انتخاب مسیر 22

انتخاب مسير 22

روي نيمكت كنار رودخانه  نشسته بودم!

از آن روزهاي دلتنگي بود كه بنظرم سقف آسمان به زمين چسيبيده و ونفس را بايد لقمه لقمه فرو مي  دادي  و در آخر نيز همانند گره اي در انتهاي گلو نرسيده به ريه گير مي كرد!

كاهي دلتنگي سراغ همه ما مياد . از آن نمونه هايي كه خودمان هم نمي دانيم دليلش چيه و چرا؟

شا يد ريشه در اتفاقات  كوچكي داره كه در زمان خودش راحت از كنار آنها گذشته ايم و انباشه شده و انباشته شده تا به اين صورت خودشو به رخ بكشه درست در زماني كه اصلن انتظارش را نداري!!

در اين لحظات آرام و قرار نداري ولي دليلي هم براي آن نمي بيني!

دلم مي خواست با كسي حرف بزنم! و شايد منتظر صداي آشنايي! اما نه! منتظر كسي هم نبودم.كوشي را برداشتم شماره دوستي قديمي را گرفتم و قبل از آنكه زنگ بخوره دوباره قطع كردم.چي مي خواستم بگم! بهتره در اين شرايط   دلتنگي هاي خودمو  هم به كسي منتقل نكنم!

كمي قدم زدم .در ان وقت غروب تقريبن كنار رودخانه شلوغ بود! خانوادهاي با هم " دلبران جواني كه در كنار هم قدم مي زدند و نگاهاي عاشقانه و شرمگينشان  نشان از حضور عشقي نوشكفته و در آن لحظات قلبهايي كه با هر تماس دستي و يا نا ز و كرشمه اي به تپش مي افتاد!

اما در ميان ان جمع من تنها بودم!

كمي تشنه ام شده بود! دلم يه نوشيدني مي خواست اما ....به يك بطري آب معدني بسنده كردم!

دوباره روي نيمكت نشستم و سيگاري گيراندم!به  آب گل آلود رودخانه  خيره شدم .

سعي كردم چند لحظه اي بشتر به يك نقطه از روخانه خيره شوم ! امكان نداشت ! سرم كيج مي رفت و هر لحظه چرخش آب در يك نقطه  و لحظه اي ديگر در جايي ديگر نگاهم را به دنبال خود مي كشيد.

چشمهايم را بستم سعي كردم به هيچ چيز فكر نكنم! اما هزاران فكر گوناگون در هر لحظه به ذهنم هجوم مي آورد .امكان تمركز  وجود نداشت! صداي چريان آب ترنمي دل انگيز بود اما حركت رودخانه و چر خش آب و حبابهايي كه گاه و بي گاه بر سطح آب نمودار مي شدند ذهنم را همانند موج به طلاطم وا مي داشت! با اينكه چشمها را بسته بودم اما همه آنچه كه در گذر بود را در ذهنم مي ديدم ! بدون كم و كاست!

 گلوم خشك شده  بود. دوباره جرعه اي آب از بطري نوشيدم! ولرم شده بود و خنكاي اول را نداشت! اما برايم كافي بود!

دوباره چشم باز كردم! خورشيد در حال غروب كردن ! منظره اش صد چندان دلگير!

خورشيد با وقار در جال افول  بود! ميشد با چشم باز به خورشيد نگاه كرد! نارنجي پر رنگ و سپس نيمه بالاي خورشيد محو  شد اما هنوز نيمه ي پايين آن پيدا!

دوباره نیمه بالا نيز براي لحظه اي هويدا شد و خطي تيره رنگ خورشيد را به دونيمه تقسيم كرد . به تجربه مي دانستم كه در محيطهاي صحرايي كه گوهي وجود ندارد تا خورشيد در پس آن غروب كند  خورشيد نيز به ناچار و نجیبانه در فاصله اي از افق از ديده پنهان مي شود.در دلم گفتم خورشيد نيز با زمين فهر كرده!

براي لحظه اي  با نگاهم رد خورشيد را دنبال كردم! هنوز قسمتي از آسمان نارنجي مايل به قرمز  و در پيش آن سايه هاي در هم نخلستانها. هميشه اين منظره را دوست داشته ام.اما چند لحظه بيشتر فرصت نيست براي ديدن آن زيرا به سرعت همه چي در تاريكي عوطه ور مي شود!

