بدون عنوان4

این روزها دستم به نوشتن نمی ره!

اصلن فکر می کنم همه دوستان من این روزها اینگونه اند!کی ست که وقایع میهن را ببینه و باز هم بتونه از می و معشوق بنویسه!

اما می بینم که دوستانم هستند در کنارم هستند و دلم می خواد با نوشته هایم حتی اگر شده برای لحظه ای این همه فشار عصبی و ظلم آشکار ار فراموش کنند.

شعری یادم آمد جالبه بدانید از امیر اسماعیل ابن نوح سامانی:

گویند مرا چو سلف خوب نسازی

آرامگه آراسته و فرش ملون

با نعره گردان چه کنم بانگ مغنا

با پویه اسپان چه کنم مجلس گلشن

جوش می و نوش لب ساقی به چه کار است

جوشیدن خون باید بر اریبه جوشن

اما بنظرم زندگی همچنان ادامه داره و اینها نیز چزیی از زندگی همه ماست بنا بر این ما زندگی خواهیم کرد ما می سازیم آنچه که باید ساخته شود و آن ایران است!ایران مال ماست از آن ماست میراث پدران ماست و هیچکس نمی تواند ما را از داشتن آن مجروم کند.ما می سازیمش  همانگونه که می خواهیم حتی اگر ۱۰۰ سال دیگر طول بکشد.پس  ما نا امید نیستیم!زنده ایم و زندگی می کنیم با تدبیر و درایت و با دلیری و شهامت!ما ایرانی هستیم و افتخار می کنیم به آنچه که هستیم!

ایران ما پاینده و سر فراز ملت ایران.آمین

================================

 

بدون عنوان۴

تازه  دوران كالج را تمام كرده بودم!اما همچنان كلاس زبان فرانسه را هفته اي 3 روز در همان كالج ژاندارك مي رفتم!بورداهاي  مد پاريس  در اسرع وقت روي ميز كلاسهاي ما بود!ترجمه مي كرديم و براي خودمان  از روي الگوهاي آخرين مد لباس مي دوختيم!

نگاهش به نقطه اي مانده بود خيره و بنظر مي رسيد از ياد آوري آن دوران لذت مي برد.

نگاهي به من انداخت و گفت امير كيهان چرا بي كار نشسته اي ؟با ظرافت تمام جامي شراب برايم ريخت! حركاتش چنان نرم و ماهرانه بود كه گويا سالها براي اين كار تمرين كرده است و لذت نوشيدن آن را صد چندان كرد! سيگاري نيز روشن كرد و به دستم داد!تشكر كردم  و اينكه چرا شما زحمت كشيدي؟گفت مي بينم كه هنوز احساس غريبي مي كني؟

و ادامه داد حدود 17 سالم بود كه عبدلحسين خان به خواستگاريم آمد.حانواده آنها نبست فاميلي بسيار دوري با خانواده ما داشتند.در آن زمان رسم نبود كه دختر و پسر همديگر را ببيند و بپسندند!بزرگترها تصمصم مي كرفتند و جالب اينجا بود كه زندگي ها هم به خوبي و خوشي شروع ميشد و زوجها هم تا پايان عمر در كمال وفاداري زندگي هاي خوبي را با هم داشتند!من در خاطر ندارم كه طلاقي اتفاق افتاده باشه!نه! ابدن!ممكن بود آن اوايل كمي اوقات تلخي پيش ميامد ولي به مرور ايام  اغلب  زوجها تبديل ميشدند به ليلي و مجنون!

البته بودن كساني كه حارج از زندگي خانوادگي براي خود سرگرمي هايي ديگر هم داشتند اما اين عموميت نداشت و اگر هم بود تا حدود زيادي پذيرفته شده بود.

من براي اولين بار ايشان را ديدم جواني بود حدود 25 ساله!آن سالها تازه از فرنگ بر گشته بود!با پدرت همكلاس بودند تحسيل كرده آلمان! و پدرت هم كه بعدها همانجا با مرحوم مادرت ازدواج كرد و آهي كشيد و ديگر ادامه نداد.

