آزمایش آقای جونز
|
|
"ﺩﻭﺭﻱ ﻭ ﺩﻭﺳــــﺘﻲ"
ﻳﺎ ﻃﻌــــﻢ ﺩﻭﺳـــــﺘﻲ ﻧﭽﺸﻴـــﺪﻩ ﺍﻧﺪ
ﻳﺎ ﺩﺭﺩ ﺩﻭﺭﻱ ﻧﮑــــــﺸﻴﺪﻩ ﺍﻧﺪ . .
(م.ن)
پ.ن:دوستی نوشته و حرف دل من نیز.خوب بر دل نشست
|
رستوران مبتکر
یکی از غذاخوری های بین راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود:
شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد.
راننده ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش جان کرد.
بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید که خدمتگزار با صورتحسابی بلند بالا جلویش سبز شده است.
با تعجب گفت:
مگر شما ننوشته اید که پول غذا را از نوه من خواهید گرفت؟!
خدمتگزار با لبخند جواب داد: چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوه تان خواهیم گرفت،
ولی این صورتحساب مال مرحوم پدربزرگ شماست !!!!!!!!!
مادر
بنظرم يكي از زيبا ترين واژه ها كلمه مادر است.در تمام فر هنگها و جوامع انساني يكي از ارزشمند ترين و مقدس ترين كلمات
مادر است.كسي كه عشقش را بدون هيچ توقعي نثار فرزندش مي كنه. حاظره بخاطر او جانش را هم بده.بدون هيچ چشم داشت كارهايي را براي فرزند مي كنه كه هيچ كس ديگري انجام نمي ده. در بد ترين شرايط اولويت مادر هميشه فرزندش است و بس.
راستش خودم را لايق اين نمي دونم كه در مورد مادر چيزي بنويسم! اما الان مي گم مادرم دوستت دارم و دلم برات تنگ شده.
كاش مي تونستم يك بار ديگر ببينمت.به سفري رفتي بي باز گشت.
35 سال از پرواز بي بازگشتت گذشته و من هميشه خوابت را مي بينم. دستهاي مهر بانت. و آرامشي كه هنگام سر بر زانوي تو گذاشتن احساس مي كردم. ديگر هيچ وقت آن آرامش را تجربه نكردم و مطمينم كه تجربه نخواهم كرد.
هميشه در ذهنم همچنان جوان و با طراوتي ! حتي زماني كه خسته بودي نگاهمان كه به هم گره مي خورد برق شادي را در چشمهايت حس مي كردم.
دلتنگتم مادرم! دلتنگتم! و گذر سالها هم حتي يك ذره از اين حس دلتنگي من كم نكرده.بظاهر خونسرد و جدي ام نگاه نكن! هنوز از درون همان كودكم كه بودم.
....................................................
خداوند پدر و مادر همه را برايشان نگه دارد.آمين
عجیبه!! واقعن عجیبه! نمی دانم چرا این روزها داره اینقدر خوش می گذره!!
لعنتی چرا این قدر خوش می گذره؟
بعد از هر خوش گذرانی همیشه ناراحتی هایی هست.درست مث سر درد بعد از مستی و یک شب نشینی عالی سر درد صبح همه را از یادت می بره.
آه این سوما هم عجب معجونی ست.تلخ و شیرین. شادی آور و مغموم کننده.
آره سوما پا؟اینگونه نیست!!؟؟
چقدر بر روی قالی کرمان دل ما با کفش چرخیده اند؟اما من هیچ وقت به روی خودم نیاورده ام.هنوز هم نمی اورم.هیچ وقت شکایت نکردم... اما الان ظاهرن دارم درد دل می کنم باشما یا شاید شکایت می برم به شماها؟
یک روز از من پرسیدن آیا تا حالا دلت شکسته؟
گفتم نه !دلم نشکسته اما با رفتن هر دوست سوراخی در قلبم ایجاد شده بعضی از این سوراخها بزرگترند و بعضی کوچکتر.
نمی دانم این قلب آیا هنوز هم جایی برای سوراخ شدن دارده یا نه!؟
اما می دانم که باز هم سوراخ خواهد شد.و من باز هم به روی خودم نمی آورم و لی درد را احساس می کنم و به جای چهره در هم کردن لبخند می زنم. و چهره مغموم را در پشت نقاب یک لبخند پنهان می کنم.مثل همیشه .
دیگر چی ؟
باقی؟
هیچ.
باقی بقای عالی!
لبخند بزن.چیزی نیست.فقط یک زخم کوچولوست بر این قلب و
شاید هم جای راه رفتن بر روی فرش دل.
و همچنان باقی ست زندگی.لبخند بزن!
و گاهی لبخند می شود چیزی شبیه آه!!
================
پ.ن:سوما لغتی ست سانسکریت از ریشه هوما .هوم یا هوما لغتی ست فارسی اوستایی و به معنی نوعی نوشابه سکر آور است که در مراسم مذهبی از آن استفاده می شده است.و سوماپا امروزه در زبان هندی همین معنی را دارد.
وهوم-هوم-هوما-وهوما-سوم-سوما-سوماپا همه یک لغت هستند و به یک معنی.
و ان معجون سکر آوری بوده است که در مراسم مذهبی خاصی (زرتشتیان) مورد استفاده قرار می گرفته است.!!
از طرف عزیزی که می فرمایند بنویس.حتی اگر شده دو خط!
راستش گاهی این ننوشتن ها بسیار پر معنا تر از خیلی از نوشته هاست.
روز ها که سپری می شوند احساس می کنی که گرانبها ترین ها را داری از دست می دهی!
دیدار دوستان!مگر در سال چند بار ممکنه اتفاق بیفتد؟زمان خیلی سریع در حال گذر است! ناگهان بانگ بر آید خواجه رفت!
هر روز به امید اینکه روزی به روزهای دیدار نزدیکتر شود!اما این دیدار گاه به سالها نیز وفا نکند.
حقیقت هر چه که باشد داریم روزهای پر ارزشمان را یکا یک از دست می دهیم.
وتاسف بار تر اینکه برای کیفیت بهتر این گذر نیز چندان اقدامی نمی کنیم یا نمی توانیم بکنیم.
پ.ن:اگر تو نبودی زندگی معنایی دیگر داشت.و خوبه که هستی هر چند زمانی که نیازمند حضورت هستم بعد این فاصله ها کمر صبر مرا می شکند.
با بوی تنت
در نوای ِ آواز ِ قمری های ِ عاشق.
حس ِ
خیسِ
زندگی.
لطافت ِ دستانت بر روح برهنه ام.
این منم. همه من... و
داشته هایم را یکی یکی نثار چشمانت.
تا
لحظه ای از ناب زندگی را در آغوشت مزمزه و
در زمزمه نجواهای شبانه ات
قلبم تپشش را تاب نیاورد.
تو باشی
و دیگر هیچکس
حتی من
پ.ن:فقط برای تو
پ.ن:این شعر در جایی دیگر هم ثبت شده است.لطفن تصور ربایش نفرمایید
درشعاع نيزه ی خورشيد
درتن تب دار صحرا
سايه اي تنها
همچو بيد در باد
مي لرزد!
فراسوي نگاهت را
يكي رنگين كمان
رنگين!
هم نفس با سوز گرد بادي خشك
مي كشاند هردم به هر سو
تني خسته
لبی بسته !
شوكران است اين نه جام شهد در كام
داستانت را بده پايان!
نفرسا بيش از اين جان !
با هر سرابي شوره زار تن رنجور
نفس در سينه همچو خون لخته
در پريشاني خويش
ا ز پاي نشسته!
.................
كور سوي نسيم نفسي
از فراسوي افق
از دو چشمان سياه
قطره اشكي ست كه جان را به تمناي جلا
سايه اي لرزان
غنچه اي تنها!
به جا مانده از صد هزاران
سر فراز از فرسود جان سوز سموم!
به اميد باغهاي گل
روياي سحر گه را
سرخوش .
به اوازي بلند/
هاي هاي نفست جان افزا!
نفسم به نفست:
من زنده ام!
پ.ن:فقط برای چشمهایت
------------------
پ.ن:خوشم میاد از اینکه زاویه دید نسبت به مسایل دگر گونه از دیگران باشد
این است:
که زمین چرکین است.
استاد شفیعی کد کنی.
چقدر وصف حال من است این قطعه شعر................
خورشید بخاطر تو می تابد/
یا پر تو توست که خورشید را روشن می کند؟
روشنی راهم سیاهی گیسویت!
پیش پایت /
فرش راهت/
دل دیوانه من/
تار و پودش از مهر
که مبادا بخلد کج خیالی گنگ
سایه آن نازنین
ماهتاب در چمبر زلف تو مست
این همان رهگذر عاطفه است
که تو را می جوید
در زلالی جوی روان
شاخه ای گل پونه
سر فرو برده در در آب
و ریشه اش
در تمنای طربناک
گذر کرده از دل صد پاره خاک!
خاک مرطوب
و خیالی به بلندای ابد
مست و مغرور
از مدارای پر مهر جهان
همچنان سر مست !
....................
یاد تو زمزمه نیمه شب
بارش برف
بر سکوت دره ها
در شکست دل من/
یاد تو مزرع باران خورده
با طراوت چون تو
آمین.
پ.ن:خود به خود بر قلم جاری شد.هیچ فکری و هیچ هنری در این نوشته نیست!راستش نه شعر است و نه نثر حالا که می خوانم با دیده و عقل ولی لحظه ای از ذهن من است. جریان سیال ذهن.به بزرگی خود ببخشایید
و تقدیم است به تو![]()
شاید هم فقط بخاطر تنبلی باشه یا به قول دوستی دور کمر..
اما!
سالها پيش دوستي داشتم كه اسمش رايانا بود.انساني به تمام معني.يك نجيب زاده هندي كه به دنيا پشت كرده و عرفان را انتخاب كرده بود.ميدانيد كه اين انسانها كمتر با كسي دوست مي شوند.ولي بر حسب اتفاق با من دوست شد و تاثير ايشان تا آخر عمر با من خواهد بود.با وجودي كه سر به سرش مي گذاشتم و شوخي با ايشان ميكردم...اين را هم بگم كه خيلي شيطان و پر شر و شور بودم...رايانا...آه ... ميگفت:كيهان من تو را به اندازه چشم راستم دوست دارم!و من ميگفتم رياانا؟چرا چشم راست؟رايانا مي گفت: من تمام زيبايي هاي دنيا را با چشم راست ميبينم و هرگاه كه احساس كنم كه منظره نا زيبايي خواهم ديد چشم راستم را خواهم بست.و اين سوال و جواب با اينكه بارها اتفاق افتاد باز رايانا با حوصله جواب منو ميداد.رايانا تمام آينده من را پيش بيني كرده و آه... كه چه درد آوره كه آدم بداند كه چه در انتظار اوست.رايانا چه در من ديده بود كه از بين اين همه انسان فقط مرا براي دوستي برگزيد؟هيچوقت نفهميدم. حالا رايانا سالهاست كه جسمش در اين دنيا نيست ولي پيشگويي هاي او در مورد من..همانهايي است كه او گفته بود. رايانا تمام زيبايي هاي جهان را ميخواست كه من ببينم و ......بگذريم. درد اين حرمان و اين خون جگر بعد از اين بگذار تا وفت دگر
........
اگر حوصله ای بود حتمن بقیه داستان را خواهم نوشت
و هر بار خودم را مغلوب دیدم! حتی در بهترین شرایط!
گاهی در خیال می گم مثلن اگر تفنگ براونینگ ام با مثلن هزار تیر فشنگ داشتم چی؟ آیا جرات رو در رو شدن را داشتم؟
یا علاوه بر براونینگ " ماوزر ۹۱" با فشنگ فراوان!
یا اصلن یه تیر بار دوشکا با نوار های فشنگ !!
در تاریخ می گویند ده هزار نفر بودن دشمنان حضرت در آن میدان!
اما من می گم حتی اگر هزار نفر هم بودن باز هم با تردید میشه پذیرفت که با اسلحه امروزی بشه بر آن تعداد پیروز شد!
از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان من عاشق حضرت امام حسین(ع) هستم.
عاشق شجاعتش و نترسی اش
عاشق ایثار و از خود گذشتگی اش
عاشق اعتقاد راسخش به هر آنچه که به آن معتقد بوده.
و در نهایت عاشق آزادگی اش
و بوده اند انسانهای زیادی در طول تاریخ مثل ایشان بوده اند و باز هم خواهند بود. اما حسین همیشه یک فرق عمده با همه آنها دارد و آن این است که همه هستی اش را در راه آزادگی داد حتی آبرویش را
شهادت حضرت حسین بر همه آزادگان تسلیت باد
از خود
آن را نشان من داد
پرسید:
با این مشخصات کسی را ندیده ای ؟
تقدیم به تو! که تا سالهای سال برای دیگران ناشناخته ای
و من که..... چه دیر
پ.ن:سپاس برای همه مهر بانی هایتان دوستان عزیزم.
باشید تا همیشه با مهر و شادکامی .آمین
ماه، رود، باران
نفس در سینهاش محبوس
در چشمش نه، بر قلب او
دوخته
نگاهش
خیس
ولی پخته.
نمی لرزد سرانگشتش بر ماشه.
صبوری میکند اما...
حکایت میکند این جنگل ِ باران برایش
از سفید و سرخ
- برف و خون-
از گلّه،
رَمه،
از گرگ.
*
گرگِ باران دیده، آبآلود
خسته از قصهء طولانی ِ تنهایی ِ خود
سر به زیرِ دستِ باران می کِشد خاموش.
راه می پوید به سوی آخرین مقصود.
میفَرازد سر:
- "پاک گردان روح خیسم را
ای تو که بانوی بارانی!
طاقتم نیست دگر بی دوستان
مرا با خود ببر در رود
از این قله.
پیرمردت کو ؟
آن صیادِ باران دیده،
یار دیرینم
بیا!
من در بر ِ ماهم."
*
چشمانش تیز
ولی بسته،
گونههایش خیس،
ولی از اشک،
بدرود میگوید
با لبخند.
۱۴ فروردین ۱۳۸۶
آقای دکتر آرش این شعر را سالها پیش وقتی که داستانخاطره" زوزه گرگ" را نوشتم به من هدیه کرد.همانند یک گوهر گرانبها برایم ارزشمند و عزیز است.
آرش جان دلتنگتم رفیق
بزودی بقیه خاطره را خواهم نوشت پوزشم را بپذیرید![]()
ای پسر جام می ام ده که به پیری برسی
شش سال گذشت از عمر ما! از عمر من و این وبلاگ.
زمانی که شروع کردم حکم همدمی را برام داشت که بسیار صبور بود! دلتنگی هام را درونش خالی می کردم. و چه برد بار می پذیرفت همه آنچه که من می نوشتم هر چند که پر از اشتباهات املایی و انشایی!
و چه سخاوتمندانه دوستان بسیار عزیزی را برایم به ار مغان آورد.
سپاس از همه دوستان عزیزم که این همه سال تنهایم نگذاشتند.
تا ببینیم چند سال دیگر می شود دوام آورد!
رقصیدن شاخ بید تقدیم تو باد
تنها دل ساده ایست دارایی
ما آن هم شب عید تقدیم تو باد
سال نو را پیشاپیش به همه دوستان عزیزم شاد باش می گویم.