چراغهاي نيون كنار رودخانه روشن شد! انعكاس نور چراعها در آب مي توانست در شرايط عادي منظره اي زيبا باشد. اما براي من بيشتر دلگير و ناراحت كننده! لرزش خفيف نور را ميشد بر سطح رودخانه ديد و در اين حالت اصلن نميشد  گفت اين همان رودخانه گل آلود نيم ساعت پيش است! نور كمرنك چراغهاي نيون ديد را به اشتباه مي انداخت و بنظر آب رودخانه زلال و آرام ميامد!

دو آرنجم را به زانوانم تكيه دادم و با دو دست صورتم را پوشاندم! لحظه اي احساس آرامش كردم نسيم شامگاهي و متعاقب آن دستي با ملايمت بر روي شانه ام!

جتي مايل نبودم بر گردم ببينم كيست! شايد آشنايي و يا شايد  رهگذري كه در پي پرسيدن آدرسي  و يا سايلي در پي جاجت!

راستي ؟ من كه هيچ آشنايي اينجا ندارم!اما هيجوقت هم حس غربت نداشته ام! اصلن فكر مي كنم هيچ كس در ميان مردم جنوب ايران خود را غريب احساس نمي كنه!

به آرامي گفت: آقا؟

آقاي کیهان  !!

صدا چفدر آشنا و ملايم بود! مثل همان نسيم شامگاهي!!

بر گشتم  در تاريك و روشن شب و نور كم پرتو چراغها چهره مهربان و متین اش را شناختم!

خيلي وقته اينجا تنها نشستي. دلم نيامد خلوتت را به هم بزنم.

و به آرامي كنارم نشست!

ادامه

پ.ن: دوستی گرانقدر در وبلاگ وزین مجله ادبی  سکستانت http://alamyfar.blogfa.com

نقدی بر این نوشته ناچیز نگاشته که به جرات می تونم بگم از نظر ادبی هزار برابر بهتر از نوشته من است.توصیه می کنم از قلم این ادیب گرامی بهره ببرید.

 

یک اسپم جالب

اسپمها هم گاهی به داد ما می رسند!!!! 

 پ.ن:اگر کسی چنین فردی را سراغ داره بفرسته طرف من که بد جوری نیازمند چنین وجدان کاریی هستم

انتخاب مسیر 21

انتخاب مسير 21

چند روزي  در خانه ماندم وخودم را  با انجام كارهاي جزيي و سر و كله زدن با "الي "  سر گرم كردم!

مادر هم در تمام مدت مرا زير نظر داشت!  شايد مي دانست كه من در ذهنم در گير جدالي شديدم! سعي مي كرد  بفهمه كه چي در ذهنم مي گذره! اوايل فكر مي كرد كه شايد عاشق شدم!

"الي " را وادار كرده بود كه هر طور شده زير زبونم را بكشه و بفهمه كه چه مرگم شده.من كه حتي يك ساعت نمي توانستم در خانه آرام بمانم  چندين روز بود كه حتي از خانه بيرون نرفته بودم!

الهام با شيطنت گفت: داداش اميد؟ با بي حوصلگي گفتم بله ! چيه؟ پول مي خواي؟

با اخمي دروغين گفت : بزار حرفمو بزنم! كي پول خواسته!

گفتم بنال بينم چي مي گي؟ گفت نه نمي گم تو حوصله نداري! گفتم   دارم  بگو!

گفت ماما فكر مي كنه تو عاشق شدي! اما من بهش گفتم داداش اميد عرضه اين كارا را نداره و بيشتر بنظرم خل شده تا عاشق! و گفته هر ظور شده از زير زبونت بكشم ببينم چرا اين روزا اينقدر رفتارت عوض شده!