عبدلحسين خان جوان برازنده اي بود و هر دختري شايد آرزوي ازدواج با او را داشت!اما من دل در گرو ديگري داشتم!ولي اين سرنوشتم بود و بايد مي پذيرفتم!

بهانه هايي آوردم!اينكه خانواده اي فيودال هستند و دهاتي و دور از تهران و اينكه زندگي در دهات براي من سخت است و ...اما گوش كسي بدهكار نبود.

فرار مدارها گذاشته شد.و سيقه محرميت خوانده شد!عبدلحسين خان بسيار مهربان و خوش بيان بود!تربيت يافته و مبادي آداب!

وقتي كه با هم صحبت كرديم به عنوان يك دوست و يك مرد بسيار دوست داشتني مي نمود اما به عنوان همسر برايم سخت بود پذيرفتنش!

وارث چندين ده بود و باغ و رمه هاي بسيار!و قلعه اي اربابي!

بسياري از زمينهايش را قبل از اصلاحات ارضي خودش به رعايايش بخشيده بود!و مردم ايل بسيار دوستش مي داشتند!با وجود سن نسبتن كم در بين خوانين ديگر هيچ كس روي حرفش حرفي نمي زد.همه مي دانستند كه او انسان شريفي ست و خير خواه همه.بنا بر اين در هر مناقشه اي كلام آخر را عبدلحسين خان مي زد!

به هر حال عقد و ازدواج صورت گرفت!وچقدر دل كندن از شهر و ديار و خانه پدري برايم سخت بود و كيلومترها دور از مر كز بودن بدون امكانات ارتباطي و جاده و اتومبيل و تلفن  امروز.

از سختي راه هيچي نمي گويم و اينكه چه مدت طول كشيد زيرا ممكن است كسي باور نكند كه مثلن در 50 سال پيش وضع مملكت چگونه بوده!

تصميمم را گرفتم.بله بايد زندگي كرد.در نگاه اول يك ده سوت و كور و خاك گرفته!بدون برق و آب لوله كشي!سرگين گوسفند و گاوها را تپه كرده بودند! و....راستش جالم به هم داشت مي خورد ولي به هر زحمت كه بود توانستم خودم را كنترل كنم.

حانه ارابي يا بهتر ه بگم قلعه در بالاي تپه اي بود! نزدك و نزديكتر كه شديم با محيط باصفا يي رو برو شدم باغي بزرگ در اطراف قلعه با خيابانهايي سنگ فرش و حوضهايي با آبي روان و شفاف ! ميهماناني كه همراه ما بودند شايد بيش از 200 نفر و تعداد نسبتن زيادي اتومبيل كه تا آن زمان هيچ كس حتي در شهرهاي نسبتن برزك هم اينقدر اتومبيل گرانقيمت كسي در يك جا جمع نديده بود و اصولن تعداد اتومبيلهاي موجود در مراكز استانها نيز بسيار كم بود چه برسد به يك ده دور افتاده....

چندين روز صداي سرنا و دهل در پايين تپه براي مردم آبادي و در محوطه باغ هم اركستر از نوازنده هاي مركز

به اتاقم راهمايي شدم  دكراسيون داخلي آن بسيار خوب طراحي شده بود!حتي يك پيانو اروپايي اصل هم در گوشه اي از سالن به چشم مي خورد!

برق را هم توسط ديسلژنراتور تامين كرده بودند.عبدلحسين خان سعي كرده بود كه چيزي كم  نگذارد.

چندين روز مهماني به طول انجاميد با رسومات مختلف از اركستر مدرن گرفته تا ساز دهل و سرنا و مسابقه اسب سواري و تير اندازي...هنگامه اي بود!

ميهماني و مراسم كه تمام شد همه سر خانه و زندگي خود رفتند و من هنوز نتوانسته بودم كاملن با عبدلحسين خان صجبت كنم!

به هر حال تصميم گرفتم  زندگي كنم !كي دانستم سرنوشت من همين است كه هست بنا بر اين بايد از آن به بهترين وجه ممكن استفاده كنم.