امیدوارم سال پیش رو سالی باشد سر شار از موفقیت و کامیابی برای همه ایرانیان در سر تا سر گیتی
وخصوصن برای یاران همراهم در طی سالیان گذشته.
پاینده و شاد باشید.آمین![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
|
انبوه تنها سينه مالا مال درد است اي دريغا مرحمي جان ز تنهاي به تنگ آمد خدا را همدمي گاهي فكر مي كنم شاعران(به طور اعم) داراي خصايصي هستند كه به نوعي اگر نگويم وحي لا اقل الهام مي گيرند از منبعي كه تا حدود زيادي براي بسياري از ما ها ناشناخته است. راستش بيان بعضي از حقايق دل شير مي خواهد و زهره اژدرها! و البته اين حقايق نه لزومن به سياست و حكومت مربوطند و نه به اقتصاد و نه ..... اين حقايق مر بوطند به خود انسان . همين فرديت فردي كه در حال تايپ كردن اين كلمات بر صفحه سفيد است. انسان امروز تنهاست.حتي با وجود تمامي آن ابزارهايي كه عنوان ارتباطات جمعي را يدك مي كشند اما خود همين ابزار ها فرد را در گوشه تنهايي خود تنها تر كرده اند. انسان نيازمند ار تباط است. اين نياز باعث ايجاد جوامعي انساني شده است. شكلگيري گروه (جامعه)، منبعث از تركيب حداقل چهار عامل، خرد انساني، نياز معاشرتي، احساس ناامني و ناكار آمدي فردي، است. با شكلگيري گروه اجتماعي (جامعه)، نيازهاي گروه (جامعه به مثابة ابر گروه) از جمله صلح، همكاري، همفكري و هماهنگي همراه با تركيب عوامل در سطح فردي، همچون نيازها، انتظارات، تواناييها و منابع در دسترس، باعث ظهور و بروز هنجارهاي اجتماعي ميشوند. دوم، تحت شرايط كميابي منابع و نيازهاي وافر انساني، در اثر تعامل چهار عامل، يعني ضروريات طبيعي، ضروريات اجتماعي، ضروريات زيستي رواني فردي و تصادف، "انواع نابرابريهاي اجتماعي"، با مصاديق تجربي متفاوت و متغير، شكل ميگيرند. سوم، نابرابريهاي اجتماعي و هنجارهاي اجتماعي هر كدام حداقل داراي آثار دوگانه، يعني كارآيي همراه با انواع مضار و مضايق اجتماعي هستند. چهارم، بين اين دو پديدة اجتماعي، روابط علي دو جانبه وجود دارد كه اين "عليتهاي حلقوي" ميتوانند موجب كاهش يا افرايش آثار مخرب هر دو شوند. خوب:پاراگراف بالا از همان نمونه حرفهايي ست كه جامعه شناسان مي زنند و سالهاست به انحا مختلف در دپارتمانهاي جامعه شناسي تدريس مي شوند. اما راستش من خودم بار ها و بار ها از خودم پرسيدم دانستن اين حرفهاي شيك و شسته ورفته به چه درد مي خورد(صرف نظر از خود دانش كه مقوله اي في نفسه ارزشمند است) آيا مثلن گفتن نياز معاشرتي آيا همان بارارزشي كه واقعن بر آن مترتب است را به مخاطب منتقل مي كند؟ يا صرف گفتن احساس نا امني آن همه دلهر ها و نگراني ها و ترسهايي كه يك دختر جوان در هنگام باز گشت از مدرسه به خانه با آن مواجه است را تا چه حد مي تواند به نمايش بگذارد.. راستش اين موضوعات مطرح شده دقیقن همانند فرمولهاي رياضي بنظر مي رسند . فارغ از هر گونه بار احساسي . و امروز بيش از هر چيز انسان تنهاست! به تنهايي خالق خود. با وجود اين همه گروه و حزب و باند و دسته. اما در درون اين ا نبوه او تنهاست.تنه اش به تنه ديگران مي خورد اما فرسنگها با انها فاصله دارد.امروز ديگر مكان بي معناست. اما تنهايي انسان روز افزون است
|
پ.ن این عنوان را از دوست بسیار عزیزم امید به عاریه گرفته ام:http://ommidvar.blogfa.com
اگر نبودند دوستانی مثل ایشان چقدر آن چیزی که نامش را زندگی گذاشته ایم غیر قابل تحمل می شد.
و استاد بزرگوار و شاعر گرانمایه جناب آقای اعلمی فر :http://alamyfar.blogfa.com
که بار ها شاهد مکاشفات شاعرانه اش بوده ام.با سپاس برای همه آن چیز هایی که من نداشته ام و شما ها داشته اید و به اشتراک گذاشته اید.
آنان بر این باورند که:
یا راهی خواهم یافت
یا راهی خواهم ساخت.
و درست روزی که آن جمله به وی گفته میشود آن را درک نمی کند!! یا سالها از موعدش گذشته است!
به کجای این شب تیره
بیاویزم قبای ژنده خود را!!؟
پ.ن:بر منبای تایید شانتال جمله ای به آخرش افزوده شد.
پروانه هم آهنگ چراغم نکند
این گونه روز گار بر گشته زمن
گر آب شوم تشنه سراغم نکند.
پ.ن:مطمین باشید مخاطب خاص ندارد![]()
هــمــانا که آمــد شــما را خبـــــر / که مــــا را چه آمد ز اخـــــــتر به ســـر
از این مار خوار اهریمن چهـــرگان / ز دانایی و شــــــــرم بــــی بهرگـــــان
نه گنج و نه نام و نه تخت و نـــژاد / همی داد خواهند گیتـــــــی به بــــاد
از این زاغ ســاران بی آب و رنــگ / نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ
هم آتـــــش بــمردی به آتشـــکده / شــــدی تیره نوروز و جــــــشن سده
نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر / ز اخــــــتر هـــــمه تــــازیان راست بر
برنــجـــد یکی دیــــگـری برخــــورد / بــــداد و بــــبـــخش هـــــــمی ننگرد
پیاده شود مـردم جـــنگ جــــــوی / سوار آنک لاف آرد و گفـت و گـــــــوی
شود خار هر کـس که بد ارجــمند / فرومـــــایـــه را بــخـــت گــــــــردد بلند
کشاورز جنگی شـود بـــی هــنــر / نــــژاد و بـــــــزرگی نـــــــیـــــاید به بر
ربــایــد هـمی این از آن آن از این / ز نـــفـــریــــن نــــدانــنـــــــد باز آفرین
هــمــه گنــج ها زیر دامــن نــهنـد / بـــمیــــرند و کوشش به دشمن نهند
زیان کسان از پـــی سـود خویش / بــــجــویــنـــد و دیــن انــدر آرند پیش
بــریــزند خــون از پــی خواســتــه / شــود روزگــار مــهــان کـــــــــــاسته
ز شیـر شـتر خـوردن و سـوسـمار / عــــرب را به جــایی رسیدسـت کار
که تـــــاج کیــــانــــــی کـــنـــد آرزو / تــفــو بــر تــو ای چــرخ گـــردون تفو
همه بوم ایـران تو ویـــران شــمـــر / کــنام پـلــنگان و شــیــران شــمــر
پـــــر از درد دیـــــــدم دل پارســـــا / که اندر جـــهــان دیـــو بــد پادشـــاه
نــــمانــیــم کـیـن بوم ویــران کنند / هــمــی غــارت از شــهـر ایران کنند
نـــــخوانـنـد بر ما کــــسـی آفــرین / چـــو ویـــران بود بوم ایـــران زمـــین
دریغ است ایران که ویـــران شـــود / کـــنــام پــلنــگان و شــیران شـــود
همه سربه سر تن به کشتن دهیم / از آن به که ایران به دشمن دهیم
هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان
ایوان مدائن را آیینهٔ عبرت دان
یک ره ز ره دجله منزل به مدائن کن
وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران
خود دجله چنان گرید صد دجلهٔ خون گویی
کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان
بینی که لب دجله کف چون به دهان آرد
گوئی ز تف آهش لب آبله زد چندان
از آتش حسرت بین بریان جگر دجله
خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان
بر دجلهگری نونو وز دیده زکاتش ده
گرچه لب دریا هست از دجله زکات استان
گر دجله درآموزد باد لب و سوز دل
نیمی شود افسرده، نیمی شود آتشدان
تا سلسلهٔ ایوان بگسست مدائن را
در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان
گهگه به زبان اشک آواز ده ایوان را
تا بو که به گوش دل پاسخ شنوی ز ایوان
دندانهٔ هر قصری پندی دهدت نو نو
پند سر دندانه بشنو ز بن دندان
گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون
گامی دو سه بر مانه و اشکی دو سه هم بفشان
از نوحهٔ جغد الحق مائیم به درد سر
از دیده گلابی کن، درد سر ما بنشان
آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی
جغد است پی بلبل، نوحه است پی الحان
ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما
بر قصر ستمکاران تا خود چه رسد خذلان
گوئی که نگون کرده است ایوان فلکوش را
حکم فلک گردان یا حکم فلک گردان
بر دیدهٔ من خندی کاینجا ز چه میگرید
گریند بر آن دیده کاینجا نشود گریان
نی زال مدائن کم از پیرزن کوفه
نه حجرهٔ تنگ این کمتر ز تنور آن
دانی چه مدائن را با کوفه برابر نه
از سینه تنوری کن وز دیده طلب طوفان
این است همان ایوان کز نقش رخ مردم
خاک در او بودی دیوار نگارستان
این است همان درگه کورا ز شهان بودی
دیلم ملک بابل، هندو شه ترکستان
این است همان صفه کز هیبت او بردی
بر شیر فلک حمله، شیر تن شادروان
پندار همان عهد است از دیدهٔ فکرت بین
در سلسلهٔ درگه، در کوکبهٔ میدان
از اسب پیاده شو، بر نطع زمین رخ نه
زیر پی پیلش بین شه مات شده نعمان
نی نی که چو نعمان بین پیل افکن شاهان را
پیلان شب و روزش گشته به پی دوران
ای بس پشه پیل افکن کافکند به شه پیلی
شطرنجی تقدیرش در ماتگه حرمان
مست است زمین زیرا خورده است بجای می
در کاس سر هرمز خون دل نوشروان
بس پند که بود آنگه بر تاج سرش پیدا
صد پند نوست اکنون در مغز سرش پنهان
کسری و ترنج زر، پرویز و به زرین
بر باد شده یکسر، با خاک شده یکسان
پرویز به هر بزمی زرین تره گستردی
کردی ز بساط زر زرین تره را بستان
پرویز کنون گم شد، زان گمشده کمتر گو
زرین تره کو برخوان؟ روکم ترکوا برخوان
گفتی که کجار رفتند آن تاجوران اینک
ز ایشان شکم خاک است آبستن جاویدان
بس دیر همی زاید آبستن خاک آری
دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان
خون دل شیرین است آن می که دهد رزبن
ز آب و گل پرویز است آن خم که نهد دهقان
چندین تن جباران کاین خاک فرو خورده است
این گرسنه چشم آخر هم سیر نشد ز ایشان
از خون دل طفلان سرخاب رخ آمیزد
این زال سپید ابرو وین مام سیه پستان
خاقانی ازین درگه دریوزهٔ عبرت کن
تا از در تو زین پس دریوزه کند خاقان
امروز گر از سلطان رندی طلبد توشه
فردا ز در رندی توشه طلبد سلطان
گر زاده ره مکه تحقه است به هر شهری
تو زاد مدائن بر سبحه ز گل سلمان
این بحر بصیرت بین بیشربت ازو مگذر
کز شط چنین بحری لب تشنه شدن نتوان
اخوان که ز راه آیند آرند رهآوردی
این قطعه رهآورد است از بهر دل اخوان
بنگر که در این قطعه چه سحر همی راند
مهتوک مسیحا دل، دیوانهٔ عاقل جان
==========
سالها پیش خوانده بودمش و لذتش هنوز در جان و تنم.دوباره خواندم و حیفم آمد برای دوستان در اینجا نگذارمش
سال نو را به همگی بخصوص هم پناهانم در سر زمین بلاگفا تبریک می گویم.
این تبریک نیز مخصوص است برای:
امید-آرش-اعلمی فر -شنی(الهام)-مانا-ویونا-مهر گان-علیرضا-ترجی آبجی گلم-ناز مهر-جوینده-فراز مهر(هم خونم)-قلم-بهار-نقاش بانو-فرشته نارنجی-انسیه-سوماپا-
ماریا-شیفته طبیعت-نونو-زودیاک-علامت سوال؟-سایتای عزیز-مهتای بی همتا-پرنسس(زنی که...)
سلینا-علی آقا-سانا تا و.... امیدوارم که سالها بگذر و شما ها بمایند و به بهترین نحو و آنگونه که لایق همه شماهاست زندگی کنید. و بنویسم همه برای هم..آمین
همچنین از آقای علیرضا شیرازی که این امکان را در بلاگفا برای ما فراهم کرده تشکر می کنم و امیدوارم که سالی خوب پیش رو داشته باشد.
سپاس برای وجود نازنین همه شماها از خداوند بزرگ.![]()
پ.ن چنانچه عزیزی از قلم افتاده به بزرگواری خود ببخشاید و برای همه آرزوی شادکامی و خوشبختی می کنم
در چراغی تازه می گیراندش
چند روزی ست نمی دونم چرا این شعر ذهنم را مشغول کرده ومرتب در ضمیرم و گاهی هم با صدایی آهسته آن را زمزمه می کنم.
راستی آرش جان بنظرم لازمه مقداری به تفسیر این شعر بپردازی ![]()
نگذاشت به ملک جاجی درمی
شد صرف قنات و توپ هر بیش و کمی
نه مزرع دوست را از ان آب نمی
نه خایه خصم را از ان توپ غمی
به نظر شما مضمون این شعر کمی آشنا نیست؟
امیدوارم که همچون عیسای مسیح دوستی و عشق و محبت پیامتان برای بشریت باشد.آمین
از بزرگترین شانسهای عمر نزدیک به نیم قرنی ام داشتن دوستانی ست که همیشه و در همه حال لطفشان شامل حالم بوده.
و بزرگترین شانس زندگی ام داشتن دوستانی است در دنیای مجازی که اگر نبود این وبلاگستان شانس آشنا شدن با آنها یک شش میلیاردم بود.
دو ستانی نظیر ... اسم نیارم بهتره! زیرا ممکنه بعضی از قلم بیفتند و موجب شرمساری این حقیر.
یکی از بهترین دوستان ( )دعوت فرمودند که بنویسم عادت یا عادات هنگام نوشتن را!http://yaharashha.blogfa.com البته این نوشتن به معنای نویسندگی نیست! بلکه صرفن نوشتن است زیرا نه نویسنده ام و نه لایق این عنوان. این نوشته هم فقط صرف نوشتن است همانند مشق نوشتن یک کودک همین و بس
===================================
این سوالها در وهله اول ذهنم را به خارش وا داشت:
آیا نویسنده کسی ست مثل رانند .خواننده.رفصنده.نوازنده و.....؟
یا کسی مثل معمار.نقاش .خطاط.مجسمه ساز.....؟
صرف نظر از اینکه هر کدام از این عنوانها تا چه حد ارزشمند هستند و پایگاه اجتماعی دارندگان این فنون و یا احیانن هنر ها در بین قشر های مختلف مردم چگونه است . این سوال پیش می آید که آیا نویسندگی را باید یاد گرفت؟نیاز به کلاس و استاد دارد؟آیا اصلوبی دارد که باید از استاد آموخت؟
آیا صرف رفتن به کلاس و زیر نظر اساتید مجرب اگر بعد از پایان دوره یک گواهینامه به دستت دهند و به نامت ثبت کنند بعد می توانی ادعا کنی که نویسنده ای؟ و این گواهینامه هم گواه نویسنده بودن!؟
همانند زمانی که پلیس راهنمایی در هنگام رانندگی از شما مدارک می خواهد کافیه گواهی نامه را نشانش دهی و اگر خیلی افسر پیله ای نباشد با تحکم بگه به سلامت !مواظب باش جاده لغزنده است.
