیبان ....

سلام

مرسی آرش و تشکر مخصوص.خودت می دانی چی می گم.به هر حال پزشک حاذقی هستی و فکر می کنم علاوه بر آن روان پزشک خوبی هم  هستی.

همینکه باعث شدی  من از جایم نیم خیز شوم  نشان از توانمندی شماست.

به هر حال :

آرش خان بنده را قابل دانسته و دعوت به یک چیزی شبیه شب یلدا بازی کرده ولی این مقداری بنظرم من هم جدی تر و هم جالبتر ه

-----------------

یادمان باشد! آنچه امروز داریم ممکن است آرزوی فردایمان باشد.
آره!درسته من آرزوهام اینقدر کوچولو هستند که خجالت کی گشم بگم .بجز یکی از آنها.
----
خوب لتس گو

1-دلم می خواست غم خریدنی بود و من می توانستم تمام غمهای دنیا را بخرم تا دیگر هیچ کسی در دنیا عمگین نبود.ببخشید به خدا این آرزومه
2-دلم می خواست این امکان برام فراهم بود که بتوانم کره زمین را از خارج آن نظاره کنم.
راستش....دیگه تقریبا آرزوی به درد بخوری که بشه آرزو گفت ندارم.


...
هرچه فکر می کنم دیگر آرزویی ندارم.
البته یه آرزوی دیگه هم دارم و ان اینکه چند روزی با علیرضا بشینیم یه جا و با هم بگیم و بخندیم
(ای ای ای علیرضا خان زیاد به خودت نگیر من مثال زدم)

خوب ظاهرا جز قوانین بازیست که باید چند نفر را دعوت کنی من هم همینجا از عزیزانم

امید(کنجشکک اشی مشی) و ماریا(طلوع یک ستاره) و عسل و شادی و در پایان  علیرضا خان جان دعوت می کنم ما را سر افراز فرمایند.

 

ای کاش...

کاشکی انگشتوانش بودمی

تا در انگشتش همی فرسودمی

تا هر آن گاهی که تیر انداختی

خویشتن را کج بدو بنمودمی

تا بدندان راست کردی او مرا

بوسه ای چند از لبش بربودمی

=================

شعر از:   مهستی خجندی

هیچ توضیحی نمیدم  به زیبا ترین وجه چه تصویر زیبایی ترسیم نموده است این شاعره پارسی گوی .خواندنش مرا به وجد می آورد!شما  چطور؟

چند سال پیش میزیسته است را نیز نمی دانم.اگر شما میدانید سپاسگذار خواهم بود مرا نیز آگاه فرمایید.

---------------

انگشتوان:پوششی است دستکش مانند برای دوانگشتی که زه کمان را می کشند.تا زه آسیبی به انگشت نرساند. 

ادامه....

