بدون عنوان4
اصلن فکر می کنم همه دوستان من این روزها اینگونه اند!کی ست که وقایع میهن را ببینه و باز هم بتونه از می و معشوق بنویسه!
اما می بینم که دوستانم هستند در کنارم هستند و دلم می خواد با نوشته هایم حتی اگر شده برای لحظه ای این همه فشار عصبی و ظلم آشکار ار فراموش کنند.
شعری یادم آمد جالبه بدانید از امیر اسماعیل ابن نوح سامانی:
گویند مرا چو سلف خوب نسازی
آرامگه آراسته و فرش ملون
با نعره گردان چه کنم بانگ مغنا
با پویه اسپان چه کنم مجلس گلشن
جوش می و نوش لب ساقی به چه کار است
جوشیدن خون باید بر اریبه جوشن
اما بنظرم زندگی همچنان ادامه داره و اینها نیز چزیی از زندگی همه ماست بنا بر این ما زندگی خواهیم کرد ما می سازیم آنچه که باید ساخته شود و آن ایران است!ایران مال ماست از آن ماست میراث پدران ماست و هیچکس نمی تواند ما را از داشتن آن مجروم کند.ما می سازیمش همانگونه که می خواهیم حتی اگر ۱۰۰ سال دیگر طول بکشد.پس ما نا امید نیستیم!زنده ایم و زندگی می کنیم با تدبیر و درایت و با دلیری و شهامت!ما ایرانی هستیم و افتخار می کنیم به آنچه که هستیم!
ایران ما پاینده و سر فراز ملت ایران.آمین
================================
بدون عنوان۴
تازه دوران كالج را تمام كرده بودم!اما همچنان كلاس زبان فرانسه را هفته اي 3 روز در همان كالج ژاندارك مي رفتم!بورداهاي مد پاريس در اسرع وقت روي ميز كلاسهاي ما بود!ترجمه مي كرديم و براي خودمان از روي الگوهاي آخرين مد لباس مي دوختيم!
نگاهش به نقطه اي مانده بود خيره و بنظر مي رسيد از ياد آوري آن دوران لذت مي برد.
نگاهي به من انداخت و گفت امير كيهان چرا بي كار نشسته اي ؟با ظرافت تمام جامي شراب برايم ريخت! حركاتش چنان نرم و ماهرانه بود كه گويا سالها براي اين كار تمرين كرده است و لذت نوشيدن آن را صد چندان كرد! سيگاري نيز روشن كرد و به دستم داد!تشكر كردم و اينكه چرا شما زحمت كشيدي؟گفت مي بينم كه هنوز احساس غريبي مي كني؟
و ادامه داد حدود 17 سالم بود كه عبدلحسين خان به خواستگاريم آمد.حانواده آنها نبست فاميلي بسيار دوري با خانواده ما داشتند.در آن زمان رسم نبود كه دختر و پسر همديگر را ببيند و بپسندند!بزرگترها تصمصم مي كرفتند و جالب اينجا بود كه زندگي ها هم به خوبي و خوشي شروع ميشد و زوجها هم تا پايان عمر در كمال وفاداري زندگي هاي خوبي را با هم داشتند!من در خاطر ندارم كه طلاقي اتفاق افتاده باشه!نه! ابدن!ممكن بود آن اوايل كمي اوقات تلخي پيش ميامد ولي به مرور ايام اغلب زوجها تبديل ميشدند به ليلي و مجنون!
البته بودن كساني كه حارج از زندگي خانوادگي براي خود سرگرمي هايي ديگر هم داشتند اما اين عموميت نداشت و اگر هم بود تا حدود زيادي پذيرفته شده بود.
من براي اولين بار ايشان را ديدم جواني بود حدود 25 ساله!آن سالها تازه از فرنگ بر گشته بود!با پدرت همكلاس بودند تحسيل كرده آلمان! و پدرت هم كه بعدها همانجا با مرحوم مادرت ازدواج كرد و آهي كشيد و ديگر ادامه نداد.
