انتخاب مسیر 28

انتخاب مسير 28

به خانه كه رسيدم مادر و الهام منتظرم بودند.و سوالهاي پياپي.ومن هم كوتاه و مختصر و براي خالي نبودن عريضه حوابهاي دم دستي به هر سوال .

كادو را دست الهام دادم.

به هوا پريد  و گفت براي منه؟مرسي داداش!

گفتم  وروجك من خودم هم نمي دونم چيه! باز كن اگر بدرد ت خورد مال تو.

به سرعت باز كرد!يك دست كريستال بسيار نفيس. در عمرم كريستالهايي به آن ظرافت و خوش تراشي نديده بودم!

مادر با دهان باز به آنها نگاه مي  كرد. و الهام با ناراحتي  خودش را عقب كشيد و گفت اينها به چه درد من مي خوره!

مادر با تعجب گفت اميد ؟ پسرم اين هديه را كي داده؟ گفتم چطور مگه؟

گفت اين لا اقل دو سه هزار تومن مي ارزه!

گفتم والا خودم هم دقيقن نميشناسمش .اما يه شب كه ماشينش تو راه خراب شده بود كمكش كردم. امروز هم مهمانش بودم. بايد كارمند ارشد شركت نفت باشه!

مادر گفت ارزش اين  كريستالها به اندازه حقوق 3 ماه يك كارمند "گريد" بالاي شركت نفته!!

و ادامه داد نبايد قبول مي كردي! گفتم مامان آخه من كف دستمو كه بو نكرده بودم! چه مي دونستم چي تو اين جعبه س!

گفت خوب هر بده به بستوني داره حالا مي خواي تو چي كادو بدي؟

با تعجب گفتم ؟ هان!! من! كادو؟ من چرا باس كادو بدم؟

خوشحالي و تعجب اوليه مادر جايش را داد به غمي پنهان!

رفتم كنار حوض!دست و روم را شستم ! خيري پرده توري كل آهار زده اتاقش را كنار زد!

نگاهي كرد و من هم زير چشمي .

چادر گدارش را سر انداخت و يك جفت  كبكاب انداخت سر پا!! چادر فقظ آويزون بود به فرق سرش و  تقريبن تمام هيكلش هويدا!

نمي خواستم چشمم بيفته تو چشمش .از روي  شير خان خجالت مي كشيدم! با آن هيكل قناس و بلندش و قلب مهربونش!چشمم كه به چشمهاش مي افتاد صد بار آب ميدشم و به زمين ميرفتم!

اما مگر اين خيري دست بر دار بود.

وقتي كه بچه تر بودم هميشه روزنامه اي از ترك خورجين دوچرخه هركولسش بيرون مي آورد و مي گفت پسرم  اميد من چشمهام ضعيف شده بيا اين روزنامه را برام بخوان.

و بيشتر علاقمند به اعتصابات شركت نفت و سفر هييتهاي خارجي به ايران بود! و هميشه هم مي گفت آفرين به غيرت اين كار گراي شركت نفت و تف به خيرت.....

و هميشه هم چيزي در جيبش براي من داشت.وقتي كه كوچك بودم بيشتر شيريني و آدامس و شكلات.

بعد كه بزرگتر شدم گاهي جفتي جوراب و يا زير پوشي و يكي دو بار هم  تك پوش مانتي گل"

صداي خيري مرا از خاطرات دور و درازم بيرون آورد! به به اميد خان! خيلي وقته كم پيدا شدي؟

چشمم به ساقهاي لخت و سفيدش افتاد! مثل صورت كسي بود كه يكي دو روز اصلاح نكرده باشه!

چندشم شد!خودش هم فهميد!

براي كي چسان فسان كنم! ؟براي اين پير مرد لكنته!اون كه سالي يه بار هم فيلش يا دهند ستون نمي كنه! تازه !! براي اون چه فرقي مي كنه!

و من باز ياد "شير خان افتادم" وقتي كه بابا تازه مرده بود! و مامان در خرجي روزمره ما وامانده و مدرسه لباس فرم از من خواسته بود و آقاي ناظم با تاكيد گفته بود يا فردا با لباس فرم مياي يا اصلن ديگه نيا مدرسه!