زدم زير خنده! و گفتم تو هم كه با سه سوت مامان را فروختي كه!! مثلن خواستي اينطور زير زبون منو بكشي؟

الهام هم خنديد و گفت ولي تو به من مي گي ؟ مگه نه؟

گفت الهام جان چيزي نيست كه به تو بگم! خبري نشده آخه! گفت: اگر خبري نشده الان چند روزه از خونه بيرون نرفتي؟ نكنه دنبالت هستند؟ گفت الهام جان هيچ كس دنبال من نيست! اصلن ببينم تو و مامان هر وقت كه مي رم بيرون كلي ناراحت مي شيد و قر مي زنيد حالا هم كه تو خونه نشستم باز هم قر مي زنيد! پس بفرماييد من چي كار بايد بكنم تا شما راضي بشيد! و مخصوصن اين حرفها را طوري بلند گفتم تا مادر هم بشنوه !

مادر با"خيري خانم  "داشت دم در پچ پچ مي كرد! و مي دانستم دارن راجع به من حرف مي زنند!

وقتي كه صداي منو شنيدند پچ پچ آنها هم قطع شد!

........

اول صبح بهترين لباسهايم را پوشيدم كفشهام را واكس زدم و اتو كشيده و مرتب خواستم از خانه بيرون برم!

مادرم گفت مادر قربون قد و بالات بشه الهي چشم خسود كور .. ماشالا پسرم! و آشكارا مشخص بود كه خوشحال شده از اينكه من كمي به سر و وضع خودم رسيدم! و بعد اضافه كرد با كسي قرار داري اميد جان؟

كفتم : هنوز نمي دونم مادر ! شايد هم قرار داشته باشم !

ديگه چيزي نگفت .

كارت ويزيت را از جيب بيرون آوردم! نگاهي دوباره و جند باره! دو دل بودم.در عمرم از هيچكس تقاضايي نكرده بودم . همشيه روي پاي خودم بودم! از زماني كه پدر رفت و ديگه بر نگشت . حتي وقتي كه بعد از مدتي" جاشو ها" خبر آوردند قطعات متلاشي شده"  لنج" پدر را در "مطاف" ديدن و جناز هاي كه هيچ وقت كسي بر آن شيون نكرد و مي دانستيم در جايي در قعر خليج فارس آرميده!.

همان زمان به خودم گفتم " اميد حالا وقتشه مردي ات را ثابت كني! اين مادر و خواهر ت و اين هم تو. يالا ببينم چي كار مي كني. به آب و آتش زدم سري تو سرها در آوردم! بچه درسخواني كه هميشه بهترين لباسها را پدر در هر سفر براش مي آورد و غروبها با جيب پدر پول با دوستاش كنار رودخانه قدم مي زد و همه را به بستني دعوت مي كرد! مي دانستم ديگه خودم هستم و خودم و مادر و خواهري كه بايد زير پر و بال بگيرم . هم محبت كنم و هم هزينه هاي زندگي آنها را تامين كنم تا نبود پدر را كمتر احساس كنند و بنظر خودم تا آن زمان تا حدودي موفق بودم!

مادر را به زيارت مشهد برده بودم .كربلا و نجف را زيارت كرده بود. مي خواستم بفرسمتمش حج كه قبول نكرده بود و گفته بود تا توو الهام سر و سامون نگيريد حج بر من واجب نيست!

بنظر خودم بجر اينكه گاهي با دير آمدن به خونه و دعواهاي گاه و بي گاه خاطرش را آزرده بودم  و البته در بين هم قشرهاي ما آن هم  تقريبن عادي بود كار ديگري نكرده بودم .

و در كل باعث افتخارش بودم در بين همسايه ها .

كارت ويزيت را دوباره نگاه كردم " دكتر.....

شماره شناسايي .....

شماره تلفن.........

تصميم خودم را گرفتم. گفتم: الي ؟ گفت چيه داداش؟ گفتم .... هيچي  ! گفت بگو ديگه؟

گفتم يادت باشه تو و مادر تنها دارايي من در دنيا هستيد! دوستتون دارم .

بهت زده نگام كرد!

بيرون رفتم و با اولين تاكسي خودم را به آبادان رساندم!

گفتم لطفن پالايشگاه!

راننده همينكه اسم پالايشگاه را شنيد نگاهي به سر و ضعم انداخت و زير لب چيزي گفت! اهميت ندادم!

دم در پالايشگاه پياده شدم!