عبدلحسين خان جوان برازنده اي بود و هر دختري شايد آرزوي ازدواج با او را داشت!اما من دل در گرو ديگري داشتم!ولي اين سرنوشتم بود و بايد مي پذيرفتم!
بهانه هايي آوردم!اينكه خانواده اي فيودال هستند و دهاتي و دور از تهران و اينكه زندگي در دهات براي من سخت است و ...اما گوش كسي بدهكار نبود.
فرار مدارها گذاشته شد.و سيقه محرميت خوانده شد!عبدلحسين خان بسيار مهربان و خوش بيان بود!تربيت يافته و مبادي آداب!
وقتي كه با هم صحبت كرديم به عنوان يك دوست و يك مرد بسيار دوست داشتني مي نمود اما به عنوان همسر برايم سخت بود پذيرفتنش!
وارث چندين ده بود و باغ و رمه هاي بسيار!و قلعه اي اربابي!
بسياري از زمينهايش را قبل از اصلاحات ارضي خودش به رعايايش بخشيده بود!و مردم ايل بسيار دوستش مي داشتند!با وجود سن نسبتن كم در بين خوانين ديگر هيچ كس روي حرفش حرفي نمي زد.همه مي دانستند كه او انسان شريفي ست و خير خواه همه.بنا بر اين در هر مناقشه اي كلام آخر را عبدلحسين خان مي زد!
به هر حال عقد و ازدواج صورت گرفت!وچقدر دل كندن از شهر و ديار و خانه پدري برايم سخت بود و كيلومترها دور از مر كز بودن بدون امكانات ارتباطي و جاده و اتومبيل و تلفن امروز.
از سختي راه هيچي نمي گويم و اينكه چه مدت طول كشيد زيرا ممكن است كسي باور نكند كه مثلن در 50 سال پيش وضع مملكت چگونه بوده!
تصميمم را گرفتم.بله بايد زندگي كرد.در نگاه اول يك ده سوت و كور و خاك گرفته!بدون برق و آب لوله كشي!سرگين گوسفند و گاوها را تپه كرده بودند! و....راستش جالم به هم داشت مي خورد ولي به هر زحمت كه بود توانستم خودم را كنترل كنم.
حانه ارابي يا بهتر ه بگم قلعه در بالاي تپه اي بود! نزدك و نزديكتر كه شديم با محيط باصفا يي رو برو شدم باغي بزرگ در اطراف قلعه با خيابانهايي سنگ فرش و حوضهايي با آبي روان و شفاف ! ميهماناني كه همراه ما بودند شايد بيش از 200 نفر و تعداد نسبتن زيادي اتومبيل كه تا آن زمان هيچ كس حتي در شهرهاي نسبتن برزك هم اينقدر اتومبيل گرانقيمت كسي در يك جا جمع نديده بود و اصولن تعداد اتومبيلهاي موجود در مراكز استانها نيز بسيار كم بود چه برسد به يك ده دور افتاده....
چندين روز صداي سرنا و دهل در پايين تپه براي مردم آبادي و در محوطه باغ هم اركستر از نوازنده هاي مركز
به اتاقم راهمايي شدم دكراسيون داخلي آن بسيار خوب طراحي شده بود!حتي يك پيانو اروپايي اصل هم در گوشه اي از سالن به چشم مي خورد!
برق را هم توسط ديسلژنراتور تامين كرده بودند.عبدلحسين خان سعي كرده بود كه چيزي كم نگذارد.
چندين روز مهماني به طول انجاميد با رسومات مختلف از اركستر مدرن گرفته تا ساز دهل و سرنا و مسابقه اسب سواري و تير اندازي...هنگامه اي بود!
ميهماني و مراسم كه تمام شد همه سر خانه و زندگي خود رفتند و من هنوز نتوانسته بودم كاملن با عبدلحسين خان صجبت كنم!
به هر حال تصميم گرفتم زندگي كنم !كي دانستم سرنوشت من همين است كه هست بنا بر اين بايد از آن به بهترين وجه ممكن استفاده كنم.