و نمي دانم شير خان از كجا فهميده بود. مادرم كه عمرن گفته باشه.!!نصف شب لباس را داه بود دست "خيري " و من كه گوشه اي كز كرده بودم  . خير ي گفت اين را شير خانه به عنوان جايزه شاكرد اولي اميد براش خريده!

فردا وقتي كه پوشيدم و رفتم مدرسه  و دست توي حيب بعلم كرد م پنج فطعه اسكناس دو توماني نو تا نخورده تو جيبش بود!

دوباره صداي "خيري " رشته خيالم را پاره كرد!

ديگه خسته شدم  اميد! به خدا خسته شدم!

وقتي كه زنش شدم پانزده سالم هم نبود! و او 45 سالش بود!سن پدرم.من هنوز 25 سالمه .چه اميدي دارم!نه بچه اي نه ...

گفتم خيري خانوم عمو شير خان مرد خوبيه !مهربونه .زندگي خوبي برات درست كرده! همه چي ات براهه تو اين دوره و زمونه همين هم نعمته به خدا خيري تو قدر نمي دوني.

با عصبانيت گفت : نه اميد  اين تو يي كه قدر نمي دوني ! من دم دستتم ! هميشه چشمم به دره كه تو بياي  تا يه دل سير نگات كنم!و اگر هم پا بده شبي كنارت باشم! آن هم با اين جانماز آب گشيدنهاي تو و لقزهاي مادرت !فكر كردي نمي دونم!

ولي چي كار كنم! جوونم دلم مي خواد من هم گاهي يكي در قد و قواره خودم كنارم دراز كشيده باشه!

مي گي چي كار كنم! برم تو خيابونها و سوار تاكسي بشم و با رانند ههاي مست هم خوابه!

چشمهام داشت از حدقه در ميامد!بنظرم خيري زده بود به سيم آخر!

گفتم صداتو بيار پايين!ببينم چي شده !؟ تو ...

نزاشت حرفم را تمام كنم!گفت به ابلفضل كه نومش گرونه  و کافر وممسلمون از هیبتش می ترسن الان 6 ماهه من مردي از شيرحان نديدم!

گفتم خوب برو طلاق بگير و خودتو راحت كن!

با تعجب گفت طلاق؟مثل اينكه جن ديده باشه! اگر اين حرف را بزنم خانوادم مطمين باش سرمو مثل مرغ لب همين حوض مي برند!

گفتم خوب پس مجبوري بسوزي و بسازي!

آبي به صورتش زد!

شكسته شده بود و پژمرده! هيچوقت اينقدر" خيري "را پژمرده نديده بودم! احساس كردم سالها پير تر از سن واقعيشه!

كمرش خم شده بود! ديگه سرش را بالا نمي گرفت هنگام راه رفتن و صداي تق و توق كبكابهاش  كه محكم پاهاش را به زمين مي كوبيد به گوش هم نمي رسيد.انگار كه در زمين خاكي فوتبال محله راه مي رفت!

دلم سوخت!صداش زدم!خيري؟ حتي بر نگشت نگام كنه.مكثي كرد و گفت چيه؟گفتم امشب اگر خواستي تا...

گفت: نه اميد !

حق با تويه من از اولش هم اشتباه مي كردم!

گفتم امشب ميام پيشت! كلي حرف دارم برات بگم!

محكم گفت : نه!

ادامه...

 

 

انتخاب مسیر 27

انتخاب مسير 27

از ايشان تشكر كردم.و اينكه امروز كار دارم و اگر امكان داره روز ديگري خدمت برسم.

راستش من آدم كمرويي بودم و البته هنوز هم بعد از سالها تا حدودي اين كم رويي را حفظ كردم.

خيلي قاطع گفت نه اميد خان.من امروز همه كارها را تعطيل كردم و با خانم هم هماهنگ كردم حتمن بايد امروز را با هم باشيم.

چاره اي نبود.قبول كردم.