صرف نظر از اینکه با توجه به همه توصیه های پلیس و همه جریمه ها و داغ و درفشها طبق آمارهای ارایه شده از همان مرجع(پلیس)سالیانه حدود 26 هزار نفر در جاده های ایران در اثر تصادف رانندگی کشته و بیش از صد هزار نفر مجروح و معلول می شن صرف نظر از حسارات مالی بی شمار و اتلاف وقت بی اندازه.و این رقم یعنی کشته و مجروح و معلولهای یک سال جنگ بین ایران و دشمن بعثی صدام یزید کافر!!
اما باز هم مردم رانندگی می کنند.سبقت غیر مجاز می گیرند.انحراف به چپ و راست می رن.تصادف می کنند و مال و جان خود و دیگران را ضایع می کنند و باز هم از رو نمیروند!!
داشتم چی می گفتم که از اینجا سر در آوردم؟
آها!!نوشتن(نویسندگی) و عادت (عاداتی) که هنگام آن داریم؟
حالا ببینیم عادت یعنی چی؟
عادت چیزی ست شبیه به معتاد بودن!!اصلن معتاد یعنی کسی که به چیزی عادت دارد و بدون آن یا حتی با آن زندگی عادی اش مختل خواهد شد!
اگر این تعریف ساده و دم دستی را از عادت بپذیریم باید گفت که عادت در هنگام نویسندگی حالتی یا چیزی یا شیی یا مواد مصرفی یا امکاناتی یا... است که در نبود آن نویسنده نتواند زندگی عادیش(یعنی نویسندگی) را آنطور که می خواهد و توان واقعیش است را انجام دهد.
تا اینجا ی موضوع هر چه به احوالات خودم نگاه می کنم می بینم نه! نچ!! نویسنده نیستم.
چیزهایی می نویسم اما نویسنده خیر !نوشته هایم همانند چرکنویس مشقهای یک کودک دبستانی است.
اگر نه ! دست بالا اگر چیزی به اسم "نوشتن درمانی" وجود داشته باشد حد اکثر می تواند نوشتن درمانی باشد.مانند گفتار درمانی یا روان درمانی یا برای تقریب بیشتر به ذهن دارو درمانی!!
و البته تاثیر درمانی آن را نیز فقط خودم و معدود دوستانی بر روی روان و کمی هم جسم نه چندان رنجورحقیر حتمن دیده اند.
البته عادتهایی مالوف نیز ایجاد شده یا از قبل بوده و به مرور جایگاه ویژه ای نیز پیدا کرده است.
......
زمانی که موضوعی در ذهنم شروع به رشد می کند بسته به اهمیت موضوع مدت زمانی از چند روز تا چند هفته ذهنم را به خود مشغول می کند.
بیشتر هنگام قدم زدن و به ندرت هنگامی که برای خواب ذهنم را در بستر آماده می کنم از زوایای مختلف به موضوع نگاه می کنم.همانند شیی ای که مجسمه ساز بخواهد از آن مجسمه ای بسازد.یک کنده درخت یا یک تخته سنگ یا...از زوایای مختلف مدتها به آن نگاه می کنم و در ذهنم بارها مرورش می کنم.
بعد در یک لحظه بدون توجه به زمان و مکان درست مثل زاوویی که وقت وضع حملش رسیده باشد شروع به زایش می کند و در این زمان دیگر قلم هیچگونه عنانی ندارد . ذهن و حتی دست من هیچ تسلطی بر آن ندارد.خود می تازد و جفتک پرانی می کند و هرچه که دلش خواست می نویسدحتی منتظر اصلاح غلطهای املایی و انشایی نیز نمی شود.اصلن اختیارش در دست من نیست.منتظر هیچ چیز نمی ماند و از هیچ کس نیز واهمه ندارد.همانند یک الاغ لجباز و نه یک اسب نجیب جفتک می پراند و میرود عنان کسیخته. و البته در مسیرش ممکنه علاوه بر خارهای مغیلان گلهایی ظریف و زیبا را نیز پایمال کند .
وقتی هم به پایان رسید در گوشه ای می افتد بدون هیچ رمقی .به خلسه ای نشه آور فرو می رود همانند پایان یک عشق ورزی هیجان آور و دیوانه کننده تا اوج جنون.
یا مثل یک زاوو که درد شدید زیایمان را از سر گذرانده باشد.
بدیهی است در تمام آن لحظات کاملن از اطراف خود فارغ است و هیچ کس و هیچ چیز دیگر و هیچ سر و صدایی نمی تواند این تمر کر بیمار گونه را بر هم بزند.
و البته در پایان نیز اصلن میل به دوباره خوانی آنچه نوشته شده را ندارداگر چه یک نوزاد بسیار زیبا باشد یا یک موجود ناقص الخلقه !!
در یک کلام نتیجه این زایش هرچه که باشد همان است که هست.بدون هیچ آرایش و پیرایش
.
درد را جز آدمی در خورد نیست
پ.ن:دلم برای همه شما ها تنگ شده.
پ.ن۱:برای یکی از دوستان بسیار بسیار عزیز من که ادیبی فرهیخته و شاعری گرانمایه و انسانی به تمام معناست
بیماری پیش آمده.لطفن دعا بفرمایید. سپاس از همه شماها
وای بر خضر که زندانی عمر ابد است
(صایب)
با عرض پوزش دوستان عزیزم! راستش این روزها اصلن حوصله نوشتن ندارم. این گزینه ها هم فقط محض حظور است و بس.
ادادتمند همیشگی همه شما ها هستم![]()
که چو خوش بنگری ای سر و روان این همه نیست
(حافظ)
این مکالمه واقعی است.
گفتگوي آمريكايي ها و اسپانيايي ها روي فركانس اضطراري كشتيراني
گفتگويي كه واقعاً روي فركانس اضطراري كشتيراني، روي كانال ۱۰۶ سواحل Finisterra Galicia ميان اسپانياييها و آمريكاييها در ۱۶ اكتبر ۱۹۹۷ضبط شدهاست.
اسپانياييها (با سر و صداي متن): A-853 با شما صحبت ميكند. لطفاً ۱۵درجه به جنوب بچرخيد تا از تصادف اجتناب كنيد. شما داريد مستقيماً به طرفما ميآييد. فاصله ۲۵ گره دريايي.
آمريكاييها (با سر و صداي متن): ما به شما پيشنهاد ميكنيم ۱۵ درجه به شمال بچرخيد تا با ما تصادف نكنيد.
اسپانياييها: منفي. تكرار ميكنيم ۱۵ درجه به جنوب بچرخيد تا تصادف نكنيد.
آمريكاييها (يك صداي ديگر): كاپيتان يك كشتي ايالات متحده آمريكا با شما صحبت ميكند. به شما اخطار ميكنيم ۱۵ درجه بشمال بچرخيد تا تصادف نشود.
اسپانياييها: اين پيشنهاد نه عملي است و نه مقرون به صرفه. به شما پيشنهاد ميكنيم ۱۵ درجه به جنوب بچرخيد تا با ما تصادف نكنيد.
آمريكاييها (با صداي عصباني): كاپيتان ريچارد جيمس هاوارد، فرمانده ناو هواپيمابر يو اس اس لينكلن با شما صحبت ميكند. ۲ رزم ناو، ۵ ناو منهدم كننده، ۴ ناوشكن، ۶ زيردريايي و تعداد زيادي كشتيهاي پشتيباني ما را اسكورت ميكنند. به شما پيشنهاد نميكنم، به شما دستور ميدهم راهتان را ۱۵ درجه به شمال عوض كنيد. در غير اينصورت مجبور هستيم اقدامات لازمي براي تضمين امنيت اين ناو اتخاذ كنيم. لطفاً بلافاصله اطاعت كنيد و از سر راه ما كنار رويد !!!
اسپانياييها: خو آن مانوئل سالاس آلكانتارا با شما صحبت ميكند. ما دو نفر هستيم و يك سگ، ۲ وعده غذا، ۲ قوطي آبجو و يك قناري كه فعلاً خوابيده ما را اسكورت ميكنند. پشتيباني ما ايستگاه راديويي زنجيره ديال ده لاكورونيا و كانال ۱۰۶ اضطراري دريايي است. ما به هيچ طرفي نميرويم زيرا ما روي زمين قرار داريم و در ساختمان فانوس دريايي A-853 Finisterra روي سواحل سنگي گاليسيا هستيم و هيچ تصوري هم نداريم كه اين چراغ دريايي در كدام سلسله مراتب از چراغهاي دريايي اسپانيا قرار دارد. شما ميتوانيد هر اقدامي كه به صلاحتان باشد را اتخاذ كنيد و هر غلطي كه ميخواهيد بكنيد تا امنيت كشتي كثافتتان را كه بزودي روي صخرهها متلاشي ميشود تضمين كنيد. بنابراين بازهم اصرار ميكنيم و به شما پيشنهاد ميكنيم عاقلانهترين كار را بكنيد و راه خودتان را ۱۵ درجه جنوبي تغييردهيد تا از تصادف اجتناب كنيد.
آمريكاييها: آها. باشه. گرفتيم. ممنون
اسپمها هم گاهی به داد ما می رسند!!!!
پ.ن:اگر کسی چنین فردی را سراغ داره بفرسته طرف من که بد جوری نیازمند چنین وجدان کاریی هستم
یک ضرب المثل به زبان انگلیسی میگوید:
You never get a second chance to make a first impression
به این معنا: شما هرگز شانس دیدار اول را برای دومین بار بدست نخواهید آورد.
۵ سال پیش در چنین روزی این وبلاگ بدنیا آمد! فراز و نشیبها زیاد! دوستانی که در نمیه راه ترکم کردند.
و من با سماجت ماندم و مانده ام! و چه دوستی های نابی که تجربه نکردم و چه دوستان نابی که به دست نیاوردم!
این هم یک جور زندگی ست! من ادامه اش حواهم داد! البت تا جایی که امکان داره.
راستی ۵ سال پیش روز چهارشنبه مصادف با بیست و جهارم فرودین بوده! اما امسال مصادف با ۲۵ فروردین!سال کبیسه؟؟ آیا؟
و دیگر اینکه عدد پنج نمی دانم چرا یه جورایی برام عجیبه! هر چند بنظرم اون هم عددی ست مثل بقیه اعداد با این وجود حس خاصی نسبت به این عدد دارم! از قدیم هم داشتم ! چرا نمی دونم
به هر حال از همه شما دوستان عزیزم که در این مدت همپایم بودید و مشوقم سپاسگذاریم
۵ سال تاریخی ست برای خودش! اینطور نیست؟
پاینده باشید و شاد.آمین![]()
بی گمان شمایی که به این لاگ سر میزنید بهترین دوستان من هستید بدون شک.
دوستی عزیز شعری را به من هدیه کرده.من نیز تقدیمش می کنم به تمام دوستان عزیزم و از جمله وجود عزیز خودش.
""هنوز راه باقیست
تا
دیدنت،
شنیدنت،
دستهایم دور مانده،
تا
حس خوبیهایت.
هوایت،
می برد تا تازگی
تا آنچه نیست و
توهستی،
راستی!
صبح در تو چشم باز کرد
یا
تو در صبح دمیدی.""
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سال نو بر همگی خجسته باد.با بهترین آرزوها برای شما ها
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
این شعر تقدیم شده است به دوست خوبم امیرکیهان عزیز، شکارچی باران دیده.
ماه، رود، باران
نفس در سینهاش محبوس
در چشمش نه، بر قلب او
دوخته
نگاهش
خیس
ولی پخته.
نمی لرزد سرانگشتش بر ماشه.
صبوری میکند اما...
حکایت میکند این جنگل ِ باران برایش
از سفید و سرخ
- برف و خون-
از گلّه،
رَمه،
از گرگ.
*
گرگِ باران دیده، آبآلود
خسته از قصهء طولانی ِ تنهایی ِ خود
سر به زیرِ دستِ باران می کِشد خاموش.
راه می پوید به سوی آخرین مقصود.
میفَرازد سر:
- "پاک گردان روح خیسم را
ای تو که بانوی بارانی!
طاقتم نیست دگر بی دوستان
مرا با خود ببر در رود
از این قله.
پیرمردت کو ؟
آن صیادِ باران دیده،
یار دیرینم
بیا!
من در بر ِ ماهم."
*
چشمانش تیز
ولی بسته،
گونههایش خیس،
ولی از اشک،
بدرود میگوید
با لبخند.
۱۴ فروردین ۱۳۸۶
از میان پیامها:
امیرکیهان (بخشی از کامنت ایشان): شاید بار ها و بارها مضمون این شعر را تجربه کرده ام.
گرگ را بسیار دوست میدارم از بین تمام جانوران.زیرا بی ریاست و همان است که هست و هیچ چیز پنهان نمیکند .
دوستان عزیز این شعر را آرش سروده و آدرس وبلاگ ایشان را در بالا می بینید.
از ایشان سپاسگذارم و امیدوارم بتونم لیاقت دوستی با ایشان را داشته باشم
انتخاب مسير 10
با تلاش فراوان روي يك زانو بلند شدم.صداي باز شدن درب ماشين و قبل از اينكه من كوچكترين حركتي بكنم دستي نيرومند زير بغلم را گرفت و با يك حركت سريع بلند م كرد و درون ماشين جاي داد.
زمان بنظرم به كندي مي گذشت. حركتها همانند فيلمي كه با دور كند پخش شود در نظرم بسيار كند بود.درب ماشين بسته شد واتومبيل با تكاني شديد از جا كنده شد و با سرعت به راه افتاد.من بسته را همچون يك شيي عزيز به سينه چسبانده بودم .اصلن نمي دانستم در چه موقعيتي هستم و دشمن يا ناجي من چه كسي ست.
بعد از چند لحظه از شوك اشي از اثابت گلوله بيرون آمدم زخم چندان عميقي نبود اما درد داشت و خون سرازير مي شد.
رانند به زبان عربي گفت تير خوردي؟آن بسته را بزار جلوي پات و چفيه اش را از سر باز كرد و و كفت با اين بازوت را ببند.با ترديد بسته را كف ماشين گذاشتم و با يك دست سعي كردم زخم را ببندم اما تلاشم بيهوده بود.
راننده با سرعتي ديوانه وار در جاده اي پر دست انداز جركت مي كرد.بعد از مدتي كه شايد احساس مي كرد از مهلكه درو شديم سرعت را كم كرد و با دست چپ كمكم كرد زخم را ببندم .بعد هم گفت: بد زخمي شدي؟
شرطه هاي سگ هار بي پدر و مادر! و چند فهش خواهر و مادر به دنبالش!