زندگي مشترك ما شروع شد.خان را بسيار بهتر از آن يافتم كه قبلن تصور مي كردم.اهل شعر و موسيقي  كتاب!و بسيار نرم خو!به همين خاطر بعد ها فهميدم كه رعايا از اين نرم خويي او بسيار سويه استفاده مي كنند .اما بزودي خودم بيشتر كارها را بعهده گرفتم و جلوي بسياري از دله دزدي هاي آنها را گرفتم و حتي يكي دو نفر را هم فلك كردم هر چند خان از اين كارم بسيار ناراحت شد.

به هر حال بزودي به همه جا سرك كشيدم زمينها خانواده هاي رعيت خانواده هاي چوپان!خانواده هايي كه گلهاي گاو و اسب را نگهداري مي كردند باغبانها و كاركنان خانه!

متوجه شدم كه امور چندان نظم و نسقي نداره بزودي سر و ساماني به وضع خانه و زندگي خان دادم!حسابدار و تحصيلدار را و پيشكار را فرصت دادم كه در نحوه كار خود تجديد نظر كنند اما آنها انگار كه مرا آدم حساب نكنند هيچ به حرفهايم گوش نمي داند.من هم در اولين فرصت براي هر كدام از آنها نفر مناسب پيدا كردم و حق و حقو آنها را دادم و گفتم به امان خدا!او.ل باور نمي كردند اما ديدند جدي ست به خان شكايت كردند حان خواست وساطتت كنه اما من با اشاره فهماندم كه اين تصميم آخر منه و به انها قبلن فرصت دادم!

به هر حال همه چي را از نوع سازماندهي و مديرت كردم!و اوضاع بكلي عوض شد.

تا يكي دو سال اول خودم را به اين كارها مشغول كردم گاهي حانواده نيز سري به ما مي زدند ولي من فرصت نمي كردم كه سري به آنها بزنم!

اوضاع دنيا در حال عوض شدن بود!با وجودي كه خان اصولن يك اديب بود و نه سياستمدار اما گاهي بحثهايي نيز پيش ميامد و خوانين ديگر نيز به خانه ما ميامدند يا او مي رفت و به آنها سر مي زد و گاهي تا يك ماه نيز طول مي كشيد رفت و برگشت او!

يك راديوي فليپس نيز سفارش داد برايمان آوردند.حبرهاي خوبي پخش نمي شد!دنيا در حال دگر گوني بود!

و ما نمي دانستيم چه اتفاقي قرار است يفتد اما حس مي كرديم كه هرچه هست خوشايند نيست.

 پ.ن:

هی هی رفیق نبینمت اینگونه نا امید!
یادت باشه مردان و زنان بزرگ آرزوهای بزرگی دارن!این را فراموش نکن!
و دیگر اینکه یه حقیقت می خوام بهت بگم البته امیدوارم که برداشت بد نکنی و این که می گم حاصل مطالعه و برداشت خودم است از  تاریخ ایران بعد از اسلام
در یک کلام:ایرانیان از نظر دینای عرب و بقیه مسلمانا اصولن به هیچ وجه مسلمان به حساب نمی آیند. بلکه با اسامی مانند رافضی و مجوس و صفوی و....خوانده می شوند و به نوعی حتی از کفار هم بد ترند از دیگاه عربها! این را من در مباجثه با روحانیون عرب فهمیدم! اصلن در یک کلام عربها حتی مسلمانان سنی ایرانی را هم مسلمان نمی دانند چه برسه به شیعه!
و ضمنن یادت باشه که ایران و ایرانی در دنیا تنهاست!و در یک کلام بنظرم من تنها دوست ایرانیان یهودی ها هستند این را آینده به همه ما ثابت خواهد کرد و بدترین دشمن ایرانیها در تمام طول تاریخ عربها بوده وهستند.
یادت باشه دوست من که ما (ایرانیان) در این دنیا تنها هستیم

بدون عنوان3

بدون عنوان 3

تمام بعد از ظهر را با هم بوديم .از هر دري سخني!سعي مي كرد هر طور شده  مرا به نوعي سر گرم كنه!رفتارش چنان مهر بان و مادرانه بود كه لحطه اي اخساس كردم مادرم است!خاطره اي دور گنگ و مبهم از مهر مادري براي لحظه اي در ذهنم جريان پيدا كرد!سيال و لطيف و مهربان!