فاصله دفتر كار ايشان تا خانه چندان زياد نبود.در كمتر از 10 دقيقه رسيديم.ماشين جلوي پاركينگ نگه داشت.

شخصي با لباس هندي  به پيشوازمان آمد.تعظيمي و خوشامد گويي با انگليسي و لهجه غليط هندي.

دور تا دور خانه را شمشاد هاي بلند احاطه كرده بود با حياطي وسيع و چمني يكدست و درختان اكاليپتوس در اطراف.

دم در خواستم كفشهام را از پا در بيارم اما ايشان با كفش وارد شد.راستش براي من تعجب آور بود.اولين بار بود كه ميديدم كسي با كفش  روي فرشهاي نفيس دست باف  راه ميره و وارد خانه شدن با كفش برايم غير قابل تصور بود. اما من نيز همين كار را كردم.

اما مستخدم هندي پا برهنه بود!

خانم خانه نيز قبل از ورود به پذيرايي به استقبالمان آمد.ميزبان مرا معرفي كرد.آقاي اميد صيادي! كسي كه در آن شب به داد من و سمانه رسيد.زير چشمي نگاهي سريع به چهره اش انداختم.

خانمي بود برازنده و ميان سال با آرايشي سبك و لباسي راحت! به هم دست داديم ولي من اصلن سرم را بلند نكردم تا به چهره اش نگاه كنم. شايد اولين بار بود كه بطور رسمي به يك خانم غريبه دست مي دادم.

ايشان با كشاده رويي خوشامد گفت و تشكر از كمكي كه به همسر و دخترش كردم و اينكه مدتهاست منتظرم بودن  مرا ببينند و از من تشكر كنند.

من هم گفتم كار مهمي نبوده. هركس ديگري هم بود همين كار را مي كرد.

فضاي خانه بسيار شيك تزيين شده بود.شومينه اي نيز در ديوار پذيرايي تعبيه شده بود.آن هم در آبادان كه دماي هوا به ندرت از 15 درجه در زمستان كمتر ميشه! فكر كردم شايد دكور باشه!اما واقعي بود.شومينه را من فقط در فيلمها ديده بودم.

راستش من دوستان شركت نفتي زيادي داشتم و اغلب هم به خانه هم رفت وآمد داشتيم ولي يا از قشر كارگر بودند و در منازل كارگري و يا از كارمندان با "گريد" پايين.

اما منزل دكتر "بعدها فهميدم اسم ايشان دكتر اقبال است" با همه آنها متفاوت بود.

نزديك ظهر اعلام شد كه ناهار آماده است.

قبل از اينكه  سر ميز ناهار بريم دختر خانمي برازنده نيز وارد شد با لبخند و مشخص بود شوخ و سرخوش .

سلامي كرد و تشكر ...بحا نياوردم! دكتر گفت دخترم سمانه!

راستش بسيار زيبا تر از اوني بود كه در آن شب كذايي بنظر مي رسيد.

خيلي سعي كردم بر خودم مسلط بشم كه كمتر نگاش كنم! اما مگر ميشد.

دكتر گفت سمانه همين روزها عازم انگلستان است آخه ايشان داره اونجا تحصيل مي كنه .

گفتم زندگي در آبادان براي دختر خانمي مثل ايشان بايد خيلي سخت باشه!

خودش جواب داد.! نه ! اتفاقن خيلي هم برام لذت بخشه!لندن با آن هواي هميشه باراني و مه گرفته اش .آدم مي پوسه! من عاشق هواي هميشه آفتابي و جنوبم! اينجا همه چي به رنگ طلاست!فقط يه كم از دوري دوستام ناراحتم كه اون هم يا اعلب اونها اينجان يا من ميرم تهران به ديدنشان!

بنظرم سعي مي كرد هر طور شده با من سر صحبت را باز كنه. اما من اصلن موقعيت را مناسب نمي دانستم.

سر ميز ناهار دعوت شديم. مستخدم وهندي مشغول پذيرايي شد. انواع مختلف غذاهاي گوناگون كه من بسياري از آنها را براي اولين بار بود مي ديدم و راستش اصلن نمي دانستم چگونه بايد سرو بشن.