براي اولين بار نگاهي به چهره اش انداختم.مردي بود چهار شانه و بنظرم بلند قد با سبيلهايي آويخته!لهجه و سيمايش حكايت از آن داشت كه عرب نيست.
لبخدي زد و گفت نترس خودي هستم!
بعد از كمتر از يك ساعت از جاده خارج شد. و وارد منطقه اي پر از دار و درخت شد.از نحوه رانندگيش فهميدم كه با مسير به خوبي آشناست.آرامشي در چهره اش بود كه به من هم آرامش مي داد.
تا اينجا من حتي يك كلمه هم حرف نزده بودم.
سعي كردم موقعيت خودم را بسنجم .ماشين يك پيك آپ وانت بود( جي ام سي) و معلوم بود براي مسافتهاي زياد و بارهاي سنگين مورد استفاده قرار مي گيرد. پس خيالم راحت شد كه لا اقل از دست شرطه ها رهانيده شدم.
برا اولين با ر زبانم باز شد و تشكر كردم! گفت تو عرب نيستي ؟گفتم خير!! خنده بلندي كرد و گفت آفرين !! ايراني هستي؟گفتم بله! شروع كرد به فارسي صحبت كردن.البته به لهجه كردي!
گفتم مگه شما ايراني هستي؟گفت نه من در حال حاظر ايراني نيستم اما در گذشته اجداد من همه ايراني بودن. و بعد اضافه كرد من كرد هستم.
گفتم :كرد؟ آن هم در جنوب بصره گفت آره داداش! كرد در جنوب بصره!
زير چشمي نگاهي به بسته انداخت و گفت بايد چيز هاي ارزشمندي درون بسته باشه كه يك لهظه از خودت دورش نكرد؟
گفتم راستش از نظر حودم كه تقريبن هيچ ارزشي نداره ولي امانتييه كه قول دادم هر جور شده به دست صاحبش برسانم!
با تعجب نگاهم كرد و چيزي نگفت!
در همين هين به يك آبادي كوچك رسيديم در بين درختها و نيزار پنهان!
چندين كلبه ساخته شده از ني و زنها و كودكان در حال جنب و جوش! مرد و زني از كانال رو برو درون قايقي بودند كه پر بود از علفهايي كه براي تعليف گاوميشهايشان آورده بودن.
ماشين در گوشه اي ترمز كرد.راننده به سرعت پايين آمد.زير بغلم را گرفت و درون يكي از كلبه ها برد.
كلبه ها فقط از 3 طرف داراي ديواري نيين بودند با سقفي از ني و باد از هر طرف كه مي وزيد مي توانست درون آنها را تا حدودي خنك نمايد.
گليمي پهن شده بود به ديواره تكيه دادم و چشمهام لحظه اي بستم كاملن خودم را به سرنوشت سپرده بودم تقريبن نمي دانستم چه كار بايد بكنم! به هر حال شرايط كه بحراني تر از اين نمي شد.خود را به دست سرنوشت سپردم.
راننده بر گشت و بسته را آورد و كنارم گذاشت! و گفت خيالت راحت تا من زنده ام كسي نمي تونه به تو آسيبي برسونه! تشكر كردم . هيچي نگفتم.دستم مثل يك شييي اضافي آويزان شده بود و مگسهاي زيادي از بوي خون روي بازوم جمع شده بودند نگاهي كردم منظره چندش آوري بود بعضي از مگسها درون خون چسبنده گير كرده بودند و تلاش مي كردند كه از آن وضعيت نجات پيدا كنند لحظه اي سر گرم نگاه كردن به آنها شدم.
حتي حوصله نداشتم سيگاري روشن گنم.راننده نيز بيرون رفته بود و لحظاتي تنها مانده بودم.
چفيه را از روي زخم باز كردم و آستين لباسم را بالا زدم! زخم كوچي در ناحيه بازو! خون خشك شده بود اما اطراف زخم كبود و متورم و درناك بود.
مرد راننده با ظرفي آب و لگني وارد شد. سعي كرد زخم را بشوره.اما گوچكترين اشاره دستش به زخم دردي جانكاه در تمام بدنم مي پيچيد. سعي مي كردمي به روي خودم نيارم! اما مگر مي شد.
دندانهام را روي هم فشار مي دادم و چشمهام را بسته بودم.
گفت مي دانم خيلي درد داره حتي اگر داد هم بزني كسي سرزنشت نمي كنه ! من خودم چندين بار تير خوردم مي دانم چه دردي مي كشي! درد براي همه يكسان است و همه انسانها درد را يك جور احساس مي كنند اما بعضي ها درد را بروز مي دن و بعضي ها هم مثل توي سعي مي كنند آن را بروز ندن. آره برادر گوشت است و استخوان و آهن و سرب. اين دوتا اصلن رفيقيشون نميشه!
و بعد خودش سيگاري روشن كرد و به روي لبم گذاشت.
گفت گلوله گير كرده! نميشه اينطوري درش آورد.مي ترسم از هوش بري اگر دست بزنم.بعد هم با پارچه اي تميز زخم را بست و دستم را با پارچه ديگر به گردنم آويخت. درد تا خدودي تخفيف پيدا كرد.
نگاهي به ساعت انداختم! نزديك ظهر تيممي كردم و به نماز ايستادم. با هر حركت درد شديدي در تمام بدنم مي پيچيد.
چند لحطه بعد دو نفر وارد شدند ! سلام عليك و جوياي حال!راننده پاسخ داد.معلوم بود كه از دوستان قديم هستند.
منختصر ناهاري آوردند .آب خواستم.
چند لقمه اي با زحمت خوردم.چيزهايي به هم مي گفتند كه من زياد متوجه نمي شدم. رفتار آن دو نفر چندان دوستانه نبود.
وقتي كه بيرون رفتند رفيقم(راننده) گفت كه نگرانند كه رد شما را گرفته باشند آنوقت به روز سياه نشانده ميشن .تقصير ندارند. من هم توضيح دادم كه با تاريك شدن هوا فكري به حالت مي كنم.
هوا به شدت گرم بود.تمام بدنم از عرق خيس شده بود.و مگسها هم با وزوز بي امانشان جانم را به لب رسانده بودند. براي لحظه اي چشم روي هم گذاشتم و خوابم برد.بيشتر از خستگي و بي خوا بي شب گذشته نيمه بيهوش شده بودم تا خواب!
گرما و درد شديد باعث شد دوباره از خواب بپرم.
رفيقم در كنارم نشسته بود و با باد بزن حصيري مگسها را از سر و صورتم دور مي كرد. چهره اش مردانه و نجيب! و چه مهربان بنظر مي رسيد با آن هيكل و رزيده .مهرباني كه اصلن در نگاه اول چندان مشهود نبود.
گفتم سپاسگذارم!! از اينكه جانم را نجات دادي! براي اولين بار بود كه يادم افتاد بايد تشكر كنم. و ادامه دادم شما خودت را بخطر انداختي بخاطر من!مني كه اصلن نمي شناسي!
لبخند كودكانه اي زد و رديف دندانهاي سفيدش و زيبايش از زير انبوه سبيلهايش نمايان شد.
گفت من كار مهمي نكردم. هركس ديگري بود هم همين كار را مي كرد.
گفتم : شما گفتي كه كرد هستي؟ پس نبايد در اين اطراف زندگي كني!
گفت بله من كرد هستم و در "كركوك" زندگي مي كنم! مي داني كه كردها با دولت عراق در گير هستند.من هم ماموريتم اين است كه در اين منطقه باشم و اسلحه و مهمات تهيه كنم و هر طور كه هست به دست برادرانم برسانم. گفتم ولي اينهايي كه كه ميهمانشان هستيم....
گفت:اينها رفقاي قديمي من هستند و رابطهاي من در منطقه .اينجا منطقه اي ست دور از دسترس .
و بعد آه عميفي كشيد و گفت: شاه شما به ما كردها خيانت كرد.تا وقتي كه با حكومت عراق درگير بود از ما حمايت مي كرد و همه جور سلاح و مهمات به دست ما مي رساند اما با قراردادي كه بين او و بعثي ها برقرا شد ما به امان خدا رها شديم.
ملا مصطفا بارزاني در كرج به نوعي در تبعيد و زير نظر است. ادريس و مسعود هم كه گرفتار شدن و !
جلال طالباني كه از همان اول يكي به ميخ مي زد و يكي به تخته!! و ما هيچوقت نفهميديم كه با ما دوسته يا دشمن!
جنگجويان كرد بي رهبر مانده اند و ما خود نمي گزاريم كه آتش مبارزه خاموش بشه!تلفات سنگيني داريم ميديم.
واقعن براي ما مشخص شده كه كردها بجز كوهها هيچ دوستي ندارند. اينه كه سعي كرديم در مناطق كوهستاني به جنگ پارتيزاني ادامه بديم!
گفتم آن بسته را باز كن دو تا مسلسل هست! هديه من به شما!
خنده اي كرد و بسته را باز كرد. همچون كودكي كه اسباب بازي دلخواهش را يافته باشه ذوق و شوقي عجيبي در چهره اش نمايان شد.
مدتي با آنها بازي كرد .باز و بسته شان كرد فشنگ گذاري و .....! در نهايت دوباره آنها را بسته بندي كرد و گفت مبارك خودت باشه!تو كه گفتي اينها امانتي هستند. به دست صاحبانش برساني بهتره!
گفتم اشكالي نداره من اينها را به شما هديه مي دم!
و دوباره تهيه مي كنم! خنده بلندي كرد و گفت نه من راحت تر از تو مي تونم تهيه كنم .ضمنن اين اسلحه ها به درد جنگهاي كوهستاني نمي خورند اينها اسلحه هايي هستند كه براي جنك داخل شهري طراخي شدن!
از جنگها و درگيري ها و كست كستارهايي كه بعثي ها كرده بودند و اينكه چگونه در كوهستان تلافي همه آن بي رحمي ها را سر نيروهاي عراقي در آورده بودند و اينكه اگر يكي دو سال ديگه شاه كمكهايش را قطع نمي كرد حكومت عراق را از پا در مي آورند.
بسيار شيرين سخن بود ! و قتي از كشته شدن دوستانش حرف مي زد اشك از چشمهاش سرازير مي شد و وقتي كه از پيروزي هايشان تعريف مي كرد شادي كودكانه اي سرا سر وجودش را فرا مي گرفت. اصلن هم در پي پنهان كردن غم و شاديش نبود. بنظرم يكي از صادقترين انسانهايي بود كه در طول عمرم ديده بودم و ممكن بود كه بعد از آن هم نبينم.
مشخص بود سعي مي كند كه هر طور شده سر گرمم كنه كه درد را كمتر احساس كنم.
گفت راستي من اسمت را هنوز نمي دانم!
گفتم اميد!!
گفت كاك اميد تو خيلي آدم خود داري هستي ! خيلي خوشم مياد.حاظرم براي همچين آدمي جانم را هم فدا كنم.تشكر كردم و گفتم شما تا همينجا هم خيلي جانت را براي من كه اصلن نمي شناسي به خطر انداختي! و من هيچوقت نمي تونم اين محبت را جبران كنم!
گفت كاك اميد دنيا بسيار كوچكتر از آني ست كه ما فكر مي كنيم! مطمينم روزي دوباره همديگر را خواهيم ديد. دنيا بسيار كوچكه....
من هم گفتم اگر امگان داره دلم مي خواد اسم ناجي خودم را بدانم! گفت به من مي گن "شووان":
با دست سالمم به او دست دادم دستهاي بزرگ و مهربان به مهرباني تمام دنيا!
تشكر و سپاس و بعد گفتم كاك شوان مي خوام از من يه هديه قبول كني! اين ديگه مال خودمه و امانت نيست خواهش مي كنم قبول كن!
بعد از زير لباسم كلتي كه كاپتن به عنوان هديه به خودم داده بود تقديمش كردم!
با جلد چرمي و چند خشاب فشنگ اضافي!
آن را با احترام روي زمين جلويش گذاشتم!
گفتم خواهش مي كنم قبول كن!گفت قبول مي كنم! و سپاس قراوان! البته اين را به عنوان يادگاري نگه خواهم داشت! و بعد از جلد بيرون آورد و امتخانش كرد! و گفت بسيار نفيش است و ارزشمند. فقط ما كردها ارزش اينگونه چيزها را مي دانيم!اين را برادر به برادر هديه نميده!گفتم ولي شما براي من از برادر عزيز تر هستي و بيش از يك برادر به گردن من حق داري!
صحبتهاي متفرقه اي شد كه من به علت درد چندان تمركزي نداشتم اما مي دانستم كه سعي داره هر طور شده سرگرمم كنه تا درد را كمي فراموش كنم.و من از اين بابت هم سپاسگذارش بودم.
بعد هم گفت :من هر طور شده تو را به آن طرف آب مي رسانم! سپس پرسيد راستي تو از كدام منطقه از مرز رد شدي!؟
گفتم نزديك "كوت شيخ" كمي فكر كرد و بعد گفت ما بسيار از آن منطقه دور هستيم !
گفتم رفيق دارم به اسم جمال با بلم او آمديم!
گفت كارت نباشه پيداش مي كنم و بعد بيرون رفت.
ادامه
انتخاب مسير 9
يكي از ملوانان در كابين را باز كرد و كاپتن تا دم در مشايعتم.در كه باز شد هرم گرما و رطوبت و بوي ذهم ماهي هجوم آوردند.درون كابين بسيار خنك بود ولي با وجود ساعت سه و نيم بامداد در بيرون گرما شديد بود رطوبت هوا همچون مايعي لزج به تن مي چسبيد و هوا را بايد لقمه لقمه بلعيد از بس سنگين و خفقان آورد بود.
مه سطح آب را پوشانده بود و به زحمت مي شد چند قدم آنطرفتر را ديد.
كاپتن گفت دو ملوان تا ساحل همراهيت مي كنند خيالم راحته به كارشان خوب واردند.
تشكر كردم و دستي تكان دادم .به همان ترتيب كه سوار شده بودم پياده شدم.فايق در كنار كشتي منتظر بود .ملوانان با مهارت كامل شروع به پارو زدن كردند.قايق بروي سطخ آرام آب سر مي خورد و مهارتشان به حدي بود كه حتي بر خورد پاروها با سطح آب را نمي شنيدم.چنان نرم و روان قايق را به حركت در مي آوردند همجون بالريني بر روي صحنه نمايش با حركاتي موزون و يكنواخت.
هيچ حالتي را در چهره آنها نمي شد تشخيص داد نه غم و نه شادي و نه هيجان.همانند آدم آهني هايي بودند كه براي يك كار خاص برنامه ريزي شده باشند.در سكوت كامل.
از روي غريزه اخساس كردم كه داريم به سمت جنوب غربي حركت مي كنيم. و مي دانستم كه فاصله زيادي نبايد با كناره مقابل وجود داشته باشد.چشمها را در چشمخانه مي چرخاندم شايد كورسوي چراغي و يا علامتي از جمال ببينم اما فشار به حدقه چشم كار بيهوده اي بود.
بعد از حدود پانرده دقيقه با يك جركت يكنواخت پاروها را از آب بالا كشيدند و به سرعت يكي از آنها از قايق به درون آب پريد. در كمال تعجب ديدم كه آب تا زانويش مي رسيد.فهميدم كه به ساحل رسيديم. قايق را با دست به كناره كشيد. من هم دامن دشداشه را به كمر بستم و با يك حركت سريع از قايق پياده شدم. يكي از ملوانان بسته حاوي اسلحه را از قايق به خشكي آورد. تحويلم داد و با سلامي نظامي خدا حافظي كرد.