نگاهي به دكلها و تانك فرمهاي پالايشگا انداختم با "بويلرهاي عطيم و دود كشهايي كه از آنها دود و بخار خارج مي شد و بوي گاز كه تمام اطراف را پر كرده بود" تا حالا اينگونه به پالايشگاه نگاه نكرده بودم!آن همه لوله هاي  پيچ در پيج و شير والفهاي عظيم! بي خود نبود كه بزرگترين پالايشگاه منطقه مي ناميدنش و تجهيزات و قطعات مورد نيازش اختصاصن براي خودش در" يوركشاير" ساخته ميشد .زيرا همه چيز اين پالايشگاه اختصاصي بود!

نگهبان از اتاقكش بيرون آمد! مودبانه سلام كرد و گفت با كسي كار داري؟

لحظه اي مردد ماندم اما در يك لحظه كارت را از جيب بيرون آوردم  و نشانش دادم بدون هيچ گفتگويي!

همينكه كارت را ديد تقريبن به حال خبر دار ايستاد و گفت لطفن چند لجظه صبر كنيد! وارد اتاقك شد و گوشي تلفن را برداشت چند كلام صحيت كرد! ماشين بويوك آخرين سيستم سياه رنگي با راننده جلو پام تو فف كرد!  نگهبان در ماشين را برام باز كرد و گفت ايشان مهمان اختصاصي آقاي رييس هستند!

هاج و واج مانده بودم!! ميهمان اختصاصي؟ آقاي رييس ؟ نكنه اين كارت متعلق به رييس پالايشگاه باشه؟ ولي چرا ميهمان اختصاصي؟

راننده كارت را از دست نگهبان گرفت! رد نگاهش را گرفتم  در حال ديدن " كد " كارت بود!

راننده هم پياده شد و با احترام  تعارف به سوار شدن كرد.

بعد با احترام گفت از پالايشگاه ديدن مي فرمايي يا بريم دفتر "آقا" و چنان بر كلمه آقا تاكيد كرد كه انگار در مورد يكي از قديسين داره صحبت مي كنه! با طعنه گفتم :

نه! بازديد پالايشگاه باشه براي بعد فعلن بريم دفتر آقا! و آقا را با آهنگي ظنر گونه در كلام ادا كردم. راننده فهميد اما به روي خود نياورد.

ادامه....

1-جاشو=در لهجه جنوب ايران به ملوان گفته مي شود

2-لنج= شناوري چوبي با موتور ديزل كه در سايزهاي مختلف توسط استادان لنج ساز كه به آنها گلاف گفته ميشود ساخته مي شود  . اين شناورها كار ماهي گيري و حمل بار را بين بنادر خليج فارس انجام ميدن و در زمانهاي قديم تر ناخدايان ايراني با همين لنجهاي چوبي تا آرفريقا و هند وحتي چين نيز سفر مي كرده اند.

3- مطاف ناحيه اي در خليج فارس و نزديك بوشهر كه منطقه اي معمولن طوفان خيز است و سالانه چندين لنج در آن منطقه غرق مي شوند.

 

 

ضرب المثل

یک ضرب المثل به زبان انگلیسی می‏‏گوید:

 You never get a second chance to make a first impression

به این معنا: شما هرگز شانس دیدار اول را برای دومین بار بدست نخواهید آورد.

 

انتخاب مسیر 20

انتخاب مسير 20

بقيه مسير را بدون اينكه اتفاق خاصي پيش بياد طي كرديم! در طول مسير دكتر با تعريف خاطرات  و نكات تاريخي سعي در سرگرم كردن من داشت!

شهر انديمشك را كه رد كرديم نرسيده به پليس راه كنار يك رستوران فرسوده بين راهي پارك كردم!

گفتم دكتر بهتره همراهانت را بيدار كني .فكر مي كنم ماموريت من تا همينجا تمام شده باشد.نزديك ظهر بود كمي احساس گرسنگي مي كردم. دكتر و همراهانش از ماشين پياده شدند ناهار مختصري به حساب دكتر خورديم.از آنها خدا حافظي كردم و سويج را تحويل دكتر داردم .دكتر سخاوتمندانه يه بسته اسكناس  در جيبم تپاند! گفتم دكتر من بخاطر پول اين كار را نكردم و نيازي هم به پول ندرام.پول را به دكتر بر گرداندم .ناراحتي را در چهره دكتر ديدم.از بين بسته اسكناس يك برگ بيرون كشيدم و گفتم اين هم بخاطر تو .

