انتخاب مسیر34

انتخاب مسير 34

ساعت نزديك 8 شب رسيديم خونه.

الهام گوشه اي كز كرده بود و در حال انجام تكاليف مدرسه. تا صداي ما را شنيد نيم خيز شد.بعد مثل اينكه پشيمان شده باشه دوباره خودشو مشغول نوشتن مشق نشان داد. اين يعني كه من دلخورم.رگ خوابش دستم بود. حق داشت طفلك از صبح تا حالا تنها  بوده. وقتي كه خرمشهر بوديم از اين بابت مشكلي نبود.همه همسايه ها بودند.و اگر بچه اي تنها در خونه مي ماند مطمين بودي كه بيشتر از حد معمول بهش رسيدگي مي شه . همه مواظبش بودند. ناهار و شامش  حتي اگر خودشون نداشتند براي او غذايي علا حده درست مي كردند و ميبردن.

اما از وقتي كه آمده بوديم منزل" شركتي" حتي با يكي از هماسايه ها هم دوست نشده بوديم. همه سرشان توي لاك خودشان بود و ديگر غروب زنها كنار در نمي شستند سبزي پاك كنند و يا  از "چرداخ" خرما بيارن و هسته كنند و بسته بندي و  اگر كاري هم نبود كنار هم مي نشستند و سرشان را با غيبت اين و اون گرم مي كردند. مشكلات در آنجا راحتر حل مي شد. اگر بچه يكي از همسايه ها مي رفت نانوا كافي بود زنبيل را بدي دستش و  بگي چن تا نون هم براي تو بياره. يا اگر زن زاير قنبر كه دو كوچه آن طرفتر بود زايمان مي كرد همه همسايه ها از جمله مادرم به نوبت براش "قيماق" درست مي كردند و ميبردند و اگر شام يا ناهار مفصلتر از هر روز بود مطمينن سهم او را  مادر دست الي مي داد و مي گفت ببر براش  بي چاره ضعيف شده .كمك به زاوو خيلي ثواب داره و "الي هم با هزار نك و نال مجبور بود سيني غذا را رو دست بگيره و ببره براش.

 

اما در خانه هاي شركتي ما هنوز همسايه هاي كناريمان را حتي نمي شناختيم. اصلن هيچ كدام با هم هيچ ارتباط خانوادگي نداشتند. فقط در مهماني هاي رسمي و يا در رستوران شركت همديگر را مي ديدند همين و بس.

اما منازل كار گري باز بهتر بود.

"الي " را صدا زدم. آهاي حواهر كوچولو! ببينم چي شده! نتونست خودشو كنترل كنه! زد زير گريه. بغلش كردم . نوازش. بين حق حق گريه اش بريده بريده گفت از صبح تا حالا تو خونه تنها بوده. تشنه و كرسنه  حو.صله  ش سر رفته حتي ترسيده.

نوازشش كردم گفتم باشه .. باشه . حق با تويه اما چي كار مي شد كرد. حالا با هم ميريم توي شهر يه دوري مي زنيم .چقدر زود اين بچه راضي ميشد و چقدر كم توقع.

آبي به سر و صورتم زدم و  گفتم ماما ما ميريم بيرون چيزي مي خواي بخرم.

يه ليست بلند بالا و اينكه هيچي خونه نداريم.

سوارماشين شديم تا فروشگاه شركت نفت راهي نبود. همه خريد ها را در چند دقيقه انجام داديم. اجازه دادم الهام هر چه دلش مي خواد بخره.

بعد  با هم گشتي در شهر زديم فالوده و بستني. اما به الهام ظاهرن هيچ خوش نمي گذشت. گفتم چي شده " الي " تو كه باز هم سگرمه هات تو همه!؟

گفت آخه داداش... چه فايده داره من هرچي دلم مي خواد مي خرم و دوستام اينجا نيستند! دلم مي خواست هموشون بودند . اصلن ...گفتم خوب ! باشه يه روز با هم ميريم خرمشهر همه شون را دعوت مي كنيم به بستني و سينما. چطوره؟ خنديد! چهر ه اش شكفت نفس عميقي كشيد و گفت راست مي گي داداش؟ گفتم آره كه راست مي گم!