حسي بسيار خوب!شايد احتياج داشتم  به اين حس! احساسي كه يادم نمياد تحربه اش كرده باشم!

دنبال فرصتي بودم كه بدانم آيا فرزنداني دارد يا خير و اگر دارد كجا هستند!ادب اجاره نمي داد مستقيم بپرسم!

سعي كردم غير مستقيم متوجه بشم.قابهايي بر ديوار بود.مشخصه يه خانواده قديمي.گفتم :اجازه مي فرمايي نگاهي بندازم به اين عكسها!

خودش از جا بر خاست و يكي يكي با نام و نشان و سن و سال و نسب و نسبت همه را معرفي كرد.جتي اينكه عكس در كجا و توسط كدام عكاس حانه و آتليه بر داشته شده را هم مي دانست!

اين را مي بيني!جوانييي زيبا داشت و قامتي رعنا!غلامرضا خان اركوازي از دوستان مرحوم عبدالحسين خان! و با ما رفت و آمد داشت!اين ناصر خان صولت الدوله و اين ...خسرو خان قشقاييو اینها برادران....ایلخان بختیاری مردان مرد!!واين. محی الدین شیخ المشایخ قبایل بنی کعب واین.....

و با افسوس گفت هيچكدام سر سالم به گور نبردند!2 تا از پسرهاي خسرو خان  كه آن زمان هر كدام 10-12 ساله بودند مدتي ميهمان ما بودند زمان درگيري ايل بختياري ...هيچ پناهي نداشتند.عبدالحسين آنها را پيش خودش نگه داشت به دور از چشم ماموران مخفي حكومت.و آبها از آسياب كه افتاد  آنها را دست آدم اميني سپرد و روانه فرنگ كرد!آن زمان دوستي ها ارچ و قربي داشت و تا پاي جان.

و بعد زيركانه موضوع صحبت را عوض كرد!باشه به وقتش همه داستان را برات مي گم تا آنجا كه حافظه ياري كنه!

راستي امير كيهان؟تو چند وقته غذاي خانه نخوردي؟ و چنان بر روي ضمير (تو) تاكيد كرد كه جاي هيچگونه غربي و و رودر واسي برايم نگذاشت!

با لبخندي گفتم مدتهاست!و دقيقن نمي دانم كه آخرين بار كي غذاي خانگي خوردم!ايشان گفت:ولي من مي دانم!پسرم !لازمه يه مقدار در زندگي تغيير رويه بدي!پدرت و دوستان پدرت در سن و سال تو و حتي بسيار جوانتر از تو كه بودند هر كدام مي توانستند مملكتي را اداره كنند!اما تو هنوز در عوالم ديگر سير مي كني! و بعد آهي كشيد و گفت هر چند زمانه بسيار تغيير كرده!

گاهي احساس مي كردم  كه اين خانم مهربان و كهن سال ذهن مرا مي خواند!و جتي ديگر جرات نمي كردم كه در ذهنم سوالي را مطرح كنم!

كنار هم نشستيم!سيگار تعارف كرد!گفت مي دانم كه سيگار زياد مي كشي پس بكش و اصلن نيازي نيست مراعات كني!اگر قرار است با دود سيكار تو بميرم بگذار رودتر چه از اين بهتر!اصلن هم نمي خواد رعايت ادب و نزاكت كني و هرسوالي هم داري بپرس!

انواع مختلف  بادام و پسته و مغز گردو و...يك بطر شراب اصل بوردو!

گفت تا شام آماده بشه سر گرم شو! و اينكه راستي ؟امشب را من گفتم  ريحانه خانم شام چي درست كنه!

از فردا ديگر تو بايد بگي!هر غذايي كه ميل داري!

مثل اينكه مي خواست مرا با خانه  و زندگي در خانواده آشنا كنه و طعم زندگي خانوادگي را به من بچشاند!

سر گرم گفتگوهاي متفرقه شديم!ندانستم چگونه رشته كلام را به اينجا كشاند!

كه در كالج ژاندارك درس مي خوانده مدرسه مسيونرهاي فرانسوي تهران! وگفت!