ادامه مطلب هانترس...
در حد توان شمايي كلي از مكان و موقعيت هانترس كلاب را  تشريح كردم.حال مي خواهم مختصري هم از مشتريان دايمي آن بنويسم.
عموما كساني كه به اين كلاب مراجعه مي كنند و مشتريان دايمي آن هستند همگي يا شكارچي هستند يا علاقمند به شكار و حضور در طبيعت.
معمولا در فصل غير شكار نيز حداقل يك بار در هفته سعي مي كنند كه به اينجا مراجعه كنند.دوستان را ببينند و از حال هم جويا بشوند.
اما در فصل شكار حضور همگي پر رنگ تر است.حد اقل هفته اي 3-4 بار   حضور داردند.
برنامه شكارشان را تنظيم مي كنند.قرار شكار مي كذارند.از آخرين اخبار مطلع ميشوند و مسايل از اين قبيل.
هميشه هم  دور هر ميز چندين نفر نشسته اند و در حال نوشيدن نوشيدني خاطرات فصل گذشته شكار را با هم مرور مي كنند و چنان با هيجان از آن تعريف مي كنند و مستمعين را به وجد مي آورند كه نگو و نپرس.
البته بگذريم كه گاهي يه مقداري هم در بيان وقايع غلو ميشود و خوب اين خصلت همه شكارچيان است و در اينگونه مواقع هيچكس توي ذوق ديگري نمي زند.
اين افراد به نظر من داراي دو شخصيت و منش كاملا متفاوت هستند.يك شخصيت در كار و زندگي روز مره و يك شخصيت كاملا متفاوت در اين محل و در  كوه و طبيعت.
مثلا قاضي آدامز را در نظر بگيريد.
يك قاضي عاليرتبه.
با شخصيتي در حد يك وزير.با آن لباسهاي تمام رسمي و عصاي تزيين شده.شما در خيابان كه از كنارش بگذري اصلا آن را با ادي(آدامز)
ديدي كاملا متفاوت است.كلمات را شمرده شمرده ادا مي كند سعي مي كند كه وقار و متانت يك قاضي را كاملا به نمايش بگذارد.راننده شخصي اش هنگام پياده شدن از  اتومبيل در را برايش باز مي كند و  كلاهش را بر مي دارد و كمي تعظيم هم مي كند.
اما زمان خضورش در كلاب.خداي من!اصلا باور كردني نيست.با آن لباس اسپرت و كلاه چرم و مخمل شكار و كاپشن چرمي .ماشينش نيز لندرووري است و بدون راننده شخصي.
با آن قد نسبتا بلند و جكهاي بي مزه اي كه تعريف مي كند.در اينجا اصلا هيچ كس هيچ كس نيست.همه يكي هستند در هر پست و مقامي كه باشند.
مارك مهندس معدن است.
ديويد كشاورز است و آلكس يك پزشك متخصص.كسي چه ميداند كه ايشان بالاترين درجه علمي را در طب دارد و ريس بزرگترين بيمارستان تخصصي منطقه؟در حالي  كه يك ليوان بزرگ
آبجو را سر مي كشد محكم با كف دست روي شانه موريس ميزنه و ميگه:عجب شاهكاري كردي موريس.و نيم ساعت تمام در مورد شكار آن روز خود و موريس  سخنراني كند.
علاوه بر آقايان تعداد خانم هايي كه عضو كلاب هستند نيز كم نيست.اليزابت خانمي كه داراي يك مزون معروف است و پولش از پارو بالا ميره. کاترین  شركت خصوصي داره.ماريا يك معلم بسيار موفق مدرسه است با رفتاري اشرافي و از يك خانواده قديمي.
جنيفر با ان همه ناز و ادا و لباسهاي جلف و سبكي كه در خيابان ميپوشد در اينجا چهره اي كاملا متفاوت دارد.(حكايت جنيفر را امروز مينويسم زيرا فكر كنم باب ميل اميد باشد)
خلاصه اعضاي اين كلاب از هر قشر و طبقه اي هستند.از شاهزاده تا گدا و از ثروتمند تا طبقه متوسط.