دكتر اظهار امتنان كرد و لبخندي زد گفت شما جوان شجاع و با عزت نفسي هستي .مملكت به چنين جواناني نياز دارد.شنيدم  سالهاست كه سرپرستي خانواده ات را به عهده داري ! و شغل مشخصي هم نداري گفتم شايد كمكي باشد! گفتم دكتر نگران من و خانوادم نباش به هر حال چرخ زندگي مي چرخه .نمي گذارم به مادر و خواهرم بد بگذره.گفت :شنيدم ديپلمه هستي! اگر مايل بودي حاظرم ترتيبي بدم بري خارج درست را ادامه بدي! و ادامه داد من در آلمان دوستان زيادي دارم!تشكر كردم و گفتم اگر تصميم گرفتم حتمن خبرت مي كنم.

........

مستقيم با يه تاكسي به ترمينال  ماشينهاي انديمشك اهواز رفتم! در اهواز هم نماندم و غروب نشده خرمشهر بودم!ديزل آباد پياده شدم و از ميوه فروشهايي كه روي گاري ميوه مي فوختند چند كيلو ميوه خريدم و مقداري خرت و پرت ديگر! مي دانستم هنوز از در وارد نشده با اعتراض و غر زدنهاي مكرر مادر مواجهه حواهم شد!

در حياط مثل هميشه نيمه باز بود از دالان نيمه تاريك منتهي به حياط گذشتم! نفس راحتي كشيدم هيچ كس در حياط نبود بجز خيري كه با آتش گردان داشت آتش براي قليان شيرخان مي گيراند و او هم چنان سر گرم كارش بود كه فكر كردم متوجه ورود من نشده!

در گوشه نيمه تاريك اتاق الهام به سينه روي زمين دراز كشيده بود و در حال نوشتن تكاليف مدرسه اش!

سوت كوتاهي زدم سرش را از روي كتاب بر داست و چنان جهيد بغلم كه پاكتهاي ميوه روي فرش ولو شدند!

ميوه هار اجمع و جور كرديم و گفتم مامان كو؟

الهام گفت زنيبل را برداشت و رفت نان بخره!گفتم خود ت چرا نرفتي؟ نگاه عاقل اندر سفيهي كرد و گفت داداشششششش ! اين وقت غروب من برم در نونوايي!! ؟ ضمنن درس داشتم! و طوري خودش را لوس كرد كه جايي براي گفتگو باقي نگذاشت!

چراغ سه فتيله آبي رنگ گوشه اتاق روشن بود و بخار خوش عطري از قا بلمه اي كه روي آن بود بيرون ميامد ! بوي آبگوشت با عطر ليمو عماني اتاق را پركرده بود!

الهام ادامه داد مامان آبگوشت بار گذاشت گفت اميد دوست داره و رفت كه نون تازه بخره! و بعد هم ادامه داد  اما من گفتم كه مامان اميد امشب هم نمياد! بي خود داري زحمت مي كشي!

در همين حين مامان وارد شد و با صداي بلند گفت "الي" اون سفره را بيار ...

خودم را براي غر زدن مادر آماده كرده بودم! اما وقتي چشمش به من افتاد بر خلاف هميشه اين بار با لبخند  به طرفم آمد و بعلم كرد!و گفت مامان ميبيني اين الهام هم ديگه به هيچ صراطي مستقيم نيست! صد بار گفتم پام درد مي كنه برو سر گوچه چند تا نون بگير مگر به خرجش رفت! و با گلايه گفت همه اش تقصير توه اميد كه اينقدر لوسش مي كني! گفتم ماما من لوسش مي كنم؟  و با شوخي گفتم خوب حالا كه اينطور شد الان حسابي تنبيهش مي كنم  و وانمود كردم كه مي خوام كتكش بزنم! به طرف الهام رفتم و با اخم گفتم الهام آتيش پاره الهي كه يه شوهر اخمو و بد اخلاق گيرت بياد  .... و همگي ما با صداي بلند خنديديم! مادر هم با غمزه اي كه مختص خودش بود  گفت : خوب تنبيهش كردي !! با همينكاراته كه اين دختر اينقدر لوس و از خود راضي شده! تا چيزي بهش مي گم مي گه به داداش اميد م مي گم ! داداش اميدم زنده باشه! داداش اميدم .... و اينقدر داداشم داداشم كنه كه كسي ندونه فكر مي كنه داداشش كيه؟!!!