در آن زمان اين مدرسه بيشتر فرزندان سفرا و نمايندگان دولتهاي خارجي و همچنين مسيحيان و ارامنه و يهوديان دختران خود را به اين كالج مي فرستادن.البته بعضي از اعيان روشنفكر هم دخترانشان را در اين كالج ثبت نام مي كردند و شهريه هاي كلاني هم مي پرداختند.

حالا كه نگاه مي گنم مي بينم كه هيچكدام از همكلاسي هاي آن دروه ام به شغل خاص  يا تخصص خاصي دست نيافتند.

زبان و ادبيات فرانسه كمي احتماعيات  و سياست و شعرو مختصري رياضيات و طبيعيات اينها درسهاي كالج بود!اما درس هاي اصلي در واقع چيزهاي ديگري بود!

آداب و معاشرت!حانه داري و تربيت قرزندان!آداب لباس پوشيدن و حرف زدن وآرايش و همسر داري!و حتا مقداري گلدوزي و خياطي!و موسيقي  و رقص..

در واقع شاگردان اين كالج را فقط و فقط براي كدبانو گري تربيت مي كردند آن هم در بين قشر خاصي از مردم اجتماع!حتا نحوه بيان كلمات و تن و آهنگ كلام!نخوه غذا خوردن و ....

بله شاگردان اين كالج در واقع تربيت مي شدند براي خانه داري  و كانون خانواده بودن و اينگونه بود كه سعي مي كردند فرهنگ اشرافيت  از نوع فرانسوي آن را تعليم دهند .

مي داني كه فرانسه در واقع مهد اشرافيت و زندگي پر زرق و برق  است!

پ.ن:من تقریبن هیچی از تاریخ معاصر نمی دانم و اطلاعاتی که در اینجا نوشته میشه فقط و فقط حاصل گفتگو های من و یک بانوی محترم است که سن و سالی از او گذشته و حاصل دیده ها ی خود اوست و خود به نوعی در گیر آنها بوده.بنا بر این من به هیچ وجه نمی دانم که آیا مستند تاریخی دارند یا خیر نامها و اسامی ایلات و اماکن و رویدادها و غیره...چونکه در ادامه هم مسایلی مطرح خواهد شد.

پس لطفن اینها را صرفن خاطرات یک نفر بدانید و و صحت و سقم آنها را من نیز نمی دانم

پ.ن:غلامرضا خان ابوقداره(ارکوازی)با غلامرضا ارکوازی شاعر کرد اشتباه گرفته نشود.

خاطره ای از یکی از چریکهای ایشان که پیرمردی بود سالخورده و آخرین جنگ او با رضا خان را بعدن خواهم نوشت

ادامه

 

 

بدون عنوان2

بدون عنوان2

براش توضيح دادم كه پدر بسيار تاكيد كرده كه حتمن خدمت برسم  براي عرض تسليت و از اينكه  حضور خودش امكان پذير نبوده عذر خواهي كرده.و اينكه آدرس شما را نداشتم  و مدتي طول كشيد تا آدرس را توانستم بدست بيارم.

لبخند ي بر لبش نقش بست.زيبايي گذشته اش براي لحظه اي عيان شد همچون جرقه اي در تاريكي بسيار گذرا و نا پايدار.

همه چي دستگيرم شد.اينكه پدر آدرس و شماره تلفن را مي دانسته ولي قرار نبوده به من بگه!

بايد خودم پيدا مي كردم. هر چيزي نبايد آسان بدست بياد.و اين كمترين جريمه من بوده  به خاطر بي اطلاعي از فاميل.بايد خودم مي گشتم و پيدا مي كردم.بله هيچ چيز نبايد آسان بدست بياد و الا قدر آن دانسته نميشه!

مدتي طول كشيد تا پيشكار خانم با جامه دان من از راه رسيد.مرا براي تعوض لباس به اتاقي كه برام در نظر گرفته بودند راهنمايي كرد.

خانم صدايم زد!به اسم كوچك!امير كيهان!لباس راحت بپوش.احساس نكن مهمان  هستي!مي دانم كه از محيطهاي رسمي دل خوشي نداري.مي خوام چند روز با من باشي اين خواسته يه پير زن تنهاست!پس لطفن ديگر چيزي نگو.برايم خوشايند بود لهن مهربان و خودماني و در عين حال دستور مابانه!