نحوه پذيرايي نيز ....راستش اگر مي دانستم قبلن از دكتر آرش مي پرسيدم ولي  حالا ديگر چاره اي نبود منتظر مي ماندم تا آنها سرو كنند و بعد هم  من !تا اشتباهي مرتكب نشم.!

خانمي هندي نيز آشپز بود و اغلب غذا ها هندي و به ذايقه من نا آشنا.

دكتربه زبان انگليسي چيزي گفت و پيشخدمت بيرون رفت و بعد از مدت كوتاهي با يك بطر مشروب وارد شد!

و ادامه داد ما سر ميز مشروب سرو نمي كنيم ولي بخاطر شما كه ميهمان عزيز ما هستي .

گفتم سپاسگذارم من نيز به احترام شما نمي نوشم  خواهش مي كنم بگيد بردارد.جالب بود هنگام صرف ناهار همه ساكت بودند و بجر به ضرورت كسي كلمه اي بر زبان نمي آورد.گفتم شايد اين هم جز رسومشان باشد!!

بعد از صرف ناها ر به پذيرايي برگشتيم! موزيك ملايمي پخش ميشد!و من حتي منبع موسيقي را هم نمي ديدم! نه ضبط صوتي بود و نه گرامافوني!!

تمام خانواده دور هم نشستند و من نيز.

سوالهاي بي امان سمانه! چي كار مي كني؟ آن شب ژاندارمها چرا دنبالت بودن! واي من مي ميرم براي اينگونه آر تيست بازيها و كارهاي هيجان انگيز و ...

من هم خيلي كوتاه و مختصر جواب مي دادم! و اينكه كارهايي كه من مي كنم براي هيجان و آرتيست بازي نيست بلكه زندگي خودم و خانواده ام را اينگونه اداره مي كنم!

گفت باشه !! هرچي كه باشه هيجان داره ! مگه نه پاپا؟

دكتر چيزي نگفت!

قهوه و ميوه و شيرين!

و دسر بستني!نوع خاصي بود كه من تا آن زمان نديده بودم! حدس زدم بايد اين را هم از انگلستان سفارش داده باشن!

بعد از پذيرايي مفصل اجازه مرخصي خواستم!

دكتر گفت اميد جان من  خواهشي از شما دارم! تا حالا كه سمانه نگذاشت ما دوكلمه صحبت جدي با هم بكنيم. و نگاهي زير چشمي به دخترش انداخت.ايشان نيز ساكت شد  و بعد از چند لحظه اجازه خواست كه جمع مردانه را ترك كنه!

دكتر گفت : آقاي صيادي من خواهشي از شما دارم! اميدوارم كه بپذيري!!

گفتم بفرماييد !خدس مي زدم مي خواد پاداشي چيزي به من بده! بنا بر اين خودم را براي نه گفتن آماده كرده بودم!

دكتر گفت من به كمك شما احتياج دارم!شما جوان باهوش و درستكار و اميني هستي!من از همان نگاه اول توانستم همه خصوصيات شما را بشناسم! همينكه شما مستقيم به چهره همسر و دختر من نگاه نكردي براي من خيلي ارزشمند بود! هر چند كه در دنياي امروز اين كار دور از ادب به حساب مياد ولي من از اين كار شما  لذت بردم .

ضمنن من مشكلاتي در اداره پالايشگاه دارم دلم مي خواد چنانچه مايل باشي خواهش منو بذيري و مقداري در در كارها به من كمك كني؟

گفتم آقاي دكتر چه كمكي از دست من بر مياد! من در هيچ زمينه اي تخصص ندارم!

گفت اين كار تخصص چنداني نمي خواد فقط  پاكي و درستي نياز داره كه شما هم با شناختي كه من دارم داراي اين خصايص هستي!

گفتم راستش دكتر من چندان نمي توانم پايبند كار اداري باشم و اصولن از كارهاي يك نواخت و تكراري خوشم نمياد!

گفت : براي مدت كوتاهي شما به من كمك كن و اگر مايل نبودي هر وفت كه خواستي برو.