با وجودي كه دو ماه از پاييز گذشته بود اما هنوز هم هوا تا حدودي گرم بود! پنكه رو ميزي با هزار زحمت مختصر نسيمي را در اتاق بوجود مياورد اما به قول قديمي ها ديگه تك گرما شكشته بود!

الهام به سرعت سفره انداخت! يخ شكست و در پارچ  انداخت! يخ و پارچ بلور  و ظرف پلاستيگي قرمز رنگي كه سبزي در آن ريخته شده بود ! کنتراست رنگها و شناوری  یخهای شفافدر تنگ بلور  احساس آرامش كردم!

گفتم مامان  زود باش كشنمه بوي اين آبكوشت هم بد جوري اشتها  آوره!

بعد از شام هم منتظر بودم مامان چيزي بپرسه ولي نپرسيد! ديگه نتونستم تحمل كنم  گفتم ماما ببخشي ديشب خونه نيامدم!با وجودي كه قول داده بودم كه هميشه شبها خونه باشم ولي خوب گاهي كار پيش مياد!

مادرم گفت: ديگه عادت كردم . هر وقتي كه ميري بيرون خودم را براي يكي دو روز نديدنت آماده مي كنم ! مردها همه همينطورند ! تو هم مرد شدي پسرم و كاري نمي شه كرد! فقط نگراني ام اينه كه شري دست خودت بدي! همين و بس!

با شرمندگي گفتم مرسي ماما! چشم مواظب خودم هستم! اصلن بايد هم مواظب باشم! مي دوني كه من دوستتون دارم پس خيالت راحت باشه  نمي زارم اتفاقي برام بيفته!

........

صبح به عادت هميشگي ساعت 10 از خواب بيدار شدم! سفره صبحانه پهن بود مادر در حال روفت و رب حياط  و گپ زدن با زنهاي همسايه الهام هم رفته بود مدرسه!

ضبحانه خوردم و راديو را روشن كردم!  آهنگ اله ناز را پخش مي كرد. برنامه خاصي نداشتم! رفتم تو حياط و گفتم مامان ساك حموم منو بده مي خوام برم حموم! تازه از خموم بر گشته بودم كه الهام هم از مدرسه آمد! اين دختر عجب رفتارش پسرانه است گاهي ! سوتي زد و گفت تر و تميز شدي !!؟ شيطون خبريه!

گفتم نه چه خبري! مي خواي ديگه خموم هم نرم؟ گفت رد كن بياد يه اسكن! ديشب پول ندادي!؟ گفتم يادم رفت الي ببخشي! اون شلوار لي منو بيار پول تو جيبشه!

دست كردم و پولهاي مچاله شده را بيرون آوردم يه اسكناس 10 توماني دادم الي !و دوباره گفتم بيا به چوب رختي آويزون كن!

الي خم شد و كارتي به دستم داد گفت داداش اين از جيبت افتاد! چيه!؟ نگاهي كردم!كارت ويزيتي بود به رنگ آبي آسماني .

دكتر...... و فقط يه شماره كد مانند و شماره تلفني زير آن! و آرم شركت ملي نفت ايران بالاي آن!

گذاشتم جيب پيرهنم ! يادم آمد آن شب در جاده آبادان اهواز آن آقا با دخترش  كه نيمه شب اتومبيلشان خراب شده بود و كمكي كه در آن شرايط به آنها كرده بودم! موضوع را كاملن فراموش كرده بودم و اين كارت را حتي يادم نبود كي به من داد!

بعد از ظهر محسن  آمد در حانه! با هم بيرون رفتيم! گفت اميد جان مشتري ها همينطور عاطل و باطل هستند! مي دوني چند روزه كار نكرديم!؟ اگر جنس نياريم مشتريها از دستمان مي پرند!