اما هر شغلي كه دارند و هر مقام و موقعيت اجتماعي كه دارند در اينجا يكسان از احترام بر خوردارند.لباسها تقريبا هم شكل ماشينها در يك حد و حدود همه يا لندروور يا وانت.
حتي نوع آرايش  سر و ريش آقايان هم شبيه به هم است.
بقال  آهنگر مزرعه دار كارمند ساده قاضي پزشك وكيل  زن خانه دار و...همه جور آدم.دوستيها و گفتگوها نيز در حد همين سالن كلاب است.بيرون از آن خيلي كم افرادي هستند كه با هم دوست صميمي باشند و رفت و آمد خانوادگي داشته باشند.البته وجود دارد اما به ندرت.
گريزي بزنم براي آن چيزي كه به اميد قول داده بودم.
يك روز در فصل شكار پرندگان آبزي يك گروه 10 نفره شديم.تجهيزات و امكانات را بار جيپهايمان كرديم و  هر 2 يا 3 نفر سوار يك ماشين.
ماشينها تا حد معيني امكان نزديك شدن به منطقه شكار را داشتند.
كساني كه شكار چي هستند مي دانند كه بهترين وقت براي شكار اول عروب و يا صبح قبل از طلوع آفتاب است.
ماشينها را در مكاني گذاشتيم و چادرها و وسايل را بر داشته به طرف شكار گاه به راه افتاديم بيش از يك ساعت پياده روي در محيطي نا هموار با كلي بار بر روي دوش.
بعضي از همراهان چندمين بار بود كه با هم به شكار مي رفتيم و كاملا همديكر را ميشناختيم اما چند نفري هم بودند كه اولين بار بود كه با ما بودند.
در يك نقطه و با فاصله هر چادر حدود 200 متر از هم گمپينگ كرديم البته هر 2 چادر در يك محل.
غروب شكار خوبي زديم.
موقع استراحت ديويد گفت كيهان چادر  شما وجنيفر كنار هم باشه.من هم گفتم چه اشكالي داره.
من و جنيفر چادر هايمان را به نقطه بسيار خوب و مسطحي كه كمترين نم و رطوبت داشت برديم و در كنار هم  بر قرار كرديم.من به گوشه اي  رفتم و ليفي به تن كشيدم تا عرق را از تن  پاك كنم.
جنيفر هم همين كار را كرده بود.در حال بر پا كردن چادر جنيفر گقت كه كيهان من شبها تنهايي ميترسم و خوابم نميبره.اين چادرها طوري طراحي شده اند كه امكان اتصال دان آنها به هم به وسيله زيب وجود دارد.
گفتم باشه ايرادي نداره چادرها را به هم متصل مي كنيم.
جنيفر گفت باشه به يك شرط.گفتم شرطش چيه؟شما ميترسي تنها بخوابي شرط هم تعيين مي كني؟البته با خنده و شوخي.
گفت به هر حال من به اين شرط اين كار را مي  كنم كه   س...ك...س.نداشته باشم.
من هم زدم زير خنده كه بابا من اصلا از بس امروز توي اين باطلاقها راه رفتم ديگر تحمل خودم را هم ندارم چه برسه به...
به هر حال به چشم كاملا قبوله.آخر پدر آمرزيده من نا ندارم كه سر پا بايستم تو نگران  س..ك..س. هستي؟
بعد از بر پايي چادرها همگي در يك نقطه آتش بزرگي روشن كرديم و شام و قهوه و نوشيدني و كمي گپ و گفتگو و يكي يكي هركس به محل استراحت خود رفت.
من و جنيفر هم طبق قرار و مدار به چادر دونفره خود رفتيم.
من هم وارد كسيه خواب خودم شدم و خوابيدم.
اما چشمتان روز بد نبيند بعد از چند لحظه جنيفر به بهانه اي از خواب بيدارم كرد.
و نشان به آن نشاني تا صبح نگذاشت كه خواب به چشمم بياد.