لباس راحتي پوشيدم اتاقي معمولي با تختي يك نفره و مختصر اثاثيه و چند جلد كتاب!كتابهاي مورد علاقه من!

به پدر همه چي را مي دانسته و شايد اولين كسي بوده كه از مرگ همسر خانم اطلاع پيدا كرده و مطمينم بسياري از كارها را هم خودش تلفني و از راه دور انجام داده.پدر را بيشتر دوست دارم حتي با وجودي كه مدتهاست داره مرا امتحان مي كنه! با كارهايي از اين دست.قبلن كه هيچ!اصلن من كه به هيچ صراتي مستقيم نبودم ايشان هم كمتر سعي مي كرد با من بحث كنه!و در كارهاي دخالت!

اما ميدانستم همان زمان هم مواظب همه چيز است و بسياري از موانع را ايشان از راه من بر مي داره بدون اينكه برويم بياره.و مي دانستم كه همه جا مواظب من است بدون اينكه اظهار كنه و...بگذريم.

به نشيمن كه بر گشتم متوجه شدم ساكنان خانه 3 نفر هستند خانم ميان سال ديگر هم هست.

كارهاي خانه رفت و روب و پخت و پز!

زن و شوهر بودند !رسم نيست كه مستخدمين خانه را به مهمان معرفي كنند و خانم اين را در ورود من رعايت كرده بود!

هردو حضور داشتند  خانم گفت :امير كيهان يادم رفت معرفي كنم!ايشان احمد آقا هستند و ايشان هم همسرش ريحانه خانم! مثل فرزندان من هستند و بيش از 40 سال است كه زحمت من به گردن آنهاست!خيلي به گردن من حق دارند! و آنها هم مختصر تعظيمي و بدون كلام منتظر فرمان خانم!نفهميدم  چي شد ولي بنظرم با اشاره دست خانم اجازه مرخصي خواستند و بيرون رفتند.

ادامه

 

 

بدون عنوان1

مانده ام عنوان اين نوشته را چي بگذارم!شايد زندگي! شايد هم جريان زندگي!شايد ... به هر حال اگر يكي از دوستان خوش ذوق اسمي پيشنهاد كند متناسب  با آن  به ديده منت مي پذيرم.

 ===================================

چند روز را صرف يافتنن آدرس كردم.تقريبن به جز يك ااسم ديگر هيچ اطلاعي نداشتم.حتي اگر ميديدمش ايشان را نمي شناختم.تا به حال به خاطر ندارم كه ملاقاتي با هم داشته ايم حتي در گذشته هاي دور.

البته پدر مي گويد  مي شناسي ! ديد اي ! تور ابر زانوانش نشانده! اما من هيچي به خاطر ندارم!

چند سالي ست ديگر سعي مي كنم اوامر پدر را اجرا كنم!سر كشي  و نا فرماني هاي گذشته را بكلي كنار گذاشته ام! به اقتضاي سن! و اينكه  من و پدر تا چند سال ديگر با هم خوايم بود؟بايد قدر بدانم اين لحظات را و اين زمان را.

به هر حال با جستجوي فراوان و پرس و جوي بسيار آدرسي از ايشان پيدا كردم!وقتي كه تا حدود زيادي برايم مشخص شد كه آدرس درست است  مسافت حدود 800 كيلومتر را با ماشين پيمودم  آن هم به تنهايي!بدون همراه.هميشه برايم سخت ترين كارها رانندگي در مسافتهاي طولاني ست.و فكر كردن به آن هم برايم كابوس و نمي خواستم راننده اي داشته باشم!يه جورايي دلم مي خواست به تنهايي اين كار را انجام بدم.

به شهر مورد نظر كه رسيدم از چند نقر آدرس محله مورد نظر را پرسيدم.تقريبن همه مي دانستند و به راحتي  محله را يافتم.مانده بود خيابان و كوچه و پلاك و آن نيز زياد طول نكشيد.

ساعت حدود 4 بعد از ظهر.

زنگ در را بصدا در آوردم. بعد از لحظه اي پيرمردي آراسته با لباس تمام رسمي در را باز كرد!مي دانستم كه صاحب خانه نيست !