پرسيدم آخه اينجا كجاست؟من مسير را بلد نيستم و بايد منتظر رفيقم ميماندم!
با فارسي سليس گفت:با عرض پوزش ماموريت ما تا همينجا تمام است و دستور ديگري نداريم.بعد هم يك پاكت بسته شده به من داد و گفت اين را كاپتن داده و گفته به محض پياده شدن شما رويت كنيد !بعد هم چراغ قوه بسيار كوچكي از حيبش بيرون آورد و دو دستش را طوري دور نورش گرفت كه از هيچ زاويه اي ديده نشه!و گفت لطفن پاكت را باز كنيد.
پاكت را باز كردم درون آن پاكتي ديگر با بود با داداشتي به اين مضون لطفن به محض اينكه به سلامت به ساحل رسيدي ذيل همين ياداشت مرقوم بفرمايدد و ياداشت را در پاكت دوم تحويل همين ملوان دهيد. با تشكر
بدون هيچ اسم و عنوان.
من هم با زحمت زياد آنچه كه خواسته بود را نوشتم و تحويل ملوان دادم .آنها خدا حاقظي كردند و به سرعت در تاريكي و مه ناپديد شدند.
كمي طول كشيد تا توانستم شرايط خودم را بسنجم.
من مانده بودم و مه و تاريكي و محيطي نا آشنا!فقط حدس مي زدم بصره بايد در سمت چپم باشد.بنا بر اين هرچه ممكنه نبايد به شهر نزديك بشم.بسته را به دوش انداحتم و با سرعت در جهت عكس حركت رودخانه شروع به راه پيمايي كردم. .تازه فهميدم خطر واقعي زماني خواهد بود كه هوا روشن بشه!
كم كم مه رقيقتر مي شد و نسيم نسبتن خنكي شروع به وزيدن كرد. اينگونه بهتر بود لا اقل صدا خش و خش قدمهايم در بين علفها در همهمه نسيم گم مي شد.!
سپيده در حال دميدمن بود!در يك لحظه ضداي بانك اله اكبر اذان از چندين جاي مختلف و همزمان بلند شد.صدا ها واضح و نزديك !نبايد اينقدر به بصره نزديك باشم!كمي جلوتر رفتم به وضوع چراغهاي بصره مشاهده ميشد در فاصله اي حدود 6-7 كيلومتر اما ....من نزديك "عشار " بودم شهركي در حلشيه بصره و فاصله چنداني با آنجا نداشتم.ديگر مي دانستم دقيقن كجا هستم.بسيار پايينتر از آنجايي بودم كه با جمال قرار گذاشته بودم.
صداي اذان از مناره هاي مسجد جامع خرمشهر هم با فاصله اندكي به گوش مي رسيد هر چند صدا چندان واضح نبود اما براي من به نوعي اميد بخش بود و عجب احساس خوشايندي داشتم از اينكه صدايي از نزديك خانه و مادر و خواهر و دوستانم به گوشم مي رسيد.احساس امنيت و آرامش!
نا چار بودم قدمهايم را با سرعت بيشتري بردارم!نيزارهاي كنار ساحل ساق پاهايم را خراش داده بودن اما چندان مهم نبود.
تقريبن به حالت دو به راهم ادمه مي دادم!حدس زدم بايد دو سه كيلومتر طي كرده باشم!
ديگر صبح شده بود و بزودي شعاهاي خورشيد از پشت سرم و از سسمت ايران به آسمان پاشيده ميشد و من خدا خدا مي كردم كه هر چه دير تر خورشيد طلوع كنه .اما طبيعت كار خودش را مي كرد و زمان براي من چه سريع مي گذشت .
يك آن به محوطه ا ي باز رسيدم بدون هيچ دار و درخت و نيزار و فاصله تا نيزار بعدي زياد بود!شروع به دويدن كردم
از فاصله اي نه چندان دور صداي پچ پچ و متعاقب آن نعرهاي پاپي "قف فف قف " و متعقب آن به زبان عربي گفت ارمي(شليك كن)
در حال دويدن نگاهي به پشت سر انداختم دو نفر "شرطه " عراقي بودن و گشت صبحگاهي شان به اتمام رسيده بود و حالا بنظرم لقمه اي چرب گيرشان افتاده بود گه سركيسه اش كنند. اما من محموله ام طوري نبود كه بايستم و با آنها سر رشوه چانه بزنم مي دانستم با هيچ مبلغي نمي تونم از دستشان خلاص بشم. بنا بر اين در بك آن تصميم گرفتم كه فرار كنم و هر طور كه شده خودم را به نيزار بعدي برسانم اگر به آنجا مي رسيدم از دسترسشان دور مي شدم و آنها هم جرات ورود به نيزار را نداشتند.
شروع به دويدن كردم با سرعت هر چه تمام تر!
فاصله ام شايد كمي بيشتر از 100 متر بود با آنها.اما سنگيني محموله سرعتم را كم مي كرد و هر لحظه آنها به من نزديكتر مي شدند.
چند بار ديگر دستور توقف دادند به سمت چپ نگاهي انداختم جاده اي شني به سرعت خودم را به جاده رساندم اصلن به فكر اين نبودم كه به كجا و چه سمتي جركت مي كنم در آن لحطات فقط مي خواستم هر چه بيشتر از پليسهاي گشت عراقي دور بشم.
صداي دو تير پياپي و من بدون توجه به تيرها و تير سومي سوزشي در بازوي چپم احساس كردم محموله از دوشم به وسط جاده پرت شد و من با صورت به زمين خوردم!
به هر زحمتي بود سعي كردم دوباره بلند شم و با دست سالمم محموله را بردارم.
ناگهان صداي شديد ترمز ماشين و توقف آن در كنارم موجب شد كه كرد خاك زيادي به هوا بلند شه!
ادامه:
1-شرطه=به عربي يعني پليس
2-قف=دستور توقف
3-ارمي =شليك كن
4-عشار=شهركي در كنار بصره
انتخاب مسير 8
مرابه اتاق كاپتن راهنمايي كرد.ظاهرن منتظرم بود.موسيقي ملايمي پخش مي شد و در سايه روشن ملايم لامپهاي كم سوي آبي رنگ توانستم سايه مرد بلند قدي را ببينم.از روي مبل بلند شد و چند قدمي به استقبالم آمد.خوشامدي به زبان انگليسي و به لهجه ايرلندي!به هم دست داديم و تعارف به نشستن.چند كلمه اي به انگليسي رد و بدل كرديم .زبان انگليسي من در حد همان مقداري بود كه از دوران دبيرستان در خاطرم مانده بود.دست و پاشكسته گفتم من چندان به زبان انگليسي مسلط نيستم ! خنده اي كرد و به فارسي گفت زبان بارسي من هم افتضاحه! و ادامه داد انتظار مرد مسن تري را داشتم.اما خوشحالم كه با يه جوان شجاع طرفم.ملواني با دو فنجان قهوه وارد شد.يم بطري جين با دو ليوان و مقداري خاويار هم روي ميز پايه كوتاهي جلويمان بود.تعارف كرد.قهوه را نوشيدم و متاقب آن سيگار برگ بسيار بزرگي تعارف كرد.تا آن زمان نديده بودم.تشكر كردم و گفتم ترجيح ميدم از سيگار خودم بكشم و اينكه تاكنون از اين سيگارها نكشيدم .فندك كشيد و سيگارم را روشن كرد.انتهاي سيگار برگ خودش را در يك كاتر گذاشت و قطع كرد و سپس روشن كرد.
گفت كه فكر مي كرده كه ايراني نيستم به همين خاطر در شروع مكالمه با انگليسي حرف زده است. اما من حدس زدم فقط مي خواسته بدانه كه آيا انگليسي بلدم يا نه! اشتباه كرده بودم.نبايد لو مي دادم كه همان مقدار هم انگليسي بلدم.
مقداري مشروب در ليوانها ريخت و تعارف كرد.تشكر كردم و اينكه من مشروب نمي خورم.او هم اصرار نكرد.
كاپيتان مردي بود بسيار خوش مشرب با قدي بلند و اندامي نسبتن ورزيده.خدود 45 ساله بنظر مي رسيد با ريشي پروفسوري و سبيلي انبوه.لباس دريانوردي برازنده اش بود.
مقداري از خاويار را چشيدم.زير دندانم قرچ و قرچ كرد و چندان خوشم نيامد.شروع به تعريف و تمجيد از خاويار ايران كرد و اينكه از طلا ارزشمند تر است و حيف كه بيشتر آن نصيب روسها ميشه و حرفهايي از اين دست. من هم گفتم واقعيت اين است كه بيشتر مردم ايران حتي اسم خاويرا را هم نشنيدن چه برسد به اينكه مزه آن را چشيده باشند . صجبتهايي از اين دست.نگاهي به ساعت انداختم حدود 3 بعد از نصف شب.رد نگاهم را گرفت و گفت بله متوجه هستم شما بايد قبل از روشنايي روز بريد.لهجه اش به خنده ام وا مي داشت و سعي مي كردم كه قيافه ام جدي باشه و به زور جلوي خنده ام را گرفته بودم.چند جوك بي مزه هم تعريف كرد.يكي از لطيفه هايي كه تعريف كرد هنوز در خاطرم مانده." جواني با دوست دخترش به خارج شهر رفته بودند . از كنار مزرعه اي رد شدند. چشمشان به ماده گاوي افتاد كه داشت گوساله اش را ليس مي زد.پسر گفت واي چه صحنه زيبايي دلت مي خواد من هم اين كار را بكنم.دختر دستهاش را به هم كوبيد و با خوشحالي گفت واي راست مي گي چه رمانتيك !؟پسر گفت بله معلومه كه راست مي گم! آنگاه دختر گفت :پس لطفن شروع كن و گوساله را ليس بزن تا من نگاه كنم"
اينجا بود كه من با صداي بلند قهقهه زدهم البته نه از شنيدن جوك بلكه از لهجه و نحوه بيان كلمات كاپتن و البته او اين حنده مرا به حساب شنيدن جوك گذاشت.
آشكارا معلوم بود مي خواهد به هر طريق ممكن اعتماد مرا جلب كند.من هم نشان مي دادم كه كاملن به او اطمينان دارم و البته چاره ديگري هم نداشتم.
بعد هم گفت شام خوردي؟گفتم بله و سپاسگذاري كردم. و دوباره نگاهي به ساعت.راه ديگري نبود براي اينكه به حاليش كنم كه من راه دور و درازي در پيش دارم.
شاسي زنگي را فشار داد.همان ملوان وارد شد چيزي در گوشش پچ پچ كرد.بعد از 10 دقيقه ملوان برگشت با بسته اي در بغل.معلوم بود جسابي سنگين است.
اشيا روي ميز را خالي كرد و بسته طناب پيچي شده را باز كرد.در پاكتي شبيه پاكتهاي كاغذي سيمان پيچيده شده بودند.
بعد هم گفت :راستي نگفتي اين اسلحه ها را براي چي مي خواي؟نگاهي به هم رد و بدل كرديم و گفتم معمولن قاچاقچي ها عادت ندارند در مورد خريد و فروشهايشان از طرف معامله سوال كنند!
گفت: اوه ! بله منو ببخشيد.كنجكاو شده بودم اما حق با شماست.ما نبايد چيزي در اين مورد از هم بپرسيم.
تشكر كردم و عذر خواهي از اينكه رك گويي كرده بودم.
بسته را كه باز كرد دو قبضه مسلسل تامسون و دو قبضه كلت كمري.با هر كدام دو خشاب پر فشنگ و دو بسته اضافي هم فشنگ براي هر كدام.يكي از اسلحه ها را بر داشت و كلنگدن را كشيد و ماشه را چكاند البته بدون خشاب و تير.و بعد با يه شعف كودكانه گفت با اينها مي شود با يك لشكر جنگيد.
و بعد هم گفت نمي خواي امتحانشان كني ؟گفتم نه نيازي نيست.در ضمن من چيز زيادي از اسلحه نمي دانم همينقدر كه شما تاييد مي كنيد براي من كافي ست.
و بعد هم من از قيمت پرسيدم.
گفت دو هزار و پانصد دلار.دوهزار براي مسلسل ها و پانصد هم براي اين كلت.گفتم پس اون يكي چه؟گفت آن هديه من است به شما. اين را براي خودت نگه دار.براونينگ اصل!
و بعد اضافه كرد راستي تو اسلحه همراه نداري؟گفتم خير من هيچ وقت اسلحه حمل نمي كنم.
پوزخندي زد و به نشانه اينكه دارم دروغ مي گم! اما من به روي خودم نياوردم.سپس گفت پس از اين هميشه اين كلت را با خودت داشته باش.به درد خواهد خورد روزي! سري تكان دادم و نشان دادم كه حرفهاش را قبول كردم.
پولها را گرفت و در كشوي ميزش گذاشت . با اشاره به ملوان حالي كرد كه دوباره اسلحه ها را بسته بندي كند.
من كلتها و خشابهايشان را برداشتم و گفتم به توصيه جنابعالي من اينها را به كمر مي بندم.
گفت طرز استفاده از اينها را بلدي؟گفتم تا حالا استفاده نكردم.اسلحه كوچكي از جيبش بيرون آوردقسمت بالايي آن را رو به عقب كشيد و گفت آماده است. و نقطه اي را نشانه گرفت! سپس افزود به همين راحتي!
سپس خشاب را در آورد و دوباره قسمت قسمت بالاي اسلحه را با دوانگشت به طرف عقب كشيد يك دانه گلوله از انتهاي آن به هوا پرتاب شد. دوباره فشنگ را در خشاب گذاشت و اسلحه را به ضامن كرد و در جبيش گذاشت.
چيزهايي به ملوان گفت ملوان بسته را برداشت و راه افتاد كاپتان گفت تا ساحل مقابل شما را بدرقه مي كنند و سپس اضافه كرد زراد خانه و ارتش شاه بسيار قوي تر از اين حرفهاست با اين اسلحه ها فقط جان خودتان را بخطر مي اندازيد.گفتم ولي من نمي دانم مشتريانم اينها را براي چي مي خوان!با خنده گفت :لابد مي خوان با مسلسل تامسون و كلت براونينگ قوچ اوريال شكار كنند ! خوب معلوم است ديگه...
خدا حافظي كردم و راه افتادم گفت موفق باشيد و از پشت سر صدا زد ديگر اين لباسهاي عربي را نپوش !بسيار بدقيافه و دست و پاگير هستند!من هم گفتم بله حق با شما ست و تمام سعيم اين بود كه زودتر از ان موقعيت خلاص بشم.
ادامه
انتخاب مسير 7
غروب روز بعد خودم نرفتم و اجمد را فرستادم سر قرار با جمال و خودم منتظر باز گشتش شدم.ساعت حدود 11 شب بر گشت!گفت جمال را ديدم گفته امانتي را پيدا كرده!اما بايد قيمتش را با دلار پرداخت كنيم!
با تعجب گفتم با دلار؟گفت آره با دلار و اضافه كرد آخه يارو فروشنده " قمتان ميل" خارجيه! فردا شب هم منتظره!گفت پولها را با دلار بيار !گفتم: نگفت كجاست اين قمتان ميل ؟.گفت خوب معلومه بندر بصره والان توي كشتيه!!!