گفت فردا چطوره؟گفتم  حالا تا فردا .

اوضاع شهربنظرم غيرعادي بود.تعداد زيادي ازكارگراي پالايشگاه كه شيفت كاريشان تمام شده بود در گروهاي چند نفري ايستاده بودند و با صداي بلند بحث مي كردند. و همچنان قدم زنان به طرف خانه هايشان مي رفتند .بنظرم اين حركت آنها غير عادي بود. زيرا در شرايط عادي آنها با اتوبوسهاي شركت تردد مي كردند.

آخر شب با  دكتر آرش تماس گرفتم.گفت تا نيم ساعت ديگه خانه هستم. حتمن بيا كه منتظريم.

رفتم.با دسته گلي و مقداري كادو براي دكتر و طوطي خانم.

منتظرم بودند.

آرش آشكارا خوشحالتر از قبل مي نمود.فكر كردم شايد  بخاطر نامزدي و متاهل شدن باشه اين خوشخالي.

تبريك بابت نامزدي و تشكر مفصل بابت فراهم كردن ملاقات با خيري.

به شوخي گفتم آخرش طوطي شكر شكن شيرين گفتار كار خودش را كرد آرش خان؟

آرش هم گفت: مي دوني كه زن تو آبادان كميابه  و همه زديم زير خنده.

آرش خطاب به طوطي گفت "شيما " جان آن بطري شراب را بيار امشب كلي با اميد حرف براي گفتن داريم.

اولين بار بود كه مي دانستم اسم نامزدش طوطي نيست و شيماست!

گفتم پس اسم ايشان شيماست؟ گفت آره بچه ها به شوخي طوطي صدام مي كنند.

بسيار زيبا تر و جذابتر از زماني بود كه با لباس پرستاري ديده بودمش.در لباس شب بلند و آستين كوتاه بيشتر به يه فرشته مي مانست تا يك انسان.

گفتم انصافن آرش جان سليقه ات بسيار عالي ست. واقعن هردو مثل اينكه براي هم ساخته شده ايد.

نيم ساعتي به تعارفهاي معمول گذشت.

بعد موضع كشيده شد به مسايل كار و اينكه كارگرا قصد دارند اعتصاب كنند و اوضاع مملكت متشنج شده.

قرار است كه شخصي به اسم دكتر مكي فردا براي كار گرا سخنراني كنه! گفتم من نمي شناسم.

توضيح داد كه از كادر هاي حزب بوده كه با گروهي ديگر از حزب انشعاب كردن و حزب سوسياليست ايران را تشكيل دادن.

و بعد هم اصافه كرد قراره چند  وقت ديگه من و شيما بريم يوگسلاوي براي ادامه تحصيل!!

با تعجب گفتم چرا يوگسلاوي؟

گفت چون رفقا اينطور خواستن و ترتيب همه كار ها را دادن.

در كمال سادگي گفتم ولي نصف بيشتر كاركنان شركت نفت و پالايشگاه در انگلستان مشغول ادامه تحصيل هستند؟ چرا نمياي اونجا تا من هم از تنهايي در بيام.

لبخندي زد و گفت اميد جان تو مسير ت را از ما جدا كردي!! خيلي دلم مي خواست با ما  مي ماندي!

هاج و واج مانده بودم. مسيرم را از شما جدا كردم؟ با شما مي ماندم؟مگه من از شما جدا هستم؟

گفت بله  و خيلي زير كانه صحبت را به جاهاي ديگري  سوق داد.

اما اين جمله مرتب در ذهنم تكرار مي شد!  و مثل پتك بر مغزم ضربه ميزد! تو مسيرت را از ما جدا كردي!

ادامه

 

 

 

 

انتخاب مسیر 33

انتخاب مسير 33

با مادر در گوشه اي نشسته بوديم. احساس مي كردم بهم توهين داره ميشه.آخه هيچ كس هيچگونه اعتنايي با ما نداشت. نه تنها به ما به همه آنهايي كه براي ملاقات كسانشان آمده بودند.جوري با ما رفتار مي شد كه انگار همه مايي كه آنجا ايستاده بوديم و براي ملاقات آمده بوديم مجرميم.