گفتم باشه . مي پذيرم البته براي مدت كوتاهي!

لبخندي زد و گفت :مي داني كه بسياري از لوازم  يدكي و مصرفي تاسيسات و تجهيزات پالايشگاه اختصاصي هستند و ما ناچاريم  به يك شركت خاصي خارج از كشور اينگونه ابزارها و لوازم را سفارش بديم! و اين لوازم هم بسيار گرانقيمت هستند و چون ضروري هستند ما بايد هميشه از هر نوع چندين عدد داشته باشيم تا موقعي كه يك قطعه خراب ميشه تكنسينها به سرعت آن را تعويض كنند .ولي راستش ما هميشه در اين زمينه با مشكل مواجه ميشيم! افرا دنالايقي اين وظيفه را به عهده دارن و بعضي از آنها از اين موضوع سويه استفاغده هاي شخصي زيادي مي كنند!..

من هاج و واج به دهان ايشان نگاه مي كردم!

گذاشتم تا حرفهاش تمام شد!

بعد گفتم دكتر از پذيرايي شما و خانواده بسيار سپاسگذارم! از اينكه مرا  بين خانواده ات نشاندي و اعتماد كردي خيلي ممنونم .اما راستش گاري كه شما از من مي خواي از عهده من بر نمياد!

اين كاري تخصصيه و من از قطعات پالايشگاه هيچ اطلاعاتي ندارم

و بلند شدم تا خدا حافظي كنم.

خيلي محكم گفت پسرم "اميد " گفتم كه من به كمكت احتياج دارم!لطفن !

و چنان مهربانانه وصميمي كلمه پسرم را ادا كرد كه من نتوانستم هيچ مقاومتي بكنم!يه جواريي دلم سوخت و راستش احساس  مي كردم كه وقتي چنان آدم مهمي تقاضاي كمك از جوان بي تجربه اي چون من مي كنه بسيار دور از ادب و نزاكته كه خواهشش را رد كنم.

كفتم باشه چشم هرچي شما بفرماييد ولي يادتان باشد ممكنه كه من نتوانم از عهده بر بيام!

گفت خودم در اين زمينه كمكت مي كنم!

شما  فردا بيا دفتر من تا با هم كار را شروع كنيم!

گفتم حتمن!

بلند شدم خدا حافظي كنم خانم خانه و سمانه خانم به همراه دكتر تا دم در مشايعتم كردند  و بعد يك جعبه كادو شده  را سمانه بدستم داد! به گونه اي آن را داد دستم كه بتونه از زير كادو دستش با دستم تماس بگيره و با ناخونهاي ماينكور شده اش نيشگوني از پشت دستم گرفت كه به زجمت توانستم خودم را كنترل كنم كه كادو از دستم نيفته!

بعد هم به مستخدم گفت كه راننده را خبر كنه!

سپس به راننده سفارش كرد كه منزل ما را ياد بگيره و فردا صبح هم بياد  و مرا به دفتر كار ايشان برسانه!

تشكر كردم و اينكه با تاكسي ميرم !ولي دكتر گفت از اين به بعد ايشان رانند ه شما خواهد بود!

سمانه مشخصن قند تو دلش آب مي شد! و من سعي مي كردم اصلن نكاهم با نگاه او تلاقي نكنه!

ادامه

 

 

انتخاب مسیر 26

انتحاب مسير 26

وارد دفتر شدم.به محض ورود با نگاهي سريع كل اتاق را بر انداز كردم!دفتر كاري بزرگ با مبلماني شيك. ميز كاري شيشه اي كه بجز پرچم ايران و پرچم شركت نفت تقريبن چيز ديگري بروي آن نبود!

مردي ميان سال با قامتي رعنا و برازنده و لباسي شيك   سر پا ايستاده بود كنار ميز و ظاهرن منتظر ورود من!

نگاهي به چهر اش انداختم! مي شد تعجب را در رفتارش ديد!منتظر هر كسي بود بجز من!قدمي جلو گذاشت و دست داد .مردد بود در تعارف در نشستن !اين را از رفتارش فهميدم.اما ظاهرن نزاكت و ادبش اجازه نداد كه تعارف نكند.