برق از سرم پريد .يه جورايي به دلم بد آمد.احساس نا خوشايندي داشتم.حس كردم شايد يه دام باشه!كاش خودم رفته بودم آنوقت از نگاه و حركات جمال بلمچي مي فهميدم آيا كا سه اي زير نيم كاسه هست يا نه! اما كار از كار گذشته بود.
آن شب ديگه كاري نداشتم.
صبح روز بعد رفتم "بازار صفا" مقداري پول بردم كه تبديل دلار كنم.صرافي بروخيم يهودي تعطيل بود!
بعضي از "مندايي هاي طلا فروش" هم ارز خريد و فروش مي كردند اما قيمتهاي آنها مقداري گرانتر بود. به همين دليل با محسن رفتيم آبادان از خيابان اميري رد شديم و وارد بازار كويتي ها شديم چند نفر رفيق بوتيك دار داشتم و مي دانستم كه آنها هميشه توي دست و بالشان دلار و دينار هست
20000 هزار تومان تبديل كردم به دلار شد حدود 3225 دلار شمردم و پرسيدم چند حساب كردي ؟گفت شش تومن و دو زار!
چيزي نگفتم اما او اضافه كرد خير باشه اميد خان!قصد سفر خارجه داري!گفتم شايد چند روزي برم !
و نزاشتم كه گفتگو ادامه پيدا كنه!
همه بانكها ارز به نرح روز مي فروختند اما هم گرانتر بود و هم اينكه نمي خواستم از بانك دلار بگيرم تصور مي كردم ممكنه گزارش خريد دلار را به مامورين بدن.
محسن را فرستادم برگرده خانه !
گفتم به ننم بگو من شب دير ميام و اگر هم نيامدم نگران نباشه!اما خودم دلهره و تشويش داشتم!
محسن هم بدون سوال و چواب خدا حافظي كرد و رفت! و چند قدم كه رفت برگشت نگاهي كرد و لحظه اي منتظر ماند.! گفتم ها محسن جان كاري داري كاكا!؟
گفت نه ولي ... گفتم ولي چي؟گفت بزار امشب من باهات بيام! گفتم نه محسن تنها باشم بهتره !
نگراني در چهره اش مشهود بود.گفتم نگران نباش فردا صبح مي بينمت ضمنن به احمد هم بگو سر ساعت 9 منتظرم باشه!
گفت چشم و رفت.
از بچگي با هم بزرگ شده بوديم!همكلاس و هم محله!محسن يكي دو سال از من بزرگتر بود وقتي كه با بچه هاي ديگه دعوا مي كردم محسن هميشه پشتيبانم بود كسي چرات نداشت نگاه چپ بندازه كه با چك و لگد محسن مواجه ميشد.وقتي كه منو با لب و لوچه خون آلود و لباسهاي پاره مي ديد اول مي خنديد و بعد مي گفت ها اميد كاكا باز با بچه عربها دعوا كردي و بعد يه راست مي رفت سروقت آنها بر خلاف ظاهرش در كتكاري بسيار بي رحم بود. و راستش هيچ وقت نديدم از كسي كتك بخوره!
اما وقتي كه بزرگتر شديم اين من بودم كه هميشه به خاطر محسن كتكاري مي كردم.كافي بود با كسي در گير بشه ...راستش آجانهاي محل را هم با پول خريده بودم. به همين خاطر با وجود كتك كاري هيجوقت پاي ما دو تا به كلانتري نمي رسيد.
اما از وقتي كه تو كار قاجاق كالا افتاديم ديگر آسه مي رفتيم . آسه ميامديم و سعي مي كرديم با كسي در گير نشيم و بيشتر هم سعيمان بر اين بود كه لات و لوتهاي محل را نمك گير كنيم! با پاكتي سيكار يا با يه پنج سيري عرق و احيانن گاهي مقداري پول براي خرج چليمشان.
وضع حانوادگي چندان خوبي نداشت پدرش بيمار بود و مادر و 3 تا خواهرش توي "چرداخ"حاج قصير كار مي كردند.از صبح تا شب مي رفتند آنحا هسته خرماها را در مياوردند وآنها را بسته بندي مي كردند و حاج قصير به خارج صادر مي كرد.
اما از وقتي كه با هم شروع بكار كرديم قدغن كردم كه ديگه مادر و خواهراش نرن آنجا!توي يه انباري بزرگ در شرجي و گرما 50-60 نفر دختر و زن از پير و جوان تا دختر بچه 4-5 ساله از صبح تا شام جان مي كندد و در ازاي هسته كردن يك من خرما 2 زار مي گرفتند.و تا شب اگر خودشان را مي كشتند نمي توانستند 10 من خرما هسته كنند تازه پولشان را هم معلوم نبود زار قصير كي به آنها بده!
از وقتي كه توي كار قاچاق افتاده بوديم نو نوار شده بودند. براي خانواده محسن در محله خودما خانه بهتري احاره كرديم! به هر حال زندگي هم من و هم محسن كاملن دگر گون شده بود.
..................
تاشب هنوز خيلي وقت داشتم.دلم مي خواست ميترا را ببينم!در احمد آباد بوتيك داشت!پيا ده را ه ا فتادم خيابان شاهپور را طي كردم سعي مي كردم با آشنايي بر خورد نكنم.
وارد مغازه اش شدم. چند نفر مشتري در حال چك و چانه زدن بودند گوشه اي ايستادم تا مشتري هايش را را ه آنداحت!چشمش به من كه افتاد لبخندي زد مشغول كار ش شد!
مغازه كه خلوت شدسلام كردم.نشان مي داد كه از دستم دلخوره!جواب سلامم را داد و سر سري گفت ها ؟چي شده اميد خان گذر از اين ورا افتاده!
گفتم هيچي!فقط آمدم تو را ببينم!گفت چه عجب بعد از 3 ماه يادت افتاد كه من هم وجود دارم!گفتم تو هميشه وجود داشتي و داري خودت مي داني كه من حسابي گرفتارم!تازه سپردم احمد كه يه عدل لباس برات بياره آورد!؟
گفت آره آورد پولوشو هم همون موقع دادم!
گفتم مگه من نگفته بودم نمي خواد پول به احمد بدي!گفت من نمي خوام زير منت احدي باشم!از اين قد بودن و رواستيش خوشم ميامد ولي گاهي مقداري آزار دهنده مي دشد.اما مي دانستم كه اين همه توپ و تشر فقط براي بازار گرمي ست!
به پيش خان تكيه داده بود من هم روبروش قبل از اينكه بتواند عكس العملي از خودش نشان بده بوسه اي از لبهاش گرفتم و گفتم خودت مي دوني كه خاطرتو مي خوام با عشوه صورتش را عقب كشيد و گفت خودتو لوس نكن!د بده اين كارا ...
گفتم اگر وقت داري مي خوام امروز را با هم باشيم!من و مني كرد و گفت آخه مغازه ...گفتم مغازه را ببند.با هم ميريم ناهار مي خوريم بعد هم سينما ركس فيلم خوبي گذاشته با هم مي ريم مي بينيم! بعدش هم ...
گفت شب مياي خونه؟گفتم حالا تا شب!
مي دانستم اگر بگم نه ممكن بود نياد و كل روزم را خراب مي كرد.سانس 1تا 3 رفتيم سينما! بعدش هم رفتيم هتل كاروانسرا با هم ناهار خورديم!سوار تاكسي شديم خانه اش در ايستكاه 12 بود!يك خيابان نرسيده به خانه از ماشين پياده شديم.مغازه عروسك فروشي بزرگي بود من وارد مغازه شدم و يك عروسك خرسي بزرگ خريدم .گفتم اين را قبلن قولشو به سارا داده بودم .دخترش 12 ساله بود وميترا با تنها دخترش زندگي مي كرد.
خواستم خدا حافظي كنم دستم را گرفت و گفت مگه نمياي خونه امشب !گفتم نه ميترا كار دارم. ناراحت شد و با حالت قهر عروسك را زير بغل زد و خواست راه بيفته!
گفتم من امشب آنور آب قرار دارم.اگر نميام فقط به اين خاطره!حودت كه مي داني با اينها نمي شه بد قولي كرد يه بار كه سر قرار نرم سر قرار ديگه باهام كار نمي كنند و جنس برام نميارم.و الا خودت مي دوني كه خيلي دلم مي خواست امشب را با هم بوديم!مجاب شده بود.گفت مواظب خودت باش اين روزها بد جوري دارن كنترل مي كنند فكر مي كنم خبراهايي بايد باشه!
گغتم چشم به محص اينكه برگشتم ميام پيشت .
برگشتم خرمشهر.احمد منتظرم بود.ساعت 7 غروب با يه موتور سيكلت را افتاديم مسير زيا طولاني نبود.خود را به شكل و شمايل ماهي گيرها در آورده بوديم.منتظر مانديم تا هوا كاملن تاريك شد.چراغهاي بصره روشن كه شد سرو كله جمال پيدا شد. به احمد گفتم تا دم صبح منتطرم باش اگر نيامدم تنها بر گرد ولي فردا شب دوباره همينجا منتطر باش.به هر حال تا وقتي كه خودم خبري بهت ندادم هر شب بيا اينجا!!
با تعجب گفت مگه مي خواي چكار كني؟گفتم ميرم آن دست آب.كاري هست كه خودم بايد انجام بدم.
نگران و مظطرب گفت كاكا تو از اين كارا نمي كردي!من شب تنها اينجا مي ترسم!گفتم ترسي نداره برو لابلاي نخلستان و يه گوشه بگير بخواب! خواست چيزي بگه كه من خدا حا فطي كردم و رفتم.
سوار بلم شدم چمال اول با يه "مردي" بلم را به جلو هل داد وفتي كه عمق رودخانه زياد شد شروع به پارو زدن كرد.جريان آب شديد بود اما حمال هم بلم چي ماهري بود همراه با جريان آب حدود 200-300 متر پايينتر بلم را به كناره رودخانه رساند بعد يك نفر ديگر منتطرمان بود طناب بلم را به دستش داد و هردو از بلم پياده شديم.
بعد از مقداري پياده روي در تاريكي و در لابلاي نخلستان سوسوي چند چراغ نفتي از لابلاي نيزار نمايان شد!متعاقب آن پارس سگهايي كه با صداي آشناي جمال ساكت شدند.
خانه هايي از ني ساخته بودند حدود 10-20 كلبه!همينكه وارد يكي از كلبه ها شديم زن ميانسالي خوش آمد گفت با پاي برهنه و كودكي چسبده به سينه اش.
جمال به عربي گفت كه مهمان داريم.شام آماده كن.
كفتم جمال خانواده را به زحمت نينداز!معلوم بود كه از اين حرفم آزرده شده!گفت اميد خان ميهمان حبيب خداست من و شما هم كه با هم نان و نمك خورديم.بايد شام بخوري و بعد ميريم.
گفتم من هنوز نمازم را نخواندم!آفتادبه اي داد دستم وضو گرفتم و نماز مغرب و عشا را خواندم.لذتي مي برد از نماز خواندن من!
زندگي آنها بيشتر از طريق پرورش گاو ميش و كشاورزي مي گذشت.اما جالا ديگه وضعشان بهتر شده بود بخاطر قاچاق كالا.
بعد از شام گفت پول امريكي آوردي گفتم ها بله!گفت اين يارو امريكاني قمتان ميل است در لنگر گاه كشتي اش لنگر انداخته با بلم ميريم منتطرمان است.
دوباره سوار بلم شديم بعد از مدتي شبه عظيم يك كشتي از دور پيدا شد.به طرفش رانديم .از فاصله حدود 100 متري جمال با چراغ فوه چند بار علامت داد.وقتي كه جواب گرفت آهسته بلم را به كنار كشتي هدايت كرد.نردباني طنابي از كشتي آويخته شد.من شروع به بالا رفتن كردم.جمال خواست حركت كنه گفتم مگر تو نمياي ؟گفت نه برو معامله را تمام كن آنها خودشان با يه قايق ميارنت خشكي آنجا من منتظرت هستم!
نگران شدم خواستم بر گردم اما راستش به غيرتم بر مي خورد در آخرين لحظه جا بزنم.آن هم روبروي جمال بلمچي؟ بعدن به من چي مي گفت!!؟ روي من طور ديگري حساب مي كرد .اگر بر مي گشتم در نظرش يه بزدل ترسو جلوه مي كردم!
يا خدا به اميد تويي گفتم و رفتم بالا! رفتن از پله طنابي بسيار سخت بود.اولين بار بود كه از يه پله طنابي بالا مي رفتم.
در بالاي "دك" كشتي منتظرم بودند به زبان انگليسي خوشامدي گفت و مرا به اتاق كاپيتان هدايت كرد.
ادامه
پ.ن:قمتان میل=کاپیتان کشتی
پ.ن۲:بازار صفا =خرمشهر در گذشته دارای دو بازار عمده بوده است به اسامی بازار صیف و بازار صفا
پ.ن۳:مندایی:صابیین مندایی که در لهجه مردم جنوب به صبی معروفند پیروان دین حضرت یحیا هستند و اعلب به کار طلا فروشی و مینا کاری اشتعال دارند.به خاطر اینکه غسل در آب روان چز اصلی عبادات آنهاست بنا بر این عمدتن در کنار رودخانه ها زندگی می کنند و مردمانی مهربان و خوش بر خورد هستند.
پ.ن۴:مردی = مردی به کسر میم چوب بلندی ست که بلمچی ها و قایق رانها در آبهای کم عمق برای به جلو راندن بلم از آن استفاده می کنند.
پ.ن۵:دک=عرشه کشتی را گویند.
انتخاب مسير 6
اميد جان؟مادر نگرانتم!من و اين دختر تنها پشت و پناهمان بعد از خدا تويي .مي دونم كه همه تلاشت جهت رفاه من و خواهرته .اما به خدا ما راضي به يه لقمه نان خشك هستيم و فقط مي خوايم سايه تو بالاي سرمان باشه!اين همه خودت را به آب و آتش مي زني براي ما. به خدا ما راضي نيستيم .تا مي ري و بر مي گردي من هزار بار مي ميرم و زنده ميشم.
مرحوم پدرت هم مثل خودت كله شق بود!آن خدا بيامرز كه تا روز آخر من نفهميدم چكار مي كنه و كجا مي ره.
وسط شرجي و گرماي تابستان روزه مي گرفت و با زبان روزه به دريا مي رفت!او همه تلاشش اين بود كه شما ها را به جايي برسانه! بعد هم با گوشه چارقد طوري كه من و الي نبينيم قطره اشكي كه از گوشه چشمش سرازير شده بود را پاك كرد.
هر چيزي را مي تونستم تحمل كنم الا گريه مادرم.دست انداختم گردنش و گفتم الهي من قربونت برم ننه نگران نباش .بخدا من مواطبم!همينكه بتونم مقداري پول جمع كنم و بفرستمت حج و يه مقدراي هم براي براي الي پس انداز كنم ديگه اين كارا را مي زارم كنار.به ابلفضل راست مي گم.مي دونستم تا قسم ابلقضل را بخورم خيالش راحت مي شه!
لبخندي زد و گفت پس خودت چي!رودوم!!؟؟1
وقتشه كه برات آستين بالا بزنم!من تا از دست و پا نيفتادم مي تونم تو و الي را تر و خشك كنم ولي ...