بعد از حدود نيم ساعت شخصي بلند با لا و شيك پوش با كت و شلوار و كراوات و سبيلي شبيه  سر كار قديري به طرفم آمد.

بدون اينكه سلام كنه گفت :آقاي صيادي شما هستي؟ گفتم بله خودمم. بفرماييد.گفت : دكتر را از كجا مي شناسي؟ لحن كلامش بازجو مابانه بود! من كه هنوز حرفي از دكتر نزده بودم ضمنن ايشان خودش را هم معرفي نكرد!

گفتم عذر مي خوام جنابعالي؟ يكه خورد! طاهرن  در عمرش كسي از او سوال نكرده بود و اين او بوده كه هميشه سوال مي كرده! بعد كمي لحن كلامش را ملايمتر كرد و گفت ايشان زنگ زد و نشاني هاي شما را داد.گفتم از دوستان و همكاران بند ه است ايشان!

دستش را جلو آورد و دست داد. و بعد هم گفت از دستهاي لطيفت ميشه فهميد هيچ وقت كار سخت نكردي!!

راستش در آن شرايط اصلن نمي توانستم جوابي بدم .

گفت به هر حال هر كاري داري بگو من در حد توان انجام مي دم.

تشكر كردم  و تا خوواستم حرفي بزنم مادر تند و تند شروع به حرف زدن كرد. الهي خير از جوونيت ببيني الهي دست به خاك بزني بشه طلا  آمديم خيري را ملاقات كنيم!

گفتم مامان لطفن يه لحظه صبر كن...نگاهاي ملتمسانه مادر دلم را سوزاند بنظرم چقدر درمانده مي نمود.

گفتم عذر مي خوام شما بايد جناب سر گرد املشي باشيد! تنها در اين لحظه بود كه  گفت اوه خودمو معرفي نكردم ؟ بله من املشي هستم.

گفتم من هم اميد صيادي هستم. يكي از آشنايان ما زندانيه اينجا! حبس موقت تا زمان دادگاه. اگر امكان داره  لطف كني و ترتيبي بدي مادرم چند دقيقه اي ملاقاتش كنه سپاسگذار خواهم شد و اميدوارم روزي هم بتونم جبران كنم.

گفت : حبس موقت؟ گفتم آره ظاهرن هنوز دادگاهش تموم نشده!

گفت نسبتي با شما داره! مادر باز نتونست خودشو نگه داره و گفت همساده بوديم و ...

گفت اولند كه حبس موقت اصلن ملاقات نداره از اون بد تر نسبتي هم با اون نداريد كار مشكليه!

و اين كلمه را طوري گفت كه فهميدم همه چيز در اختيار خودشه  و داره بازار گرمي مي كنه!

گفتم به هر حال جبران خواهيم كرد. گفت تا ببينم چي ميشه شما همينجا بمانيد ببينم مي تونم كاري براتون بكنم.

مادر به شدت نگران بود و زير لب مي گفت نكنه دوباره نبينمش .الهي مادرش بميره! يا سيد عباس  پنج تومن نذرت.  و ادامه داد اميد كاش بيشتر اصرار مي كردي! كاش پولي چيزي بهش مي دادي كاش...

گفتم مامان نگران نباش هر طور شده تو امروز مي بينش.

بعد از چند لحظه سر گرد املشي پيداش شد.گفت با رييس زندان صحبت كردم.مادرت مي تونه بره و ببينتش اما تو نه! تو همينجا بمان.

و بعد با دست به سربازي كه دم در بود اشاره كرد كه در را باز كنه! مادر  دو دل بود.انگار كه خودش را مي خواستند به زندان ببرند.گفتم مامان برو ببينش و دعا بكن به جان آقاي املشي و زود  هم بر گرد.

املشي سر صحبت را با من باز كرد.شنيدم ديار فرنگ درس مي خوني و با ر ييس پالايشگاه حسابي رفيق هستي! گفتم بله درس مي خونم ولي با رييس پالايشگاه چندان رفاقتي ندارم.