روي اولين مبل سبك ويكتوريايي نشستم و او نيز رو برويم!داشت در ذهنش دنبال نشانه هاي مي گشت براي بخاطر آوردن من!اما ظاهرن چيزي بخاطر نياورد.

در نهايت گفت: افتخار آشنايي با چه كسي را دارم! خودم را معرفي كردم!

من اميد هستم! اميد صيادي.

اما ظاهرن اين اسم برايش چندان مفهومي نداشت!كارت را بهش دادم! مي دانستم كه بايد پس داده شود!ديگر به آن نيازي نداشتم! اصلن از اول هم به اين كارت لعنتي نيازي نداشتم و نبايد قبولش مي كردم.

يكي از منشي ها با يك سيني و دو فنجان قهوه وارد شد!مقداري ميوه و قدري پسته نيز از اول روي گل ميز وسط بود!

تعارف كرد.مشخص بود كه درونش جدالي سخت در گير است.ظاهرن برايش خيلي سخت بود بپرسد اين كارت چگونه به دست تو رسيده؟ ولي پرسيد!البته حدس مي زدم بپرسه!ولي راستش مردد بودم در اينكه چه جوابي بدم!

خوب جناب آقاي صيادي ما كجا با هم ديگه آشنا شديم؟

جوابم واكنشي بود آني!اصلن هميشه همينگونه بودم!از جا بلند شدم!به ناچار ايشان هم بلند شد! قدمي به سمت در برداشتم و گفتم  در شبي تيره در بياباني تاريك كه شما نگران راهزنان بوديد و من در حال فرار از دست ژاندارمها! و بدون اينكه حرف ديگري بزنم  به سمت درب خروچي حركت كردم!

دستي نيرومند بازويم را گرفت!و چنان دوستانه در آغوش كشيد كه پدري پسرش را بعد از سالها ديده باشد.

مرا ببخش كه نشناختم پسرم!آخر علاوه بر اينكه حجم كارها بسيار زياده من هم مقداري پير شدم و هوش و حافظه درستي ندارم!مي دانستم كه اين را بخاطر بدست آوردن دل من مي گه!و البته مي دانستم شخصي با چنان موقعيت و مسوليتي  آن هم بعد از حدود 9 ماه قاعتدن حق دارد كه جواني را كه فقط چند ساعت ديده آن هم در تاريكي بخاطر نياره!

گفتم من بي خودي مصدع اوقاتتان شدم و اصلن هم نبايد ميامدم!

بازويم را گرفت و با خواهش و اصرار گفت لطفن چند لحظه اي بشين!من خيلي با شما كار دارم!

رفتارش صميمي بود و آن پرنسيپ اداري ناپديد شده بود.

خواهش مي كنم! و دوباره تكرار كرد!

نتوانستم در مقابل رفتار صميمانه اش مقاومت كنم علارغم بر خورد سرد اوليه اش .

مرا ببخش! خيلي سعي كردم پيدات كنم.اما هيچ آدرسي از شما نداشتم!چندين مرتبه هم آمدم آن محلهايي كه حدس ميزدم شايد باشي و راستش حتي اسمت را هم نمي دانستم تا از كسي بپرسم!

راست مي گفت! من حتي اسمم را هم به او نگفته بودم!

كنارم نشست. چنان صميمانه احوال پرسي مي كرد و از حال و روزم مي پرسيد كه من فرصت  پيدا نمي كردم جواب همه سوالهايش را بدم!

من نگرانت بودم.هميشه.نگران بودم  با آن ريسكها و كار هاي خطرناكي كه مي كني بلايي سرت بياد.راستش شيفته اخلاقت شده بودم.اصلن نمي توانستم فراموشت كنم.ولي چه كاري مي توانستم بكنم.بارها خودم را ملامت كردم كه چرا آدرس يا شماره تلفني از شما نرگفتم.

خوب كردي آمدي پسرم.بر من منت گذاشتي!خوشحالم كردي!و پيرمرد چنان رفتار مي كرد كه من شرمنده شده بودم هم از رفتار اوليه ام و هم از اين همه محبت.