گفتم ننه يه جوري حرف مي زني كسي ندونه فكر مي كنه 80 سالته!آخه تو هنوز 55 سالت هم نشده .دختراي اين دوره و زمونه تو سن تو تازه دارن دنبال شوهر مي گردن!
اهلام زد زير خنده! و يه پس گردني يواش زدمش .تو ديگه خفه!تو رو كه كسي نمي گيره رو دسست من و مامان ماني تا قيامت.
آشكارا مادرم از اين مجيز گويي من خوشش آمد.پشت چشم نازك كرد و با يه عشوه كه مخصوص خودش بود و كفت حيا كن بچه! و من دلم غنچ رفت براي اين حركتش!حوان شده بود و سر حال!مثل قديما.
و من هم دلم پر از آشوب و دليلي براي اين آشوب و دلهره بي مورد نمي دانستم.
رختخواب را پشت بام پهن كردم!آسمان يك دست پر ستاره!سعي كردم ذهنم را با نگاه كردم به ستاره ها منحرف كنم تا شايد از اين دلهره بي مورد رها شوم.
چندين بار از اين دنده به آن دنده غلطيدم ! گرماي هوا مزيد بر علت بي خوابي ! مي دانستم امشب شيفت عمو شيرخانه و خيري چشم به راه!خيال خيري را از ذهن بيرون كردم! مي دانستم تا چند روز بد عنقي مي كنه! اما با يه بسته كردم پودر و چند جفت جوراب و يا يه ادكلن دوباره ميشه دلش را به دست آورد. اما ديدن قيافه عمو شيرخان عذاب وجدانم را چندين برابر مي كرد.پس همان بهتر كه خيري قهر كنه!
دمدماي صبح خوابم برد كه احساس كردم يه نفر سر خورد زير ملحفه!نفس نفس مي زد .
سرش را نزديگ گوشم آورد و گفت تمام شب منتطرت بودم!تو خيلي بد شدي اين روزها اميد!
گفتم هيچ معلوم هست چه غلطي داري مي كني؟اگر كسي ديده باشه آمدي پشت بام مي دوني چه افتضاحي مي شه و جه آبرو ريزي بالا مياريم.آن وقت به خاطر اين حماقت تو همه ما بايد از اين محله بار كنيم بريم!با التماس گفت بخدا كسي نديد اميد و مثل پيچك به دورم پيچيد !جوان و پر قدرت!مهارش از عهده من هم بر نميامد چه برسد به عمو شير خان....
آفتاب بالا آمده بود و من حال بلند شدن نداشتم!اهلام هم بالاي سرم نشسته بود و با يه پر صورتم را قلقلك مي داد.اصلن دلم نمي خواست از جام بلند بشم.
پاشو لنگ ظهره آفتاب كبابت كرد!
پايين رفيتم خيري كنار حوص نشسته بود رو برو. نشستم و دست صورتم را شستم نمي حواستم حرفي بزنم!خودم را دلخور نشان دادم.لبخندي زد و و با عشوه گفت نگاه كن تمام رانم كبود شده! و دامنش را تا انتها بالا آورد.
نزديك ظهر از خانه بيرون زدم!ننه من شب دير ميام خونه نگران نباش.
رفتم سراغ احمد.گفتم با جمال قرار گذاشتي؟گفت امشب ساعت 9 نهر دوم كوت شيخ منتظرته!
مسير ماشين رو نبود.بااحمد سواريه موتورسيكلت تا آنجا كه امكان داشت جلو رفتيم.گفتم تو همينجا منتظر بمان.هردو لباس عربي "دشداشه"پوشيده بوديم.
وقتي كه به محل قرار رسيدم جمال لابلاي نيزار پنهان شده بود با علامتي كه دادم خودش را نشان داد.
وقتي چشمش به من افتاد گفت ها چطوري زاير اميد؟با اين لباس حتي شرطه هاي عراقي هم نمي تون تشخيص بدن كه عرب نيستي اما او چشمهاي آبي و اين موي بور كار را خراب كرده و بعد هم زد زير خنده.
گفت خوبه مزه نريز.بيا كارت دارم!
گفت چه كار؟چرا اينجا قرار گذاشتي!نمي خواي كه بارها را روي كولت ببري ؟ها نكنه...
نزاشتم حرفش تمام بشه! گفتم امشب چيزي نمي برم. چيزاي ديگري مي خوام .ببينم مي توني تهيه كني؟
گفت تا چي باشه!
گفتم من چند فبضه اسحله مي خوام! همينكه اين حرف را شنيد بنظرم حسابي حا خورد!
گفت نه كاكا اين كار من نيست!خودت مي دوني اينجا هر كسي توي يه كاريه و اين كارا از عهده من بر نمياد.
گفتم ولي پول خوبي توشه!كمي لحنش ملايم شد.مي دونستم تا اسم پول بياد دست و پاش شل ميشه!
گفت بخدا اميد من تا به حال از اين كارا نكردم و راستش خيلي هم مي ترسم.ولي چشم بخاطر تو پرس و جو مي كنم و فردا شب همينجا خبرش را بهت مي دم.گفتم يالا ببينم چكار مي كني!
من و مني كرد متوجه شدم كه چه مي خواد. 10 اسكناس 100 تومني بهش دادم گفتم اين باشه انعامت وقتي كه معامله تمام شد شيريني حسابي هم از من طلب داري.زير لب زمزمه كرد حدا رو كولت اميد تا سر ما را به باد ندي دست بر نمي داري!
خدا حافظي كردم و بر گشتم .
ادامه
پ.ن:1-رودم =در لهجه جنوبي يعني فرزندم
2-دشداشه:نوعي لباس بلند كه سر تاسر بدن را مي پوشاند و لباس اصلي اعراب مي باشد.
3-زاير در زبان مردم جنوب به مرد ميان سال گفته ميشه و به جاي آقا آن را بكار مي برند.و براي خانمهاي ميانسال و مسن هم زايره.بنطرم نوعي احترام هم در آن نهفته است و به معني كسي كه خيلي از اماكن مذهبي را زيارت كرده است.
4-شرطه:يعني پليس اعراب به پليس شرطه مي گويند.
مسير 5
بعد هم به سرعت بلند شد و كفت خودت را از اين يارو تبعيديه درو نگه دارد و در چشم به هم زدني نا پديد شد.
مي دانستم ديگه تا مدتها دور و رم نمي پلكه!
درجايي كه من نشسته بودم نسبتن تاريك بود! دختر و پسرهايي دست در دست هم و خندان از كنارم رد مي شدند .زن جواني دست بچه اش را گرفته بود و كشان كشان به دنبال خود مي كشيد.انتظار داشت كه بچه با قدمهاي كوچولوش همپاي او را برود. كودك تقريبن مي دويد و نفس زنان مي گفت مامان ماماني يواشتل دم پاييم جا موندو مادرش ايستاد نگاهي به من انداخت و سرش را پايين انداخت و بچه به عثب برگشت تا دمپايش را دوباره بپا كنه!
نمي دونم چرا يه جورايي دلم سوخت بنظرم مي شناختمش اما....
سرم را زير انداختم و پك عميقي به سيگار زدم. دستي روي شانه ام خورد. و به آرامي كنارم نشست.قرامرز بود. گفت ممنونم كه آمدي .مي دانستم حتمن مياي و بعد اضافه كرد خيلي تو فكري اميد خان.و بعد ادامه داد آن خانم را مي شناختي؟
گفتم نه ولي بنظرم آشنا بود.گقت بله! زن مرحوم رجبعلي است!همينكه سال گذشته به تير غيب گرفتار شد.بعد از اعتصاب كارگراي بندر نا پديد شد. ديگر هم خبري ازش نيست.اما من مي دونم سر به نيستش كردن.خبرش را دارم.
مي دانستم كه درست مي گه.اين دست خبرها را بايد از اينگونه آدمها شنيد.بد جوري ناراحت شدم. فرامرز هم سيگاري روشن كرد.بوي تند سيگارش بيني ام را آزار داد. گفتم چه سيگاري مي كشي!؟ گفت سيگار زر. و بعد با طعنه اضافه كردبا مستمري كه ما مي گيريم امكان كشيدن سيگار آمريكايي نيست كما اينكه نصف شكممان را هم سير نمي كنه!
ظاهرش آرام و متين بود.خونسرد.صداش دورگه و محكم!گفت نمي خواي از من بپرسي چرا تبعيدم كردن!!؟ لابد فكر مي كني جنايت كار هستم يا كسي را كشتم يا... حرفش را بريدم و گفتم به من مربوط نيست كه براي چي تبعيد شدي! هرچه هست مربوط به خودته!من عادت ندارم از مسايل شخصي ديگران بپرسم.
ظاهرن اين حرفم برايش بسيار گران بود. يك لحظه شكسته شد.آن قيافه با ابهت مچاله شد. اشكش جاري سعي كردم كه به چهره اش نگاه نكنم تا خحالت نكشه!
بعد هم گفت من همه جور حفت را حاظرم بپذيرم همه جور سختي و گرسنگي ولي بدترين شكنجه ها براي من اين است كه مردم فكر كنند من جنايتي مرتكب شدم كه تبعيدم كردن.
گفتم نه آقاي مهندس! هيچ كس در مورد شما اينگونه فكر نمي كنه! اصلن مگر در اين دوره و زمونه كسي جنايتكارا را تبعيد مي كنه؟
نه برادر من هيچ كس در مورد شما فكر بد نمي كنه يا لا اقل آنهايي كه من مي شناسم و تعدادشان هم كم نيست در مورد شما هميشه به نوعي ترس و احترام ياد مي كنند.براي لحظه اي گل از گلش شكفت .جوان شد. لبخند زد. چهره اش باز شاديي كودكانه در صورتش نمودار شد.در اين لحظه به نظرم چقدر شبيه آن كودكي بود كه چند لحظه پيش دمپاييش جا مانده بود معصوم و مشوش!
گفت :پس چرا مردم از ما رم مي كنند.كسي با ما همكلام نمي شه!گفتم مردم مي ترسند همين.
عابرين تك و توك از پايده رو مي گذشتند بدون توجه به ما.مي دانستم تا ساعتي ديگر اينجا غلغله خواهد شد. مردم خوزستان مخصوصن مردم شهرهاي آبادان و خرمشهر بعد از ساعت 10 شب تازه شروع به بيرون آمدن از منزل مي كنند .هواي گرم روز موجب اين موضوع شده. جوانا و نوجوانا ميله هاي گل كوچك را در خياباني خلوت به پا مي كنند و آن وقت جندين تيم تقسيم مي شن و به نوبت تا 2-3 بعد از نميه شب بازي مي كنند و اين تقريبن تفريح عمومي آنهاست.
گفتم خوب مهندس امري با من داشتي؟اگر كاري از من ساخته بفرما در حد توان انجام مي دم.
مردد و بود در گفتن!گفت ببين اميد آقا من خيلي به شما اطمينان دارم.مي خوام يه موضوعي را مطرح كنم.اگر قبول كردي كه هيچ اگر ام قبول نكردي مي خوام بين خودمان باشه و همينجا همه چي را فراموش كني.ضمنن نمي خوام با احدي هم در مورد اين ملاقات صحبت بشه!
نيشخندي زدم و گفتم شما چقدر ساده اي مهندس .فكر مي كني ما الان كه اينجا نشستيم چند نفر دارن مارا مي پان؟
مطمين باش چشمهاي زياد در همين لحظه دارن من و شما را نگاه مي كنند .گفت با اين وجود من چاره ي ديگري ندارم!..گفتم شما بفرماييد حرفتان را بزنيد .
گفت مي دوني كه ما در اين شهر تبعيد هستيم و خواست ادامه بده گفتم ببين مهندس خواهش مي كنم رك و پوست كنده حرفت را بزن من اگر دير برم خونه امشب ديگه مادرم حسابي عصباني مي شه و من هم حوصله غر زدنهاش را ندارم.
گفت :راستش اين كار فقط از شما بر مياد يا لا اقل ما فقط به شما اطمينان داريم!گفتم خوب چيه اين كار؟ شايد از من هم بر نياد.
گفت باشه مي گم و بعد نفس عميقي كشيد و گفت آقا اميد ما چند قبضه اسلحه مي خوايم!
برق از سرم پريد.هرچيزي به ذهنم رسيده بود به جز اين و خودم را براي شنيدن هر چيزي آماده كرده بودم بجز اين چيزي كه مي خواست.
براي لحظه اي درنگ كردم!سيگاري روشن كردم و خواستم چيزي بگم!
شروع كرد به زمزمه كردن شعري
خوابت آشفته مباد
خوش ترين هزيانها
حزه سبز لطيفي ست كه در بركه آرامش تو مي رويد
در كنار ...
كاروانهايي از آتش از آتش و خون مي گذرد
......
گذاشتم تا انتها خواند شعر را از بر بود.گفتم آقاي فرامرز خان راستش من حون خودمو به خطر مي ندازم و چند طاقه پارچه و چند بكس سيگار از مرز رد مي كنم تا ننه و خواهرم چشمشون به دست ديگرون نباشه و بزرگترين خلافي هم كه تا حالا كردم همين بوده.من اصلن كسي را در اين زمينه نمي شناسم.و اصولن نمي دانم از كجا بايد چنين چيزهايي را تهيه كرد.
گفت مي دانم كه تا به حال از اين كارها نكردي و ضمنن از نظر من تو يه مرد واقعي هستي و زندگيت را براي رفاه خانواده ات به خطر مي ندازي. اما واقعيت اين است كه ما هم اهداف بزرگتري داريم بخاطر همين ظلمهاست كه اينگونه خود را به آب و آتش مي زنيم و خواست شروع كنه كه يه منبر روضه برام بخونه!
گفتم والا مهندس اين كار از من بر نمياد!
اصرار نكرد. اما گفت ما ناچاريم به ديگران بگيم و مي دانم كه همان روز گه گفته بشه روز بعد همه ما را دستگير مي كنند و بعد ديگر ...
گفتم اما توقع شما از من زياد است اصلن چرا من بايد جان خودم را براي اين كار شما كه بنظر من احمقانه است بخطر بندازم هر چند كه بنظر شما شايد كاري قهرمانانه باشد.
گفت ما اصلن دنبال قهرمان شدن و قهرمان بازي نيستيم. مي دانم كه هيچ وقت هم نامي از ما نخواهد بود اما اين ماموريت تاريخي ماست و بايد انجام بشه.
چقدر ساده لوحانه حرف مي زد.يا فكر مي كرد من ساده لوحم!دلم سوخت.يك لحظه فكر كردم مردي با اين تحصيلات مي تونه زندگي راحتي داشته باشه بهترين شغل بهترين خانه بهترين در آمد و تفرحات فراوون.و برام قابل درك نبود كه چرا اين همه خود را به مهلكه انداخته و هنوز هم داره اينگونه ريسكهاي خطرناك مي كنه!
گفتم باشه بزار فكرام را بكنم.ببينم مي تونم كسي را آنور مرز پيدا كنم كه اينكاره باشه!آخه تمام طرفهاي معامله من كساني بودند كه پارچه و چايي و سيگار و عظر و ادكلن و .... اما تا حالا اينگونه چيزهايي را نه مورد پيش آمده بود و نه اصلن به ذهنم هم خطور كرده بود.
دست توي جيبش كرد و مشتي پول تپاند توي جيبم.گفت اين هم پول هر چقدر اضافي ماند مال خودت!