سيگاري تعارفش كردم و خودم هم يكي روشن كردم.پكي به سگار زد و گفت به اين مي گن سيگار! بيشتر اي اينكه دود باشه عطر و طعمه!! نه مثل اين سيگارهاي  "هما" !

پاكت را تعارفش كردم بدون رو در واسي برداشت.

بعد از چند لحظه گفت بيا بريم تو و با هم وارد حياط زندان شديم. ملاقات كنند گان هر كدام با كسان زندانيشان د رگوشه  اي  نشسته بودند و مشغول گپ و گفتگو!

مادر گوشه اي ايستاده بود و منتظر "خيري "هنوز از بند بيرون نيامده بود.سرگرد بنظرم از اين تاخير ناراحت شد.رفت. و بعد از چند لحظه "خيري "پيداش شد!!

نشناختمش.در همين مدت كوتاه چقدر پير شده بود! بيشتر مثل يك پير زن  پاهاييش را  با دمپايي هاي لاستيكي كهنه اش به زمين مي كشيد با لباسي كهنه و كثيف با آرم ترازو !!!

چهره اش زرد  دور چشمها ي سيا شده اش هيچ نشاني از آن خيري شاد و سر خوش نداشت!

انگار كه در خواب راه مي رفت.

مادر به سمتش دويد! سكندري خورد و نزديك بود نقش زمين بشه! زير بغلش را گرفتم! مادر هاي هاي زد زير گريه!

خيري را در آغوش گرفت.و زير لب همراه با حق حق گريه چيزهايي زمزمه مي كرد كه نمي فهميدم.

مدتي طول كشيد تا هر دو آرام شدند. خيري تازه متوجه حضور من شد! و گفت اميد خان خيلي به زحمت افتاديد. الهي من پيش مرگ جفتتان بشم! نمي داني ... و بعد گريه امانش نداد.

زير اندازي گوشه اي پهن كردم .فلاكس چايي و مقداري غذا و ميوه كه همراهمان بود. دعوت به نشستن.

نمي توتنستم به چشمهاي خيري نگاه كنم.حالتي متضاد بين دلسوزي و نفرت نسبت به او داشتم. چطور دلش اومده اون پير مرد مهربون را بكشه...

مقداري لباس  صابون و و ادكلن مامان در بقچه اي پيچيده و داد دست خيري!

چند اسكناس مچاله شده كف خيري گذاشت و گفت شايد به دردت بخوره .

گفتم خيري خانوم اگر كاري داري تا سفارش كنم ! يكي از آشنا ها اينجاست شايد بتونه كاري برات بكنه!

گفت هيچ كس هيچ كاري نمي تونه براي من بكنه. ولي ...

گفتم ولي چي!؟ با دست يك پير زن  گنده نشانم داد كه داشت در محوطه زندان مي چرخيد گفت مرگ و زندگي همه زنداني ها دست اونه! اگر كمتر اذيتم كنه ... و اين حرف را طوري زد كه به زور شنيده  مي شده!

بلند شدم به سمت پير زن رفتم!

سلام كردم! جواب داد! عيلك جيگر! امرتون  قبلن همديگه را  ديديم؟

گفتم نه! خواهشي دارم! و يك دسته اسكناس چپاندم تو مشتش! نگاهي انداخت! خنده اي كرد ! چندش آور.دندا نهاي شكسته و كرم خورد ه اش حال آدم را به هم مي زد!

گفت   بخاطر كيه؟

گفتم اون خانوم! گفت ها ! خيري؟ بله مي دونستم  دختر بدرد بخوريه! با شه از اين به بعد  خودم نو كرشم! اينجا را براش مي كنم هوتل! طوري كه دفعه بعد آمدي نشناسيش!

كاريت نباشه! و بعد اضافه كرد سيگار داري؟گفتم  راستش يه پاكت داشتم دم در ازم گرفتن! چند فهش خواهر و مادر داد به اوني كه سيگار را گرفته و .آمد و كنار مادر نشست و گفت دخترته ؟ مادرم گفت نه ولي از دخترم عزيز تره! با خنده گفت خدا برات نگه داره! باشه من مواظبشم!آهاي خيري پس چرا زودتر نگفتي كه فاميلات آدم حسابين ؟از امروزتو ور دست خودمي! معاون مسول بند! و چشمكي چندش آور به من زد!