گفتم يه فكري مي كنيم! محسن جان اين شرايط راستش بنظرم قابل دوام نيست . بايد فكر ديگري بكنيم! كار ديگري دست و پا كنيم! تا كي مي تونيم همينطور در هول و لا باشيم .

با تعجب نگاهم مي كرد ! باور نمي كرد من اينگونه حرف بزنم! گفت : آخه ما كه كار ديگري بلد نيستيم! چه كار كنيم ! ضمنن پول خوبي هم در مياريم! تازش هم سركار قديري ... نزاشتم حرفش تموم بشه گفتم . مشكل ما همين سر كار قديريه! اگر مثل اول به پروپامان مي پيچيد كه من از او لجباز تر بودم ولي الان  خودش ميره جنس مياره و بار ماشين مي كنه و دو دستي تحويل ميده ! آخه اين هم شد كار؟ شد قاچاق!؟ درست مثل اينه كه بري از بازار كويتي ها خريد كنيً! شايد هم آسونتر!

محسن گفت خوب چه از اين بهتر ! آرزوي همه است كه اينطور وظعي داشته باشند. گفتم نه محسن جان اين وضع قابل دوام نيست!

سري به قهوه خونه مش بموني زديم! كمي با محسن دومينو بازي كرديم ! محسن براي كاري بيرون رفت.مش بموني همينكه ديد من تنها نشستم با آن شكم بزرگ و قد كوتاه و عينك ته استكانيش با لنگي دور گردن به طرفم آمد و نشست كنارم!

لبخندي زد و گفت : كم پيدايي پسرم! گفتم عمو جان گرفتار كار و زندگي هستم! لبخندي زد و دستي به پشتم زد و گفت آفرين پسرم آفرين! در جريان كارهات هستم! بعد هم گفت مي دوني اوني كه از مهلكه به در بردي كي بود؟

با تعجب گفتم عمو مهلكه چيه؟ من كسي را ... نزاشت حرفم را تمام كنم گفت دكتر كيا از دوستان قديمي منه!

اما پسرم مگه نگفتم خودت را از اين موضوع بكش كنار!سعي كن ديگه از اين جلو تر نري! بعدن راهي براي برگشت وجود نخواهد داشت. از تعجب داشت چشمهام از حدقه در ميامد!باور نمي كردم كه مش بموني با آن سر و ضع و آن قهوه خونه زهوار درفته ...

گفت من و دكتر كيا در آلمان شرقي با هم درس خونديم ! اون معماري خواند و من  كشاورزي!!

گفتم ولي ....

صداش چنان آهسته بود كه در آن همهمه به زور به گوشم مي رسيد! دود قليان تمام فضاي قهوه خونه را پر كرده بود و صداي چق و چوق  مهره هاي دو مينو بر روي ميز و تق تق استكان نعلبكي به هم فضا را پر كرده بود.

سيگاري روشن كردم! اصلن برام باور كردني نبود. من در كجا قرار داشتم! وارد چه ماجرايي شده بودم! اينها ....سرم به دوران افتاد!براي اولين بار ترس برم داشت دلم خالي شد! بنطرم فشارم افتاده بود. مش بموني فهميد! خودش بلند شد و يك پارچ آب يخ و استكاني چايي نبات آورد!

ليواني ْآب خنك نوشيدم كمي حالم بهتر شد!

بعد گفت بيا بريم بيرون كارت دارم! به اتاق پشت  سالن قهوه خونه رفتيم!

مش بموني چنان سليس و روان صحبت مي كرد كه ديگر آن مش بموني قهوه چي با لنگ كثيف و كيوه هايي كه سر پا انداخته بود و لخ لخ روي زمين مي كشيد نبود! بنظرم يكي از بهترين اساتيد ادبيات داشت صحبت مي كرد!

پسرم من كه بهت گفته بودم وارد اين ماجرا نشو! گفتم مش بموني ظاهرن همه در شهر با اين آقايان هستند! پس كي با آنها نيست؟

گفت همه هستند در ظاهر ولي به اين مردم نميشه اعتماد كرد.مثل موج هستند امروز مي كن مرگ بر ... فردا مي گمن درود بر.....