زندگي مشترك ما شروع شد.خان را بسيار بهتر از آن يافتم كه قبلن تصور مي كردم.اهل شعر و موسيقي كتاب!و بسيار نرم خو!به همين خاطر بعد ها فهميدم كه رعايا از اين نرم خويي او بسيار سويه استفاده مي كنند .اما بزودي خودم بيشتر كارها را بعهده گرفتم و جلوي بسياري از دله دزدي هاي آنها را گرفتم و حتي يكي دو نفر را هم فلك كردم هر چند خان از اين كارم بسيار ناراحت شد.
به هر حال بزودي به همه جا سرك كشيدم زمينها خانواده هاي رعيت خانواده هاي چوپان!خانواده هايي كه گلهاي گاو و اسب را نگهداري مي كردند باغبانها و كاركنان خانه!
متوجه شدم كه امور چندان نظم و نسقي نداره بزودي سر و ساماني به وضع خانه و زندگي خان دادم!حسابدار و تحصيلدار را و پيشكار را فرصت دادم كه در نحوه كار خود تجديد نظر كنند اما آنها انگار كه مرا آدم حساب نكنند هيچ به حرفهايم گوش نمي داند.من هم در اولين فرصت براي هر كدام از آنها نفر مناسب پيدا كردم و حق و حقو آنها را دادم و گفتم به امان خدا!او.ل باور نمي كردند اما ديدند جدي ست به خان شكايت كردند حان خواست وساطتت كنه اما من با اشاره فهماندم كه اين تصميم آخر منه و به انها قبلن فرصت دادم!
به هر حال همه چي را از نوع سازماندهي و مديرت كردم!و اوضاع بكلي عوض شد.
تا يكي دو سال اول خودم را به اين كارها مشغول كردم گاهي حانواده نيز سري به ما مي زدند ولي من فرصت نمي كردم كه سري به آنها بزنم!
اوضاع دنيا در حال عوض شدن بود!با وجودي كه خان اصولن يك اديب بود و نه سياستمدار اما گاهي بحثهايي نيز پيش ميامد و خوانين ديگر نيز به خانه ما ميامدند يا او مي رفت و به آنها سر مي زد و گاهي تا يك ماه نيز طول مي كشيد رفت و برگشت او!
يك راديوي فليپس نيز سفارش داد برايمان آوردند.حبرهاي خوبي پخش نمي شد!دنيا در حال دگر گوني بود!
و ما نمي دانستيم چه اتفاقي قرار است يفتد اما حس مي كرديم كه هرچه هست خوشايند نيست.
پ.ن:
هی هی رفیق نبینمت اینگونه نا امید!
یادت باشه مردان و زنان بزرگ آرزوهای بزرگی دارن!این را فراموش نکن!
و دیگر اینکه یه حقیقت می خوام بهت بگم البته امیدوارم که برداشت بد نکنی و این که می گم حاصل مطالعه و برداشت خودم است از تاریخ ایران بعد از اسلام
در یک کلام:ایرانیان از نظر دینای عرب و بقیه مسلمانا اصولن به هیچ وجه مسلمان به حساب نمی آیند. بلکه با اسامی مانند رافضی و مجوس و صفوی و....خوانده می شوند و به نوعی حتی از کفار هم بد ترند از دیگاه عربها! این را من در مباجثه با روحانیون عرب فهمیدم! اصلن در یک کلام عربها حتی مسلمانان سنی ایرانی را هم مسلمان نمی دانند چه برسه به شیعه!
و ضمنن یادت باشه که ایران و ایرانی در دنیا تنهاست!و در یک کلام بنظرم من تنها دوست ایرانیان یهودی ها هستند این را آینده به همه ما ثابت خواهد کرد و بدترین دشمن ایرانیها در تمام طول تاریخ عربها بوده وهستند.
یادت باشه دوست من که ما (ایرانیان) در این دنیا تنها هستیم