مادرم هم كلي براش دعا كرد و مقداري ميوه تعارفش كرد. گفت ممنون خيري مياره تو بند با هم مي خوريم. دفعه ديگه كه آمدي چند پاكت سيگار بيار ! اينجا سيگار از طلا گرونتره!

حدود يك ساعت نشستيم. مادر و خيري حرفهايشان تمامي نداشت!از بلندگو اعلام كردند كه زنداني ها به بند بر گردن و ملاقات كننده ها خارج بشن

راه افتاديم! خيري از پشت بازوم را گرفت! با تعجب نگاش كردم ! گفت همه اش منتظر بودم ازم چيزي بپرسي ولي نپرسيدي؟ اينطور برام خيلي سخته! گفتم خوب چي بپرسم! كاريه كه شده! و من هم هيچ قضاوتي نمي كنم! فقط مي دونم كه عمو شير خان مرد بسيار خوبي بود ولي  نمي تونم بگم كه حتمن شوهر خوبي هم بوده يا اگر هم بوده براي سن و سال تو هم مي تونست باشه! تو داري تاوان اشتباه  ديكران را پس مي دي !  و بغض گلوم را گرفت!

خيري گفت اميد؟ تو مي گي اعدامم مي كنند؟ گفتم نمي دونم! وكيل برات مي گيرم  ممكنه اعدام نشي ولي حتمن مدتها زندان مي موني! گفت نه اميد وكيل نمي خوام بهتره اعدامم كنند!

گفتم فكرهات را بكن به هر حال كاري كردي و بايد  تاوانش هم پس بدي و ...

مادرم گفت آره راست مي گه برات وكيل مي گيرم! دار و ندارم را مي دم برات و كيل مي گيرم! عمو شير خان خدا رحمتش كنه امسال نمي مرد دو سال ديگه مي مرد!اين چه ظلميه...

سر گرد املشي از دفتر مديريت زندان بيرون آمد . تشكر مفصل كردم و  دعوت به آبادان!

رفتارش بسيار تغيير كرده بود در همين چند لحظه! گفت هفته آينده دادگاهش شروع مي شه! لطفن ديگه تشريف نياريد چونكه ملاقات ممنوع خواهد بود . موقع دادگاه خودم به  آرش زنگ مي زنم مي تونيد بياييد ببينيدش.

گفتم جناب سر گرد وكيل زبردستي اگر معرفي كني ....

در هوا قاپيد گفت تو كارت نباشه! نمي زارم بيشتر از يك سال زندون بمانه اما هزينه اش ممكنه قدري بالا باشه!

گفتم به هر حال من در حد توان و حقوق اداره در خدمت هستم!

گفت نگران پولش نباش من با شما حالا حالا ها كار دارم.

و با سر به خيري اشاره كرد كه بره.  به مادر هم گفت  ديگه وقت ملاقات تمامه نگران نباش  خودم هواشو دارم.

مادر كلي دعا ش كرد وقربون صدقه اش رفت. اما من نمي دونم چرا چندان به اين سر گرد اعتماد نداشتم.

وقتي كه از درب بزرگ زندان بيرون آمديم هوا داشت تاريك مي شد. از سر بازي كه درم در نگهبان بود پرسيدم املشي چكاره است! سر باز دست و پاي خود را گم كرد و گفت جناب سر گرد را مي گي؟ گفتم بله! گفت خوب معلومه اون همه كاره است اون رييس زندان است!

ادامه

 

انتخاب مسیر 32

انتخاب مسير 32

براي چند لحظه مات و مهبودت شدم!

خوب! ميشه يكي به من بگه چي شده!!؟

"الي " جواب داد! عمو شير خان مرده. و اين جمله را جوري گفت كه انگار جوجه همسايه زير پاي بچه ها مانده و مرده باشه!