اينها هم دل خوش كردن به اين مرگر بر و درو بر ها!! و فكر مي كنند بزودي مي تونند حكومت را در دست بگيرند اما پسرم مطمينم كه سياستهاي جهاني طور ديگري ست!

انگلستان هميشه در سياستهاي دراز مدت پيروز ميشه! سر نخ بيشتر بازيهاي سياسي در انگلستان و واشنگتن است! آنها در حال تدوين جغرافياي ژيوپلتيك جهان هستند! و مطمينم ما در اين بازي باختيم!

و صحبتهايي ديگر كه من چندان توجهي به آنها نداشتم. فقط در اين فكر بودم كه از نطامي و پاسبان و قهوه چي و بازاري  و كارمند و دكتر و مهندس و .... همه با اين گروه هستند !پس كي نيست!

از مش بموني خدا حافظي كردم و بي هدف راه افتادم از پشت با مهرباني صدام زد! پسرم اگر خواستي جايي استخدام بشي بگو من سفارش مي كنم! فقط خودتو از اين ماجرا دور كن! همين.... ديگر نفهميدم چي گفت.

رفتم خونه به مامان گفتم مامام من امشب هم خونه نمي ام!

مستقيم رفتم آبادان خونه ميترا! وقتي كه منو ديد خوشحال شد و گفت كي آمدي! گفتم از كجا ! و با اخم گفتم  شما كه مي دوني من كي آمدم! و پرسيدم شما چي ؟ راخت رسيديد؟ گفت آره مشكلي نبود!

و بعد هم با ناراحتي گفتم شما كه در تمام طول مسير آدم گذاشته بوديد  و ما را مي پاييديد!! با تعجب گفت : تو از كجا مي دوني؟ يه دستي زده بودم! همينطور گفته بودم! ولي گرفت!

گفت اميد جان معلومه كه ما براي شما محافظ گذاشته بوديم نمي تونستيم همينجور به امان خدا شما را تو جاده .ول كنيم هر اتفاقي ممكن بود براي شما پيش بياد!

 

......

كفتم ميترا من امشب مي خوام مست كنم! چي تو خونه داري؟ گفت همه چي هست و با عشوه گفت تو جون بخواه! ولي چرا مي خواي مست كني!!؟ بيا تا خودم  مستت كنم و دست اندا خت دور گردم!

راستش ميلي نداشتم! حالم خوب نبود! اما ميترا چنان طناز و زيبا بود كه به زودي همه آن حالتها را فراموش كردم!

نزديك نيمه شب از بس نوشيده بودم همانجا روي كاناپه خوابم برد!

ساعت 1 بعد از ظهر از خواب بيدار شدم با سر درد شديد! دوشي گرفتم و دوباره خوابيدم! با صداي ميترا  و تكانهاي ملايمي كه به من مي داد بيدار شدم! گفت دكتر آرش كارت داره بيدار شو!

گفتم دكتر از كجا مي دونه من اينجا هستم! گفت بعد از ظهر كاري داشت  و من گفتم كه اينجايي!

دكتر در پذيرايي نشسته بود بغلم كرد و خوش و بش! و تشكر.

و به شوخي كفت اميد جان چه دوست با حالي دداري! هموني كه ماهشهر بود!! پذيرايي مقصل از ما كرد و خودش هم تا آبادان ما را رسوند!بايد يه جوري زحماتش را جبران كنيم! كفتم خودم جبران مي كنم  و از خجالتش در ميام!

دكتر گفت ظاهرن ديشب خيلي مشروب خوردي؟ چرا؟ تو كه معمولن مشروب نمي خوري!

گفتم دكتر احساس كردم نياز دارم! گفت اين بد ترين حالته ! درست زماني كه احساس مي كني نياز داري نبايد بنوشي! و الا ميشه عادت!بعد هم عامرانه گفت سعي كن ديگه اينقدر ننوشي كه از خود بي خود بشي!

با لا قيدي گفتم اگر توصيه پزشكيه مي پذيرم اما اگر دستور حزبيه  مي گم به كسي مربوط نيست!

ادامه.......