بلند شد.شاسيي را فشار داد!يكي از منشي ها وارد شد! خرامان و طناز!بله آقاي مهندسي فرمايشي داري!

گفت امروز همه ملاقاتهام را كنسل كن!من مهمان دارم!

منشي زير چشمي نطري به من انداخت و خيلي نامحسوس علامتي داد كه فقط من و خودش مفهومش را مي دانستيم!و گفت چشم آقاي مهندس! فرمايش ديگري نداري؟

گفت چرا به خانم زنگ بزن و بگو ظهر مهمان داريم! ميهماني عزيز!

گفتم آقاي مهندس من مزاحم نمي شم!

راستش تا حدودي در اينگونه موارد كم رو بودم .

گفت مزاحم چيه پسرم.خانم روزگار منو سياه كرده! نمي دوني چقدر از دستم عصباني بود وقتي كه فهميد شما در آن شب و در آن شرايط كه خودت تحت تعقيب بودي با اين وجود ما را در آن شرايط تنها نگذاشتي و من بدون هيچ نشاني گذاشتم شما بريد هميشه سرزنشم مي كنه!

لطفن قبول كنيد!بخاطر ايشان لا اقل.

راستش نمي دانستم چه جواي بدم!

تعارف كرد! جرعه اي از قهوه نوشيدم . باز هم شروع كرد پرسيدن!خوب چي كار مي كني!

از خواهر و مادرم گفته بودم! ايشان هم پرسيد.

داستان تير خوردنم و مقداري از ماجراهايي كه بر من گذشته بود. بدقت گوش مي داد و سر تكان مي داد!

در نهايت گفت شما جوانها هميشه دنبال ماجرا جويي و خطر كردن هستيد.! و خدا مي داند چقدر نگرانت بودم .مرتب تكرار مي كرد.

گفتم خوب حالا اگر حمل بر بي ادبي نكنيد من سوالي از شما دارم!

گفت بفرماييد.

گفتم : جريان اين كارت چيه! به هر كس از كاركنان شما كه نشانش مي دادم  با احترام خاص رفتار ميشد و هيچ در ي روي من بسته نبود!

لبخندي زد و گفت: اين كارت (وي آي پي) ست! وبه افراد خاص داده ميشه! بخاطر اينكه من سرم بسيار شلوغه و معمولن دسترسي به من چندان آسان نيست!يعني نه اينكه من آدم مهمي باشم .نه! بلكه بخاطر گرفتاري و كار زياد نمي توانم وقت زيادي را به ارباب رجوع اختصاص بدم  و معاونينم معمولن مشكلات مراجعين را بر طرف مي كنند.و البته تعداد اين كارتها معدود و در اختيار افراد خاصي هستند.در آن شب من تنها چيزي كه به ذهنم رسيد اين بود كه يكي از كارتهاي مخصوص را به شما بدم كه لا اقل اگر خواستي به ديدارم بياي با مشكل مواجه نشي!و از اين بابت خوشحالم.

سپاسگذاري و قدر داني در تك تك كلماتش ميشد حس كرد.دوباره شاسي زنگ را فشار داد!

همان منشي دوباره وارد شد! گفت بگيد ماشين من  را بيارن! ضمنن من امروز مهمان دارم و بعد از طهر نيستم! اگر كار مهمي پيش آمد با ...(اسم يكي از معاونينش را آورد) هماهنگ كن و اگر از مقامات بالا كسي تماس گرفت به تلفن منزل وصل كنيد!

منشي به كارش وارد بود .

قبل از اينكه از دفتر خارج بشه گفتم آقاي مهندس سليقه ات در انتخاب منشي  عالبه!

لبخندي زد و گفت خوشحالم كه سليقه منو مي پسندي! و خانم منشي آشكارا از اين تعريف خوشحال شد!در ذهنم داشتم برنامه ريزي مي كردم  كه چگونه و از چه راهي ميشه  سر صحبت را با اين منشي خوش قد و قامت باز كرد .

ادامه...