خودم را معرفي كردم!

لبخندي و شاديي كودكانه بر لبانش نشست!ظاهرن مي شناخت اما من هيچ سابقه  ذهني نداشتم!

تعظيمي كرد و راهنمايي  به درون خانه!

پدر تاكيد كرده بود كه به تعزيت حتمن  بروم از طرف ايشان!وقتي كه كفتم كار دارم و فاصله آن شهر تا محل من بسيار دور است و...پدر با قاطعيت گفت در اين لحظه هيچ كاري از نظر من مهم تر از اين نيست و پاكتي نيز ارسال كرد كه اين را نيز حتمن تحويل بايد بدي حتي اگر قبول نكرد به هر نحو ممكن بايد تحويلش بدي.حدس مي زدم كه ممكن است پاكت حاوي چه باشد.

آپارتماني نه چندان بزرگ و در خور شان و شخصيت آنچه كه پدر گفته بود!اما دكراسيون و نور پردازي و تابلو ها و عكسها و تزيينات نشان از يك خانواده بسيار قديمي مي داد. در همان نگاه اول حدس زدم كه قيمت اشيا موجود در پذيرايي شايد چند برابر كل ساختمان باشد.

بعد از لحظه اي كوتاه بانويي سالخوره ولي بسيار برازنده به استقبالم آمد.به قول اميد عزيزم از آنگونه  پيرهايي كه موجب مي شود آدم از پير شدن خوشش بياد و سختي هاي كهولت را فراموش كند.

با لبخندي بر لب و متانتي اشرافي بنظرم حتي عصاي دستش هم بيش از آنكه يك نقص باشد وستونی برای تکیه گاه دروران کهولت به نوعي حالتي برازندگي به ايشان داده بود.برقي از شادي و شعف در چشمانش براي لحظه اي احساس كردم كه جوان شده است .جواني زيبا! هر چند پيريش نيز زيبا بود!

دستهايش را باز كرد در آغوشم كشيد!پيشانيم را بوسيد بدون هيچ گفتگويي!احساس عجيبي داشتم!واقعيت اين است كه نمي دانستم در مقابل رفتار ايشان چه عكس العملي بايد نشان دهم.!!؟

من اصولن آدم كم رويي نيستم و هميشه  در زندگيم  براي هر پيش آمد آمادگي داشته ام و دارم!

اما اين بار واقعن نمي دانستم چه عكس العملي بايد نشان دهم!

بر روي مبل  در كنارم نشست.

از پدر پرسيد و از همسر و فرزندانم!و افسوس براي جوانمرگ شدن عمويم امير مهران!

و اگر مخاطب را نمی دیدی و فقط صدایش را می شنیدی اصلن تصور هم نمی کردی که این صدای زنی ست با بیش از ۷۰ سال سن!نه لرزشی در صدا و نه...کلمات شمرده شمرده و بیان فاخر!فقط گاهی احساس می کردم در مقاطعی نفس کم می آورد.البته به ندرت!

همه چيز را در مورد من مي دانست و من تقريبن هيچي در مورد او نمي دانستم.بانوك عصايش شاسي را فشار داد!

همان مرد آمد مختصر تعظيمي و فرمايش...

حتي مي دانست كه من سيگار مي كشم!جاسيگاري و قوطي سيگار و براي اينكه من راحت باشم اول خودش سيكاري روشن كرد.و کاملن مشهود بود که سیگاری نیست!

لحظه اي بعد سيني با دو ليوان شربت و متعاقب آن بيسكويت و دو فنجان قهوه!

پرسيد كي رسيدي؟گفتم ديشب دير وقت!با تعجب گفت پس تا به حال كجا بودي!گفتم هتل!

آشكارا ناراحت شد.همان مرد را صدا زد و گفت برو ماشين را بگذار پاركينگ به هتل برو تسويه حساب كن و چمدان آقا را بيار!

راستش در مقابل دستورات محكم ايشان هيچ عكس العملي نمي توانستم نشان بدهم!

وقبل از اينكه من هر  حر في بزنم گفت بايد چند روز پيشم بماني من تنها هستم.حضورت برایم مايه آرامش و تسكين است.

ادامه