چطور؟من گفتم! اون كه من رفتم سالم و سر حال بود!  و " الي " دوباره شروع به صحبت كرد...! مادر با تشر گفت يك لحظه دندون به جيگر  بگير! و الي خفه شد! بق كرد و نزديك بود بزنه زير گريه!

گفتم: خو مامان تو كه چيزي نمي گي لا اقل بزار الي بگه! ديگه چرا بچه را تشر مي زني ؟ و دستي به موهاي وز وزي الي كشيدم! نيشش باز شد! لبخندي نمگين! الهي قربونت برم آبجي گلم! خوب خدا رحمتش كنه! همه مي ميريم!  و سعي كردم كه همه چي را عادي جلوه بدم.

اما عادي نبود! هيچ چيز عادي نبود.

 و باز اين الهام بود كه گفت آخه داداش " اميد " مي گن خيري عمو شير خان رو كشته!

پليسا هم آمدن و بردنش. حالا زندونه! ميگن موهاش را هم تراشيدن! اما ماما كه رفت ديدنش مي گه نه نتراشيدن!من كه باور نمي كنم! حتمن تراشيدن! واي خيري بدون مو چه شكلي مي شه!

و باز صداي مامان كه الهي جز جيگر بگيري بچه! مگه صد بار نگفتم در مورد چيزهايي كه به تو مربوط نيست حرف نزن!!

الهام به زير بغل من خزيد! خودشو لوس كرد و با يكي از كادوهايي كه براش آورده بودم خودشو مشغول نشان داد. اما آهسته و تند تند حرف مي زد. آره! همسايه ها مي گفتن تو غذاي عمو شير خان سم ريخته! يكي ديگه مي گفت با يه راننده  كاميون توي ديزل آباد ريخته رو هم و با همديگه شب عمو شير خان را خفه كردن ! زن زاير حسن هم مي گفت خيري دستمال تپانده تو حلق.....

مادر بازوي الهام را گرفت اونو از پذيرايي به درون اتاق خواب هل داد و گفت همينجا بشين و تا نگفتم حق نداري بياي بيرون. الي دوباره  شروع به نق زدن كرد! آخه مي خوام كادوهايي كه داداش اميدم برام آورده را باز كنم!  خوب اونها را هم با خودت ببر تو اتاق اين مادر بود كه مي گفت!

تا  من دوش گرفتم  مادر هم شام را آماده كرده بود.

با غيظ به الهام گفت  كه سفره بندازه! و با انگشت اشاره كه حق نداره هيچ حرفي بزنه!

مادر كه هميشه تا يكي دو روز من نبودم از سير تا پياز آن چند روز را مي پرسيد اين دفعه حتي يك سوال هم از من نكرد!

دلم مي خواست او از من مي پرسيد كه اين مدت كجا بودم و چي كار كردم! ولي هيچ سوالي نكرد. و ظا هرن منتظر بود من بپرسم.

پرسيدم!

و گفت:يكي دو روز خيري خانه نبوده . اينو همسايه ها گفتن. يك شب آخر وقت مياد خونه! با  زاير شير خان مختصر بگو مگويي مي كنند و مثل هميشه زاير شير خان  كوتاه مياد.صبح زود هم  خيري از خونه ميزنه بيرون. نزديك ظهر همسايه ها  نگران مي شن! آخه طبق معمول زاير شير خان اول صبح بيدار نمي شه بره نان گرم و آش براي صبحانه بگيره! دوچرخه هركولس اش هم گوشه حياط  افتاده.

نگران ميشن و وقتي كه چند بار صداش مي زنند و جوابي نمي ده ميرن تو! اول فكر مي كنند خوابيده! اما وقتي كه" زار خزير" پتو را از روي صورت زاير شير خان كنار مي زنه با قيافه كبود و صورت ورم كرده او مواجه مي شه!

دكتر و پزشكي قانوني و تشكيل پرونده!تشخيص ميدن كه  به قتل رسيده!بعد از چند روز خيري را در انديمشك دستگير مي كنند به جرم قتل به دادگاه معرفي ميشه! حالا هم موقتن تا زمان دادگاه در زندان كارون اهواز باز داشته!

به ملاقاتش رفتي؟ من گفتم!