تا خواستم چيزي بگم به سرعت نا پديد شد.
وقتي كه به خانه رسيدم مادر سفره را انداخته بود. الهام هم كنار سفره دراز كشيده بود و داشت چرت مي زد!
مادر با كمي بد اخلاقي گفت آخز پسر تو تا اين وقت شب كجا بودي! شام از دهن افتاد اين بچه هم شام نخورده خوابش برد.
گفتم ننه ببخشي كاري پيش آمد ضمنن تو نگران اين وروجك نباش امروز به قد يه شتر هله حوله بلعيده!
خودشو به خواب زده بود.پقي زد زير خنده و پريد روي كولم و شروع به كولي بازي كرد.
در واقع به دادم رسيد اين كارش باعث شد مادرم ديگه دنباله ماجرا را نگيره.
ادامه
پ.ن:شعر از شفیعی کدکنی باید باشه
انتخاب مسير 4
از گوشه چشم نگاهي به كتابش انداختم.قسمتي از جلد قرمز آن از لاي روزنامه بيرون زده بود.ماني فست... بقيه اش معلوم نبود.
رد نگاهم را گرفت.گفت اگر مايل باشي كتابهاي ديگري هم هست بدم بخوني.مي دونم در دوران دبيرستان خيلي اهل مطالعه بودي.گفتم ممنون.متاسفانه من فرصت كتاب خواندن ندارم.ديگر اصرار نكرد.بلند شد و به آرامي گفت ساعت 9 شب نزديك پل مي بينمت.كار واجبي دارم اينجا نمي شه .چشمهاي نامحرم زيادي اينجا هست. و بعد هم روزنامه اش را زير بغل زد و رفت.
چند لحظه بعد من هم پول خرده اي را روي ميز گذاشتم و بلند شدم كه برم.
مش بماني صدام زد!اميد؟با آن قد كوتاه و خپل و عينك ته استكاني از پشت پيشخان به زور كله طاسش ديده مي شد. اما چهره مهرباني داشت و صدايي مهربانتر.بچه كه بودم با يكي دو نفر از همكلاسي ها هميشه ميامديم پاي نقالي مرشد و در گوشه قهوه خونه مي نشستيم.شاگرد مش بماني به دستور او يكي يه چايي كم رنگ هم جلويمان مي گذاشت.
بعد هم كه مي رفتيم مش بماني يه پنج زاري كف دستم مي گذاشت و مي گفت عمو برو و براي خودت چيزي بخر ...
شنيده بودم كه اين قهوه خونه را با كمك پدرم راه انداخته . وقتي كه از بوشهر به اينجا آمده بود جواني بوده يه لا قبا.و دچار مشكلات عديده .پدر اين قهوه خانه را براش راه انداخته بود .به همين خاطر خودش را هميشه مديون پدر مي دانست و هميشه احوال پرسي از مادر و خواهرم مي كرد و در زماني كه پدر از دنيا رفت تا آنجا كه براش ممكن بود كمكمان مي كرد و اداي دين.
گفت عمو بماني امري داشتي! و عذر خواهي كه متوجه نشدم.گفتم شايد قهوه خونه نباشي.
آمد كنارم و آهسته گفت اميد جان. عمو! من جاي عموي تو هستم.من هميشه مديون پدرت هستم.خدا شاهده نگرانتم.اما مي دانم تو جوان زرنگي هستي .ببين عمو جان اگر مي خواي من با خيلي از مسولين شهر آشنا هستم.مي خواي به مدير گمرگ بگم كه استخدامت كنه!
مي دانستم كه راست مي گه! تقريبن همه مسولين با او آشنا بودند بساط مهماني هاي آنها را او بود كه فراهم مي كرد.به همين خاطر اگر چيزي از هر كدام مي خواست مطمين بود كه نه نمي گفتند.
گفتم ممنون عمو جان چشم. حتمن مزاحمت مي شم! و خواستم كه حركت كنم.به ارامي بازويم را گرفت.گفت اميد جان عمو از اين مرد پرهيز كن.اينها آدمهاي خطر ناكي هستند. سعي كن با او ارتباط نداشته باشي. تو هر خلافي كه داسته باشي من مي تونم با يه تلفن مشكلت را با مامورين دولتي حل كنم ولي اگر در ارتباط با اين آدم باشه هيچ كاري از هيچ كسي از هيچ كس بر نمياد.
گفتم چشم عمو من كاري به كار او ندارم.گفت مي دانم فقط خواستم مطمين بشم.و مي دانستم كه مش بماني هميشه مواطب منه و گزارش كارهام را داره.
شاگردش از كنارم ردشد.شايد بيش از 20ا ستكان نعلبكي روي يك دستش چيده بود و با سرعت تمام روي ميز مشتريان مي گذاشت.و من هميشه متعجب كه چگونه با اون هيكل لاغر و دستمال دور كردن و گيوه هاي سر پا كه موقع راه رفتن آنها را كر و كر روي زمين مي كشيد استكانها از روي دستش نمي افتند.
از قهوه خانه بيرون رفتم.ميدان را دور زدم.چند كيلو ميوه از فروشنده هاي دوره گرد خريدم و راه افتادم به سمت گاراژ احمد كه ماشين را آنجا مي گذاشتم.
احمد منتظرم بود جواني بسيار زبر و زرنگ و تا دلت بخواد با جربزه.
سپر ماشين را عوض كرده بود.گفتم احمد آقا اين ماشين را بفروش ديگه لو رفته .لبخندي زد و گفت همين كار را كردم فقط منتظر اجازه شما بودم .مشتري حاظره ضمنن يه جيپ آهو هم زير سر دارم عروس .. يك يك با يه نيش گاز جاده را از جا مي كنه!
گفتم خوبه زودتر رو براهش كن.
بعد ادامه داد با جمال بلمچي كي قرار بزرام.گفتم فردا شب و بگو كه بياد سمت كوت شيخ. ديگه جاي قبلي نره.خوشم ميامد كه احمد در هيچ موردي هيچي از من نمي پرسيد و كارها را به دقت يك ماشين انجام مي داد هر كاري مي سپردم ديگر خيالم راحت بود كه به بهترين نحو انجام ميشه.و البته خودش هم مي دانست كه كوچكترين اشتباهش موجب نابودي هرد وي ماست.
رفتم خونه!ننه كنار خوض نشسته بود و خيري خانم هم روبروش در حال شتستن ظرف.
سلام كردم .چادر خيري شل ول بود و بيشتر قسمتهاي لخت بدنش بيرون مادرم چشم غره اي به او رفت. بلند شد و چادر را مجكم به دور خود پيچيد و گفت اي وا آقا اميد متوجه نشدم خوبه يه يا الهي بگي و بعد هم با لوندي خاصي گفت ننه آقا اميد كه محرمه !!
و من ميوه ها را كنار حوض كذاشتم . داخل اتاق شدم و صدا زدم الي كجايي ور بپري بچه!
از پشت پريد كولم و شروع كرد به قل قلك دانم .
كمي سر به سر هم گذاشتيم. گفتم زود باش وروجك سماور را روشن كن و يه چايي بار بزار.
بعد هم سيگاري روشن كردم و به پشتي تكيه دادم اولين بار بود كه سيگار كشيدن را علني كرده بودم. مدتها بود مي كشيدم اما سعي مي كردم كه ننه متوجه نشه الي مي دانست و بابت آن هم هميشه سر كيسه ام مي كرد كه لاپرتم را به ننه نده!
گفتم وروجك يه زير سيكار بيار!با تعجب نگاهم مي كرد انگار كه مچم را در حال انجام بزرگترين گناه كبيره گرفته باشه! گفت ما .... ما..ن و بعد با دست جلوي دهنش را گرفت. گفتم ديگه سر كيسه كردن تموم شد. مامان خودش مي دونه .
نا چار زيرسيگاري را آورد و كنار دستم نشست. بعد هم با شيطنت گفت داداش اميد خيري خانم مي گه دهن داداش اميد ت بوي سيگار مي ده او از كجا مي دونه!!
مغزم داغ شد .زنكه حل و چل اين چه حرفي بوده كه زده. گفتم بابا اون خله و حرف را پيچاندم به سينما رفتن بعد از ظهر.
كفتم بهتره سانس 7 تا 9 بريم من ساعت 9 به بعد كار دارم.الي پاشو كوبيد زمين نه داداش ساعت 5 بريم.آخه با يه بيليط مي تونيم سينما ايران 3 تا فيلم پشت سر هم ببينيم.آن زمان بعضي از سينما ها 3 سانس پشت سر هم 3 فيلم مختلف نشان مي دادند و هر 3 فيلم را هم ميشد با همان يه دونه بليط يك تومني ديد.
گفتم آخه دختر من هزار تا كار دارم نمي تون 6 ساعت تمام بشينم تو سينما!اما مگر حريف مي شدم مخصوصن حالا ديگه خيري خانم هم شده بود قوز بالا قوز.كفتم باشه ولي بعد از ساعت 9 ديگه لب شط بي لب شط و از بستني هم خبري نيست. گفت باشه و بعد هم چلپ يه ماچ گنده از گونه ام.
بعد از ناهار چرتي زدم كه با صداي الي از خواب پريدم .7-8 تا دختر بچه هم سن و سال خودش همراهش بود و حياط را روي سرشان گذاشته بودند.گفتم چه حبره اينها اينجا چكار مي كنند؟ گفت مگه قرار نيست بريم سينما!؟ گفتم ولي تو كه نصف دختر بچه هاي مدرسه پروين اعتصامي را با خودت آوردي!آخه...
مي دونستم بي فايده است.به هر حال كلي هله هوله و تخمه ژاپوني و براشان خريدم و و لژ سينما را هم گرفتم با خواهش و تمنا از آپارتي!از آشنا هاي قديمي بود خدا پدرش را بيامرزه كه روي مرا زمين نداخت و الا چطور مي تونستم آن همه دختر بچه شيطون را كنترل كنم!
فيلم كه شروع شد سر وصداي آنها هم شروع شد. اصلن به تنها چيزي كه توجه نداشتن فيلم بود. من هم گوشه اي براي خودم نشستم و چرت زدم.
آخرهاي فيلم سوم حوصله همه شان سر رفت . و من هم از خدا خواسته .تا در خونه بردمشان و بعد هم گفتم امر ديگري نداري خانوم!!و طوري نشان دادم كه از دستش دلخورم .ولي او دست پيش گرفت و گفت يادت باشه بستني لب شط نخورديم ها! گفت اي كوفت بخوريد شما ها كه يكي 4 تا بستني كيم توي ان شكمهاي وامانده تان كرديد ديگه بستيني لب شط كجا مي خواستيد بريزيد!
الي پريد و گردنم را گرفت و گفت ممنونم داداش اميد جونم!شوخي كردم.همين كه من جلو همكلاسي هام سر بلند شدم خودش كليه!آخه بهشان گفته بودم كه هرچي از داداش اميد بخوام برام انجام مي ده جالا هم تا مدتها پزتو ميدم! گفتم ولي سرشون منت نزاري ها گفته باشم!
و بعد اضافه كردم به ننه بگو من كمي دير ميام خونه نگران نباشه!گفت شام مياي خونه گفتم آره ميام.
و به سرعت به ماشين گرفتم و رفتم به مجل قرار با فرامرز.
كمي پايينتر پياده شدم .چند قدم كه رفتم احساس كردم كسي داره تعقيبم مي كنه!
روي نيمكتي نشستم رودخانه اروند روبرويم!سيگاري روشن كردم!
بدور بود!لاقيدانه از كنارم ردشد!مچش را گرفتم و پيچاندم و با فشار آو را كنار خودم نشاندم!با آن موهاي وز وزي و دماغ پت و پهن و شلوار لي وصله دار و گفشهاي كتاني سفيد تخت سبز با يه تي شرت!
سعي كرد از دستم فرار كنه اما زورش نمي ر سيد. گفتم بتمرگ كارت دارم!
نشست و گفت بفرما آقا اميد امري داري!
گفتم چرا داري منو تعقيب مي كني!
گفت به ارواح خاك آقام اگه... كه با پشت دست يكي خواباندم توي دهنش و گفتم بي خودي قسم خاك آقات نخور!
مثل بچه آدم نشست و گفت آخه چرا مي زني ضعيف گير آوردي!بدور به سن و سال شايد از من بزرگتر بود.اما جثه جندان قوي نداشت.گفتم بگو ببينم چرا تعقيبم مي كردي!من و تو بچه محل هستيم!
بعد هم يك پاكت سيگار لانگ جونز پرت كردم بغلش!
گل از گلش شكفت.آن را باز كرد تعارفم كرد گفتم نمي كشم و خودش يكي روشن كرد. تعجب كردم.آخر هميشه سيگارهاي گرانقيمتي كه بهش مي دادم به دكه هاي كنار شط مي فروخت و با پولش 10-12 پاكت سيگار اشنو ويژه يا هما بدون فيلتر مي خرديد.اما اين دفعه ...
گفتم ها بدور چي شده !؟ وضعت مثل اينكه خوبه!
خنده اي كرد و در اين لحظه قيافه اش چفدر معصوم بود و مطلوم . دلم سوخت و پشيمان شدم از اينكه زده بودمش!
گفت مي دوني كه در مرام ما بچه محل فروشي و نمك به حرامي نيست اما چي كار كنم خودت مي دوني كه من دمم گيره! اگر همكاري نكنم پوستم را مي كنند و دستم هم به جايي بند نيست!
كلانتري از همه خلافهاي من اطلاع داره اونها كاري به كار من ندارن و در عوض من هم بايد با انها همكاري كنم!
گفتم حالا چه ماموريتي دادن بهت!
دست كرد جيبش و يه 50 تومني نو در آورد گفت قول دادن اگر سايه به سايه تو برم و همه كارهات را به آنها گزراش كنم 100 تومن بهم بدن 50 تومن هم بيعانه دادن!
و شروع كرد به گريه كردن!دلم سوخت 2 اسكناس 100 توني بهش دادم و گفتم خوب اين را هم بگير گزارشت را هم بده اما سعي كن كه اگر چيزي دستگيرت شد با يكي دو ساعت تاخير به آنها بگي با ادرس عوضي بهشان بدي.اينطوري آنها هم مشكوك نمي شن!
حالا برو سراغ خورشيد و و با دختراش براي خودت خوش باش!گفت اميد آقا خانه خورشيدو جاي از ما بهترونه من با همون زنهاي كولي پشت سده سر مي كنم! هم ارزونترن و هم كم قر و فر تر!
پول را گرفت و بوسيد و به پيشانيش گذاشت و آهسته گفت آقا اميد من هرچقدر هم پست باشم نمك به حرام نيستم! خيالت راحت!
ادامه دارد...
پ.ن1:كوت شيخ منطقه اي ست در قسمت شمال غربی خرمشهر و تقريبن رو بروي بصره .در قديم قصر شيخ خزعل جاكم و خرمشهر بوده و الان هم ويرانه هاي آن موجود است.
2-خورشيدو خانمي بود كه عشرتكده اي را در آبادان اداره مي كرد و خانه اش محل تردد رجال... بعد از انقلاب خورشيدو توسط مردم اعدام شد.
3- شاه آباد مهمترين محله خرمشهر و محل زندگي مردم معمولي و قشر متوسط خرمشهر بود.در زمان جنگ به كلي نابود شد .الان باز سازي شده و تام جدید اين محله طالقاني است