دمدماي خوابم برد.كه با صداي ديويد با جان كندن نيم خيز شدم.ديويد  گفت:كيهان چرا مثل خرس به خواب زمستاني رفتي؟انگونه مي خواي شكار كني ؟گفتم بابا ولم كن بزار بخوابم من از خير شكار گذشتم.و اضافه كردم پي پدر خودت ميداني چه بلايي سرم آوردي با شه به وقتش به حسابت ميرسم.ديويد در حالي كه لبخند ميزد از آنجا دور شد و گفت باشه شكار امروز هرچه زدم شريك هستيم و زد زير خنده.
---------------------------------
ادامه دارد.
پي نوشت:تمام اسامي اين سر گذشت اسم مستعار هستند

اگر کمی بی ادبی بود به بزرگی خود ببخشید.


 

هانترس کلاب 1

هانترس كلاب
هر وقت  گذرم از آن منطقه بيفته حتما سري به آنجا ميزنم.
هانترس كلاب را مي گويم.
خاطرهاي  اوايل دوران جواني و نوجواني و حتي تا حدودي كودكي گويي مانند آهنربايي قوي مرا به آنجا هدايت مي كند.
بنا از بيرون ظاهري هجومي دارد.از آنگونه ساختمانهايي كه به سبك گوتيك ساخته شده اند.بي شباهت به يك قلعه قرون وسطايي نيست.داراي دوطبقه با پنجره هايي بزرگ در چهار طرف بنا.
نشسته بر بلنداي تپيه اي .مشرف به دره اي زيبا با چشم اندازي بي نظير.محوطه اي وسيع در جلوي ساختمان با محلي براي پاركينگ  مشتريان دايم آنجا.حدو.د 50 ماشين را به راحتي مي توان آنجا پارك كرد.و هركس ميداند جاي پارك ماشينش كجاست.سالها رفت و آمد تقريبا همه  مشتريان را صاحب حق كرده است.
اما درون ساختمان بر خلاف بيرون آن بسيار فضايي است مطلوب و دلنشين.
از در بزرگ حال كه وارد ميشوي پيشخوان بار روبرويت است.با نمايي بسيار شكيل و رديف شيشه هاي نوشيدني در پشت آن.
و چندين چهار پايه بلند با روكش مخمل در جلوي آن براي مشتريان سرپايي كه وقت براي نشستن ندارند و با عجله چيزي مي نوشند و خوش و بشي با مدير آنجا كه نقش بار من را هم به عهده دارد مي كنند و ميروند.
روبروي آن سالن بزرگي است با ميزها و صندلي هايي  از چوب بلوط به سبك ويكتوريا.
ميزهاي دو نفره و چهار نفره و شش نفره و تك و توكي هم ميز هشت نفره.
ديوارها به سبك بسيار زيبايي با چوب بلوط صيغل شده و روغن خورده تزيين شده اند.پنجره هاي بزرگ با پرده هاي مخملي  و با آهارهاي طلايي پوشانده شده.
در سمت راست بار و با 3 پله بلند تر از كف آنجا محلي براي ميهمانان مخصوص.با ظرفيت حود 30 نفر.علاوه بر ميز و صندلي مبلهاي بسيار شكيل و سنگين و ميزهاي با پايه كوتاه نيز در آنجا تعبيه شده است.
شومينه اي كه هميشه با  هيزم بلوط روشن است نيز در اين قسمت جلب توجه مي كند.
يك قسمت از دوار  وي آي پي بي شباهت به موزه تاريخ طبيعي نيست.
به شكل بسيار زيبايي اين ديوار با شاخ تروفه هاي شكار شده مشتريان تزيين شده است.در كنار هر تروفه اسم شكار چي و تاريخ شكار و محل شكار آن نوشته شده است.
ببر سيبري 19... شكارچي ادموند...
از شكار چيان معروف تا شكارچيان بي نام و نشان.
به راحتي مي توان حدس زد قدمت اين بنا بيش از 200 سال است.
لا اقل تاريخ يكي از اين تروفه ها 1847 است.
در قسمت بالاي  شومينه  نيز تروفه اي وجود دارد.شاخ هايي به طول تقريبا يك متر و پيچ در پيچ مانند پيچهاي خودكار.
زير آن نوشته شده :مارخور .محل شكار كوهاي تورا بورا 1991
شكار چي :امير كيهان سپهر
در انتهاي سالن درست روبروي پيشخوان يك سن ساخته شده است.با پيانويي زيبا كه من به ندرت ديده ام كسي را در حال نواختن آن.
اما گاهي  بعضي از شكارچيان كه روز خوبي داشته اند ويلن خود را بر داشته و با صدايي نخراشيده و يك آهنگ كانتري بقيه مشتريان و همسرانشان يا دوست دخترهايشان را به رقص وا داشته است.و اين اوقات من چقدر مي خنديدم به  نواختن ناشيانه و رقصهاي ناشيانه تر بعضي از آنها.
------------------------------------------------------------------------------------
صاحب آنجا مردي است بسار خوش مشرب و بذله گو به نام سامويل  با چشماني آبي به رنگ آسمان و صورتي كه ديدنش به انسان شادي و نشاط ارزاني مي كند.با قدي متوسط و هيكلي كمي چاق .البته نه آنقدر چاق كه توي ذوق بزند.
همسرش خانمي بسيار متشخص.در جواني بسيار زيبا و اكنون نيز ته مانده اي از آن زيبايي را ميشود هنوز مشاهده كرد.بسيار با وقار و متين.با رفتاري اشرافي كه هركسي را وادار به احترام مي كند.
من هميشه ايشان را عمه صدا زده ام از زماني كه به ياد دارم.سلام عمه بار بارا.و هميشه عمه بار بارا آغوشش را باز مي كرد و پيشانيم را مي بوسيد گويي كه عزيزي را بعد از سالها دوري دوباره مشاهده مي كند.حتي زماني كه مرد گنده اي شده بودم باز هم  با من اينگونه رفتار مي كرد.بطوري كه گاهي من خجالت مي كشيدم.
وقتي كه مي گفتم عمه باربار من ديگه بزرك شدم اين كارا چيه مي كني؟با اخمي ساختگي مي گفت.:بزرگ؟تو فقط هيگلت كنده شده كيهان. و بعد ا ضافه مي كرد :
من بايد همون موقع كه تو توي قنداق بودي مينداختمت جلوي گربه تا حالا اينجوري براي من بلبل زباني نكني پسره شرور.نگاش كن از اينكه عمه اش پيشانيش رو ميبوسه خجالت ميكشه.
و بعد يه لبخند به من ميزد و قدمي به عقب مي رفت و چند لحظه نگام ميكرد.مثل اينكه نگاه مادرم بود.چه مادرانه و مهربان.
دختر زيباي دارند به نام اليزابت.آخرين باري كه ديده بودمش 12 سالش بود.دختركي شيطان و زبر و زرنگ.در خيالم هنوز همان دخترك  كوچولو بود.
----------------------------------
تا اينجا در حد توان شمه اي از اين كلاب شكارچيان را بيان كردم.
بقه خاطره را در پستهاي بعد خواهم نوشت.