مادر گفت :رفتم يكي دو بار ولي راه ندادن. گفتن بايد از بستگان درجه يكش باشي!اما مقداري خرت و پرت و لباس و پتو براش بردم.تحويل نگهبان دادم گفت بهش مي ده. نمي دونم داده يا نه!

بي چاره خيري!چي مي كشه بين اون قوم كفار!توي زندون هارون الرشيد!

گفتم مادر من قوم كفار كدومه زندون هارون الرشيد چيه! باز داشت موقته لابد بر رسي مي كنند اگر بي گناه بود ولش مي كنند مي ره پي زندگيش. اما خودم هم به حرف خودم باور نداشتم براي دلخوشي مادر گفتم. هنوز برق آخرين نگاه و لحن كلام خيري در آخرين ديداريادمه!ولي اصلن فكر نمي كردم دست به چنين كاري بزنه!

گفتم مامان من آشنا هاي زيادي دارم فردا با هم مي ريم ملاقاتش .

زنگ زدم مر كز تلفن  پالايشگاه! شماره دكتر آرش. صداي زني بود!الو  آقاي دكتر آرش! بله بفرماييد! با دكتر كار دارم! بگم كي كارش داره! اميد.  اووووه آقاي اميد شماييد رسيدن به خير. گفتم عذر مي خوام شما؟ گفت من طوطي هستم! و گوشي را داد دست دكتر

خوش و بشي و احوالپرسي و گلگي كه حالا فرنگ نشين شدي و يادي از دوستان نمي كني!

گفتم دكتر خدمت مي رسم .

الان ظاهرن سرت شلوغه! دكتر گفت نه ا تفاقن با طوطي تنها هستيم اگر فرصت مي كني بيا ببينمت! با تعجب گفتم با طوطي؟گفت آره نامزد كرديم!مبارك بادي گفتم و اينكه حتمن واجب شد كه با كادو خدمت خواهم رسيد. و اينكه الان كاري دارم و محتاج كمك.

گفت: بگو هر كاري باشه اگر از دستم بر بياد.گفتم كسي را مي شناسي كه نفوذ  داشته باشه در زندان كارون!؟ گفت خير باشه؟ گفتم يكي از آشنايان آنجاست خواستم برم ملاقاتش! گفت پس صبر كن و نيم ساعت ديگه خودم تماس مي گيرم.

بعد از نيم ساعت زنگ زد و گفت فردا رفتي سراغ  سر گرد  املشي را بگير و خود را معرفي كن بقيه كارها را بسپر به او و ديگه كارت نباشه.

تشكر كردم و خدا حافظي.مادركه به اين مكالمه گوش ميداد بسيار خوشحال شد.سريع شروع به جمع آوردي مقداري وسيال كرد.از صابون و شامپو و دمپايي و لباس و ...

فردا صبح زود راه افتاديم! الي پا به زمين مي كوبيد كه من هم ميام اما با يه تشر رفت گوشه اي و شروع به گريه كرد. گفتم آخه خواهر من اونجايي كه ما مي ريم مناسب شما نيست و تازه ممكنه از ورودمان با بودن تو جلو گيري كنند.

........

جلوي زندان كارون صف ملاقات كننده ها طولاني بود. آدمهايي با تيپهاي متفاوت.

رفتم جلوي پنجره كوچكي كه اسامي را از آنجا تحويل مي دادند  و گفتم من با جناب سر گرد املشي كار دارم. افسر  ميان سالي كه ريشهايش را بسيار خوب تراشيده بود  و عرق از سر وريش مي ريخت خسته و كلافه نگاهي زير چشمي به من كرد و فحشي چار واداري تحويل من و خواهر مادر املشي داد .ولي گفت باش تا صداش كنم.

در دل گفتم خدا بگم چكارت كنه آرش با اين آشنا معرفي كردنت.ظاهرن لولهنگ اين سر گرد هم چندان آب بر نمي داره.

ادامه

پ.ن:در جنوب ایران و مخصوصن در خوزستان مردان را زایر و زنان را زایره (معادل آقا و خانم) خطاب می کنند. مثل زایر محمد زایره ....